دسته‌ها
شرح صد و یک حدیث از امام صادق (ع)

1- خوف

شرح صد و یک حدیث امام جعفر صادق علیه السلام

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید
حجم: 14 مگابایت

اعوذبالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین. الحمدلله الذی نوّر قلوب العارفین بذکره و قدّس ارواحهم بسرّه و برّه و شرّح صدورهم بنوره و انطقهم ببیانه و شغلهم بخدمته و وفّقهم بعبادته والصلوة و السلام علی خیر خلقه و اشرف بریته الذی سمّی فی السماء بأحمد و فی الأرضین بأبی القاسم مصطفی محمد [نامفهوم] و سلامه علیه و علی ابن عمه سید الموحدین امام العارفین علی بن ابیطالب و اولاده المنتجبین.
اما بعد قال امام الصادق علیه السلام: نجوی العارفین تدور علی ثلاثة اصول: الخوف و الرجا و الحبّ. فالخوف فرع العلم، فدلیل الخوف الهرب، فإذا تحقق العلم فی الصدر خاف و إذا صحّ الخوف هرب و اذا هرب نجا و إذا أشرق نورالیقین فی القلب شاهد الفضل و إذا تمکّن رجا. صدق القدس مولانا الصادق علیه السلام.
بحث های قبلی ما پیرامون مقدمات مسئله ی ولایت و امامت بود، از این جلسه بعون الله و با استفاده از معارف پیشوای امامیه، آقا امام صادق علیه السلام بحث های عملی داریم یعنی درس های ما و بحث های ما از این به بعد جنبه ی نظری مطلق و خاص ندارند بلکه حرف هایی هستند برای حل کردن، برای شناختن خود و قرار دادن خود در این جایگاه؛ لذا با این مباحث و فرمایشات آقا امام صادق علیه السلام دو گونه می توان برخورد کرد. یک برخورد کاملا ذهنی و بی غرض و بی مرض و بی طرفانه، خوب است یا بد است به ما کاری نیست. ما شنیدیم و تمام.
برخورد دیگر مال آن هایی است که دل شان حداقل به خودشان می سوزد و بر آن هستند که پا جای پای امام صادق علیه السلام بگذارند و از مرص این امام توشه برگیرند و فیض بگیرند و در زندگانی خود را از نظر داشتنی های ولائی و خدائی به امام صادق (ع) متشبه بسازند، شبیه آن بزرگوار بسازند، اگر او علم دارد بکشوند که از علمش چیزی بگیرند، اگر معرفت دارد می کوشند تا چیزی بگیرند و از آن خود کنند و در خود بپرورانند و از خود شکوفا سازند و همینطور.
مبحثی که بنده انتخاب کرده ام صد حدیث است از آقا امام صادق (ع) که هر حدیث را شاید ما بتوانیم در 3 جلسه یا 2 جلسه یا 4 جلسه خدمت عزیزان تقدیم داریم. حالا پایان کار ما زنده باشیم یا نباشیم از همین اولین جلسه دوستان فکر کار را بردارند که زمینه زمینه ی عملی هست.
اولین حدیث از این مجموعه ی صد حدیثی همین بود که بخشی از این حدیث را تیمناً قرائت کردم که آقا می فرماید: «نجوی العارفین تدور علی ثلاثة اصول» احول و اطوار عارفان بر 3 محور دور می زند. «الخوف والرجا و الحبّ» کلام چون کلام آقا امام صادق (ع) هست، معلم امام اعظم ابوحنیفه هست و سائر ائمه ی مذاهب نیز از محضر مبارکش فیض ها و بهره ها برده اند و همه ی عرفا خودشان را ریزه خوار مکتب این بزرگ و پرورش یافته ی دامان وحی می یابند کلام روشن است. نجوای عارفان می توانیم بگوییم، نجوای قلبی عارفان، دغدغه ی باطنی اهل معرفت، خلجان های قلبی اهل علم و اهل دانائی روی 3 محور دور می زند، روی 3 قضیه دور می زند، نه مردم مادون [نامفهوم] امثال بنده نه! چون ما باید بیاییم و سال های سال بدویم و بدویم و بدویم شب و روز تا به مرحله ی معرفت دست پیدا کنیم، کسانی که به معرفت ولایت دست پیدا کرده اند، کسانی که به حقایق ولایت آگاهی پیدا کرده اند، کسانی که خونشان در طریق ولایت جریان دارد و قلبشان برای ولایت می تپد، کسانی که ما را شناختند و حق معرفت نسبت به ولایت ما پیدا کردند یک دغدغه ی باطنی دارند، جانشان، زبانشان بسته است، از دهان جسمانی و طبیعی سخن نمی گویند، چیزی نمی گویند اما قلبشان در یک شورش قرار دارد.
در اندرون من خسته دل ندانم کیست – که من خموشم و او در فغان و غوغاست
قلبشان و جانشان در فغان هست در غوغا هست، چه نجوا دارد این قلب؟ روی چه مسئله ای می تند و می پیچد؟ 3 تا قضیه هست. «الخوف والرجاء والحب».
قلب دچار یک نوع هراس است، یک نوع بیم است و از طرفی نه تنها در هراس و بیم به سر می برد و می تند بلکه گاه در عالم رجاء هست، دور می زند روی این محور، روی این دایره و در دایره رجاء و حب نیز می چرخد.
از این کلام اولیه و ابتدائی چه نتیجه ای می گیریم؟ چه درس عملی می گیریم؟ اگر نداریم درس عملی این است که: ای کسی که ادعای ولایت ما را می کنی و خودت را به ما منتسب می دانی و می گویی من از امام صادق (ع) پیروی می کنم، من پیرو امام صادق (ع) هستم، پیشوای مذهب من، یعنی روش گاه من، راه و طریق من، امام صادق (ع) است، باید که جانت دغدغه ی خوف و رجاء و حبّ را داشته باشد. در خوف و رجای عملی به سر ببری. اگر بدون خوف و رجا بودی آزادی! معنایش این است که تو دیگر مقید به قید مذهب و ولایت نیستی! هیچ دغدغه ای نداری! آزادی! بی خیالی! این دغدغه را بایستی در خود پیدا کنیم و به ظهور برسانیم!
اولش خوف است. «الخوف والرجاء و الحبّ». خوف از چه؟ خوف یعنی چه و از چه؟ چند محور را بنده یادداشت کردم، کلّی هست، ولی در خود فروعات زیادی دارد که اگر که بخواهد وارد عمل در این میدان بشود به شاخه های زیادی برمی خورد و باید بچیند از بین آن ها. خوف از ترس، ترس و بیم از عذاب الهی. ما چه می فهمیم با این اعمالی که کردیم و داریم! با آن کارهایی که نکردیم و می خواستیم بکنیم، اهل نجاتیم یا اهل عذاب؟
از کجا بفهمیم که این خوف در ما هست؟ خیلی راحت، اگر از زشتی ها دوری گزیدیم و به نیکوئی ها پایبندی نشان دادیم معنا می شود که خوف در ما زنده است، بیدار است.
دو تا مسئله است، ما همه می گوییم ما از عذاب الهی می ترسیم، ما از خدا می ترسیم، ما از عذاب الهی می ترسیم، اگر این ترس واقعی باشد و حضور داشته باشد، انسان از زشتی ها دوری می کند و به نیکوئی ها پایبندی نشان می دهد، دروغ نمی کند، غیبت نه می کند نه می شنود، بردگی مادون حق را نمی پذیرد، چه سیاسی باشد، چه اقتصادی باشد، چه غیره و ذلک. چون زشت است، یکی از فحشاها بردگی و بندگیِ غیر حق است و به خصوص از اهل قدرت، از این ها دوری می کند، از این زشتی ها دوری می کند و به نیکوئی ها پایبندی نشان می دهد، وقتش را، به خصوص جوان ها خوب دقت کنند، وقتش را بی خود هدر نمی دهد، عمرش را تلف نمی کند برای چیزهایی که به درد نمی خورد، برای زمینه هایی که آینده اش را تضمین نمی تواند بکند عمرش را هدر نمی دهد، برای خوشی ها، گوهر عمر را هدر نمی دهد به پای لذت ها نمی ریزد. اگر بنده در حالیکه هیچ تشنگی مرگ آوری هم نداریم یکی پیدا می شود یک لیوان بسیار، شربتی خوبی می آورد می گوید این خیلی خوب است، خیلی عالی است، منتها شرطش این است که تو این انگشتر یک ملیون تومانی را به من بدهی تا بنده این پیاله شربت را به تو بدهم، اگر شماها دیدید که من چنین معامله ای کردم معنایش چه است؟ معنایش این است که من به زشتی ها پشت کرده ام یا روی آورده ام؟ به حماقت ها پشت کرده ام یا روی آورده ام؟ آیا لحظات عمرمان و آینده ی مان، این گوهر حیات، از یک نرمه سنگ بی ارزش تر است؟ که انسان او را به پای خوردنی ها و آشامیدنی ها، چیزهای لذّی، آنچه لذت دارد، دیدنی ها، بریزد؟ اگر این دغدغه در ما حضور داشت که تا زشتی را دیدیم، روی گردانیدیم و تا زیبایی را دیدیم روی آوردیم معنایش این است که خوف در ما حضور دارد. آقا تا آنجا نرسیدیم ما پیرو امام صادق (ع) نیستیم! خودمان را قلابی جا می زنیم، به زور آنجا جاسازی می کنیم!
شخصی در ابتداء راه معرفت بود، می خواست به قول آقا امام صادق (ع) از عارفان بشود، نزد پیری آمد، نزد مرشدی آمد، درس های ابتدایی فرا گرفت، بعد از مدتی از مرشد خواست، پیرا! مرشدا! این خرقه ی خود را به من بده یا مثل این خرقه یکی به من عنایت کن! چون خرقه های عرفانی در قدیم اینطوری بود که کسی که آن خرقه را از استاد و مرشد و پیر و مراد ماقبل می گرفت دیگران می دانستند که این شخص به جایی رسیده که صاحب این خرقه شده، بی خود، همین الان هم هست در حوزه های ما، در حوزه های اهل تشیع و اهل تسنن، از راه و ابتداء نه عمامه به سر طلبه می گذارند نه عباء به دوشش، باید درس بخواند، از امتحان های متعدد بیرون بشود بعد محفل عمامه گذاری برگذار می شود، شیرینی پخش می کنند، 10 تا طلبه، 50 تا طلبه ای که آماده شده عمامه به سرش می گذارند و عباء به دوشش می کنند بعد مردم متوجه می شوند که این آقا از طرف این مجتهد به آن درجه ای از لیاقت رسیده است که این عباء و عمامه را دارد. نزد اهل معرفت هم همین طور بود، گفت که این خرقه را یا شکل این خرقه را به من عنایت کن! استاد که می فهمید، مرشد و پیر که می فهمید این شخص به جایی نرسیده، خواست که او را مجاب کند، گفت عزیز من! اگر مردی چادر زنان به سر کند زن می شود؟ می شود؟ یک مردی چادر زن را به سر کند، یک برقه ای به سر خود کند برود بیرون، هرچه هم اداء و اطوار در بیاورد که خیلی هم تمرین کرده باشد مثل خانم ها راه برود، آیا زن می شود؟ اگر زنی ریش و سبلت مرد در خود بچسباند و عمامه بر سر نهد و به بازار اندر شود، مرد می شود؟ به او فهماند که تو هم با این خرقه مرشد نمی شوی! با این ریختی که ما داریم که نه نفرت از زشتی ها داریم، نه اشتیاقی به زیبایی ها، ما پیرو امام صادق (ع) نمی شویم! ادعا می کنیم ولی خُب نمی توانیم بشویم! ما اگر این دو تا دغدغه بود، بیم و ترس از عذاب الهی که دوری از زشتی ها و پایبندی به نیکوئی ها را همراه دارد، معلوم می شود ما اهل خوفیم، خوف از چه باشد؟ یکی همین.
دوم: بیم و هراس از ناآشنائی با حق و احکام حق و راه حق. ما هراس داریم از اینکه خدا را نمی شناسیم؟ ما دغدغه باطنی داریم که چرا خدا را نمی شناسیم؟ خدا چه است؟ شبانه روزی پنج وقت نماز می خوانیم، در اکثر رکعات هم بعد از حمد «قل هوالله» را می خوانیم، آیا شده برویم یک طلبه ای را محکم بگیریم، یک روحانی ای را محکم بگیریم، یک مولوی ای را محکم بگیریم، یک استاد دانشگاهی را، که همین جا هر روز می خوانیم «قل هوالله احمد» همین احد کی است؟ کی است؟ این چه است؟ چرا گفت «قل هوالله احد، لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد» «لم یلد و لم یولد» خب این که معلوم است خدا نمیزاید، چه رقم نمی زاید؟ چه رقم زائیده نشده؟ این دغدغه را داریم؟
برای بچه ها یاد می دهیم، اصول دین بر چند؟ می گوید بر پنج. دستش را بلند کرد، طفل است ولی می داند، اول توحید، توحید یعنی چه؟ یعنی خدا یک است و دو نیست. خُب یعنی چه؟ یعنی خدا یک است و دو نیست. خُب یعنی چه؟ اگر کسی آمد گفت خدا دو تاست، خدای خیر سوا است، خدای شر سوا است، مثل قدیمی ها، خدای نور سوا است، خدای ظلمت سوا است، به چه دلیل می توانی تفکیک کنی؟ می گوید در روی زمین شرّ وجود ندارد؟ چرا. بدی وجود ندارد؟ چرا. همین خدا آفریده این بدی ها را؟ چه بگوییم؟ همین خدایی که می گوییم «بسم الله الرحمن الرحیم» «الرحمن الرحیم» هم رحمن است هم رحیم است، هم رحمت رحمانی دارد یعنی عام دارد، هم رحمت رحیمی دارد یعنی خاص دارد برای بعضی ها باز رحمت خاصه عنایت می کند. همین این همه بدی ها و شرّها را آفریده؟ چه بگوییم؟ این دغدغه را داریم یا نداریم؟ اگر داریم پیرو امام صادق (ع) ایم، اهل خوفیم. دغدغه اینکه خانه نداریم چه؟ دغدغه اینکه بایسکل نداریم، موتور نداریم، ماشین نداریم، فرش خوب نداریم، ظرف خوب نداریم، لباس اتو کشیده نداریم، این ها را داریم یا نداریم؟ دغدغه اینکه عقل خوب نداریم، که با این عقل خوب خدای خوب را بشناسیم، چرا نداریم؟ بدجوری گیر افتادیم ماها. فقط هنری که داریم بدنام کردن خدا، پیغبر (ص) و ائمه (ع) است.
ما توقع نداریم که جوان های زیر 20 سال ما این چیزها را بفهمند، ولی توقع هم نداریم که مردان و زنان بالای 50 سال ما این حرف ها را نفهمند، توقع نداریم که بی سوادان ما بفهمند، هیچ توقعی نداریم! اما این توقع را هم نداریم که باسوادهای ما هم نفهمند! دانشگاه، خب رفته دانشکده را خوانده، دانشگاه را خوانده، 16 سال، 20 سال تحصیل کرده، نمی داند، این دغدغه را هم ندارد.
عده ای در حوزه ها تحصیل کردند، چسبیدند به مسائل فرعی! این ها هم نمی دانند. متأسفانه اکثر گرفتار این مسئله هستیم.
به هر حال دومین زمینه ی خوف، زمینه ی بیم و هراس از ناآشنایی با حق است. اگر این دغدغه در ما بود و خوف داشتیم از اینکه ما ناآشنا باشیم، بیگانه باشیم و ضمناً خود به خود وقتی خوف از ناآشنایی داشته باشیم حبّ به آشنایی در ما بیدار می شود، ذوق آشنایی بیدار می شود، اهل ولایتیم و اهل معرفتیم و پیرو امام صادق (ع) ایم. اگر نیستیم [نامفهوم]
و سوم، محرومیت از انس با او. ما اشتیاق داریم به بهترین تفریح گاه ها برویم، داریم یا نداریم؟ اشتیاق داریم به بهترین محفل های شادی برویم، اشتیاق داریم با جمعی که می نشینیم شاد باشیم، شاد بنشینیم، شاد هم برخیزیم، اشتیاق داریم با خوبانی که مورد تخیل یا توهم ما هستند انس داشته باشیم، انس با موبایل داریم، با تلوزیون داریم، با کامپیوتر داریم، با فوتبال داریم، با سایر ورزش ها داریم، با پارک ها داریم، با خوردنی ها داریم، با پوشیدنی ها داریم، با نوشیدنی ها داریم، انس با حق چه؟ یعنی آن دیگر به اندازه فوتبال هم ارزش ندارد کاری بکنیم با او انس بگیریم؟ به اندازه ی تخت سفر یا نمی دانم کجا است دیگر این جای تفریح گاه، باغ ملت، باغ دولت، نمی دانم باغ عشرت، یعنی خدا همین قدر هم ارزش ندارد؟ کنار دریا، کنار کوه ها. چرا اینقدر خدا بی ارزش شده؟ چرا انس با حق از ما فرار کرده، گم شده؟ و مهم این نیست که گم شده، مهم این است که ما اصلا بی خیالیم، دغدغه نداریم که چرا ما با خدا انس نداریم! اصلا بی خیال مثل اینکه خب کفش کهنه ای بوده دیگر چهار پنج پوشیدیم، الان هم از مُد هم رفته، خب حالا آن را می گذاریم کنار کوچه که آشغالی ببرد، دیگر بودن و نبودن از این برای ما چه اهمیت دارد؟ همانجور که انس با این کفش کهنه ی فرسوده ی از مُد برگشته دیگر نداریم الان ما با خدا هم انس نداریم! و نسبت به این محرومیت هیچ دغدغه ای هم نداریم! همیشه تلاش می کنیم به تلوزیون نزدیک باشیم، به دیدنی ها نزدیک باشیم، به خوردنی ها نزدیک باشیم، به پوشیدنی ها نزدیک باشیم، به داشتنی ها نزدیک باشیم، در حد توان ما، فقیر ما چرخ بایسکل می خواهد داشته باشد، موتور سیکل داشته باشد، موبایل داشته باشد، لباس خوبی داشته باشد، به بایسکل و موتور و تلوزیون و نمی دانم ساعت و عینک و این و آن نزدیک باشد، از این ها دور نباشد، اما چرا دوست نداریم با خدا نزدیک باشیم؟ چرا این موضوع از ما گم شده، اصلا بی خیالیم، قرب با خدا به اندازه قرب با موبایل هم ارزش ندارد؟ با قرب مُد امسال ارزش ندارد؟ کجاییم ما پیروان امام صادق (ع)! ما یک گُل بهشت جای ماست! برای چه؟ برای اینکه ما پیرو امام صادق (ع) ایم! بله! چه پیروانی! به به! که خدای آقا امام صادق (ع) نزدش به اندازه ی یک بایسکل و موتور و یک نمی فهمم ضبط صوت و تلوزیون یا موبایل یا رایانه ارزش ندارد! این است!
« نجوی العارفین تدور علی ثلاثة اصول: الخوف و الرجا و الحبّ. فالخوف فرع العلم» خوف از کجا بدست می آید؟ امام صادق علیه السلام می فرماید: «الخوف فرع العلم» چون این قصه اش کمی دراز است و امشب شما را بیشتر از شب های دیگر زحمت دادم و برای اینکه به خصوص مطالبی که به عرض رساندم با سایر مطالب درهم نشود، قاطی نشود، بهم نپیچد، بحث اینکه خوف زاده ی چه هست؟ از کجا پیدا می شود؟ چگونه رشد می کند؟ آثارش چه هست؟ می گذاریم به شب آینده و جلسه ی آینده.
ان شاالله که خداوند برای همه ی ما، به آبرو، ما که آبرو نداریم، به آبروی امام صادق (ع)، به مظلومیت همه ی ائمه (ع) این توفیق را عنایت کند که اهل خوف باشیم، آن هم خوفی که آقا امام صادق (ع) مرضیّ اوست.
رزقنا الله و ایاکم والسلام علینا و علیکم و علی عبادالله الصالحین.

 

 

دسته‌ها
شرح کتاب صد میدان خواجه انصار (رح)

میدان 33: خوف

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

مدت سخنرانی:40:56

میدان سی و سوم خوف

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
الحمد و ثنا العین الوجود و الصلاة و سلام علی واقف مواقف شهود و علی عالیه اُمنا المعبود.

عرایض، ما پیرامون کتاب مستطاب صد میدان ادامه دارد و امشب میدان سی و سوم یا میدان خوف را از این کتاب مورد توجه قرار می دهیم! خواجه علیه الرحمه می فرماید:
«از میدان تواضع میدان خوف زاید»

و آیه ای که برای این مطلب و این میدان انتخاب کرده است آیۀ 40 و 41 از سورۀ نازعات است: وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى* فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَى
اگر عزیزان، میدان تواضع را با عرایضی که داشتیم هضم کرده باشند و دقت و توجه نموده باشند و پس از آن متوجه این نکتۀ ظریف شده باشند که خواجه می فرماید:
«از میدان تواضع، میدان خوف زاید» این خوف به آن معنی نیست که ماها در نظر داریم! معمولاً ترسی که ما داریم، از موجوداتی هست که: ترساننده اند، قوی اند، درهم کوبندۀ انانیت و نفسانیت ما هستند، مثلاً ما:
از اهل قدرت می ترسیم؛ خوف ما اینگونه است. یا از حیوانات درنده و کُشنده می ترسیم. مراد خوف یا ترسی که به فارسی باشد در میان سالکان الی الله و اهل معرفت چنین خوفی نیست؛ چون، حضرت دوست رؤف تر و رحمان تر و رحیم ترِ از آنست که بنده ای از بندگانش از او هراس داشته باشند؛ او که موجود زورگوئی نیست، موجود قدرت زده ای نیست که بنده، از او بترسد؛ بلکه: این خوف پایان مرحلۀ تواضع هست!
و گفتیم که در تواضع: محبت حضور دارد، اشتیاق حضور و حاکمیت دارد و این خوف:
خوفِ از دوری هست، خوفی از انقطاع مهر هست، خوفی از انقطاع محبت حضرت دوست هست؛
بعد از آنیکه سالک میدان تواضع را با آن ظرافتهایی که آمد طی می کند به میدانی وارد می شود و به حالتی می رسد و به مقامی دست پیدا می کند که: دوری حضرت دوست را تحمل کرده نمی تواند! هجران برایش ترس آور است. از چیز دیگری نمی ترسد!
از اینکه از مقام حضور دور بیفتد هراس دارد! از اینکه ذهنِش، دیدِش، توجهِش، معطوف به غیر محبوب بشود هراس دارد.
و لذا، آیه ای که انتخاب کرده دقیقاً مراد خواجه علیه الرحمه را می رساند:
وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ
نمی گوید در خود آیه،: مقامُ الله، مقام الرحمن، مقام المنطقم، مقام الجبار! نَه مقام القوی نَه، مقام رّب! وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ.
ربّ، تربیت کننده وپرورش دهنده را می گویند! دل را چه کسی تربیت می کند جز دلدار؟
محبت را چه کسی شکوفا می سازد جز محبوب؟

انسان در مقام محبت کامل که می رسد، درک مقام محبوب را می کند! در مقام عشقِ به کمال که می رسد درک مقام معشوق را می کند و می داند که معشوق سخت مهربان است! هر آنچه من احساس کنم که عشقم به او زیاد است مهر او و عشق او نسبت به من بیشترِ از آن است.
یک بچه ای را در نظر بگیریم و یک پدر و مادر عارفِ عاقلِ دلسوزی را در نظر بگیریم؛ حالا این بچه شاید پدر و مادرِش را دوست داشته باشد، اما پدر و مادر چه مقدار او را دوست دارند؟ چند برابر محبتش؟ اصلاً قابل مقایسه هست؟!
کسی که به درک آن مقامات می رسد، متوجه می شود که من:
مربوبی هستم، پرورنده ای هستم، پرورش شده ای هستم، در دست ربّم (رب من) و این رب من است و مربی من است که مرا می پروراند و شایستۀ مقامش همین هراس است تا ادب را و تواضع را از یاد نبرم.
اگر به یاد دوستان باشد، آخرین مرحلۀ تواضع که کاملترین مرحله هم بود، تواضع در برابر حق بود.
به هر حال، آیه، ظرافتهای خاص خودش را دارد و عملاً اعلام می کند که چه خوفی مطرح هست: خوف محب است نسبت به محبوب،
خوف عاشق است نسبت به معشوق؛ منتها، محبوب و معشوقی که عشقِش و محبتِش چندین و چند برابر عشق عاشق و محب است و مهمتر دنبالۀ کلام هست، که این دو کار را باید بکند:
یکی درک مقام ربّ را داشته باشد
و دوم وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى و نفسش را از غیر محبوب و غیر مربوب نهی بکند.
تو، به چه چیزی می خواهی توجه بکنی که از توجه به ربّت و محبوبت و معشوقت:
بهتر باشد؟ ارزشمندتر باشد؟ شکوفا سازنده تر باشد؟ دهنده تر باشد؟ رشد دهنده تر باشد؟ غنابخش تر باشد؟ آرامش دهنده تر باشد؟ چه؟
لذا، یک شرط در آیه هست:
وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى اگر اینجوری شد!
خوب دقت کنید! که تتمۀ آیه چه قدر زیبا هست!
اصلاً نوعی اشتیاقِ دیوانه کننده، اشتیاقِ بیهوش سازنده، از خود رباینده، شخص را می گیرد؛ خوب، اگر چنین شد چی کار می شود؟
فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَى.
دیگه نمی گوید که: صبر بکند که عالم شهادت و عالم سفلا را طی کند، عالم برزخ را طی کند، به قیامت برسد، میزان صراط را طی کند، بعد به بهشت برود؛ نَه! فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَى همین جا بهشتِش می شود!

در یکی از فراز ها عرض کردیم که بهشت سه مرحله دارد:
بهشت دنیا
بهشت برزخی
و بهشت آخرتی؛

سالک بعد از آنیکه در مقام خوف، قرار می گیرد و این دو زمینه در او محقق می شود و شکوفا می شود و به عمل می آید و بار می دهد:
یکی:
درک مقام محبوب و دیگری: نهی نفس
از مشاهدۀ غیر محبوب؛ در بهشت قرار می گیرد، اینجا بهشتِش است.

عرض کردیم: نمی توان تصور کرد که ابوجهل در همان زمینی و در همان موقعیتی زندگی کند که برادر زاده اش پیامبر اکرم(ص) زندگی می کرده، این معنا ندارد!
پس، می شود: فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَى در بهشت قرار می گیرد رزقنا الله و ایاکم انشاء الله.
خواجه علیه الرحمه می فرماید: «خوف ترس است و ترس حصار ایمان است»
این خوفی که با این معنایی که یاد کردیم ایمان را محاصره می کند، حصار می کند تا آفتی و آسیبی به ایمان نرسد؛
وقتی چند تا درخت را یک جای می کاریم اطرافش را حصار می کنیم، می شود باغ؛
برای چی؟ برای اینکه آفت نگیرد! می خواهی ایمانت آفت نگیرد؟ آسیب نبیند؟ حصارِش بَکِش!
از چه؟ از خوف! منتها از این خوف! و ترس، حصار ایمان است و طریاق تقوا.

هر چیزی آفتی دارد و هر آفتی، پادزهری دارد، طریاقی دارد که آنرا از میان می برد.

اگر تقوا بخواهد: آفت بگیرید، آسیب ببیند، میکروبی تقوا را تهدید کند؛ خوف بهترین تریاک است، پادزهر است، میکروب کش است!
اگر تقوای ما می لرزد، گاه داریم و گاه نداریم برای اینست که:
خوف نداریم از مقام ربّ! دقت کنند عزیزان!
وقتی ما هراسناک هستیم مثلاً فرض بفرمائید: یک ماشینی با سرعت به طرف ما می آید و ما می خواهیم خود را از آسیب دیدن محافظت بکنیم، دیگه فکر ما به چیز دیگری معطوف نمی شود؛ با همۀ هوش، دست و پا گوش، چشم، سرعت حرکت، خود را وقایه می کنیم؛ تلاش ما همه متوجه وقایه کردن خود ما هست که آسیبی به ما نرسد؛ چرا؟
چون، خوف شدید است سر تا پای ما را گرفته.
اگر خود را متقی بدانیم و گوهر ایمان را در خود مشاهده کنیم و ببینیم که دارد آسیب می بیند و این خوف تمام وجود ما را فرا بگیرد اجازه نمی دهیم؛ این تقوا می شود، تریاک می شود برای تقوای مان، برای ایمانمان!
و سلاح مؤمن است که با این سلاح، مؤمن از خودش دفاع می کند؛
و اگر دشمن خیره سری کرد و دیده درائی کرد با این سلاح به او حمله ور می شود و او را از پای در می آورد؛ این موقفِ میدان خوف و حقیقت خوف است از نظر خواجه علیه الرحمه، به دنباله اِش طبق معمول می فرماید:
و خوف سه قسم است:

یک قسم، خاطر است یعنی: گذرنده است!

دیگر قسم، مقیم است یعنی: می ماند و از میان نمی رود

و سوم
غالب است بر تمام هستی فرد غلبه دارد!

انواعش را بیان می کند؛ و آن ترس که خاطر است در دل آید و بگذرد!

گاهی که مشکلاتی به زندگانی ما، به ابعاد مختلف حیاتی وارد می شود، یک هراسی فرایمان می گیرد؛ اما همین که یک چراغ سبزی از یک جائی نشان داده شد آن هراس گم می شود! مثل خاطره های خوشی که گاهی به ذهن ما می آید که انشاء الله اگر فلان مطلبم برآورده شد به حج می روم یا خیراتی به راه می اندازم یا نمازی می گذارم یا استغفاری می کنم! یک خاطرۀ تند به ذهن می آید و می رود بعد هم دیگر دنبالش را نمی گیریم؛ مشکل اساسیِ اکثریت افراد همین هست؛
نمی گوییم که انسان ها بدون ترسند، ترسشان: زودگذر است، گذرنده است، مسافری ست شتابناک و شتابان راه خودش را طی می کند، به جای می رود که اول بوده: به فراموش خانۀ همیشگی!

در دل آید و بگذرد، آن کمین ترس است که اگر آن نَبّود ایمان نَبّود!
اینکه می گوییم که: مردم مؤمن هستند، ترسی دارند، ترسشان همین هست و بر مبنای همین هست؛
اگر یک شخص کاملاً بی ترس باشد، بی خوف باشد، خُب(خوب) معلوم می شود که بی ایمان است؛
همین که بلاخره به هر سختی به هر جان کندنی است چهار رکعت نماز می خوانیم معنیش این است که: پس ترس داریم ولی ترسِ همچین آبکی!
سخت مان هست نماز خواندن، سخت مان هست روزه گرفتن، زکات دادن، دروغ نگفتن، شهوت رانی نکردن، سخت است؛ ولی، به هر نکبتی و به قول هراتی ها به هر پِیسی هست تحمُلِش می کنیم؛ اگر این نباشد خوب ایمان نیست.

نظر خواجه این است که: آن کمینه ترس است که اگر آن نَبّود ایمان نَبّود!

که بی بیم، ایمان را روی نیست و بی بیم را، ایمان نیست!
امکان ندارد بدون بیم، ایمان تحقق پیدا کند! و آنیکه بدون بیم هست، ایمان ندارد!
و نشانه های بیم! هاء! این خیلی زیبا است: آنکه ادعا می کند ما: بیم داریم!
نشانه های بیم: ناپیدایی ست؛ خودش را گم کرده! تسلیم شده! در احکام محو شده! در فرامین گم شده! پیدا نیست!
فرمان محض شده، عبودیت محض شده، تسلیم محض شده، از او جز امتصال امر، یعنی فرمانبری چیزی مشاهده نمی شود!
عده ئی هستند که از آنها جز هوا، مثل بنده حقیر فقیر سرتاپا تقصیر: جز هوا، جز هوس چیزی پیدا نیست! سالکی که در میدان خوف به سر می برد از او:
جز انتصال امر، جز کنش در جهت های مختلف و ابعاد مختلف فرامین حضرت دوست، چیزی مشاهده نمی شود؛
اگر می خورد به دستوره (بدستور است، هست)، اگر می خوابد به دستور است، اگر دعوا می کند به دستور است، اگر صلح می کند به دستور است، اگر می خندد به دستور است و اگر می گرید و می گریاند باز هم به دستور است.

ببینیم، کُنِشهای افراد، آیا فرمانبرانه است؟ یا نَه، نفس محورانه؟
اگر تابع نفس خود هستند، بی بیم اند و بی بیم را ایمان نیست؛ و اگر تابع ربّ اند، خوشا به حالشان!

به هر حال، این کمترین ترس، آرایش یا پیرایۀ اینان است و خواجه حرف خوبی می گوید، یک معیار خوبی به دست می دهد، می فرماید: هر کس را ایمان چندان هست که بیم است.
می خواهی بفهی چه مقدار ایمان داری؟ وزن ایمانت چه مقدار است؟ اوج ایمانت تا کجا است؟ ژرفای ایمانت تا کجای است؟ نگاه کن:
چه مقدار هراس داری؟ چه مقدار خوف داری از حق؟ از مقام رب؟ به همان میزان ایمان داری! لازم نیست کس دیگری قضاوت بکند؛ چون، اینجا عاقل و عقل و معقول، در یک جای اند!
حاکم و محکوم یکی هست.
حکم، حاکم و محکوم یکی هست
علم، عالم، معلوم یکی هست! سالک درینجا به کسی نیاز ندارد. خودِش، خودِش را وزن می کند و ایمانِش را وزن می کند، مرتبت ایمانِش را وزن می کند!

و اما دومی و دیگر ترس مقیم است و آن ترسی ست که:
یکم
اول بنده را از معصیت باز دارد؛ ویژگیهایش است!
سالک نگاه می کند که من دارای: خوف خاطر و گذرنده هستم یا نه، دارای خوف مقیم هستم؟
خوف در من، خانه کرده است؟ جای کرده است؟ مقام کرده است؟ بیرون نمی شود یا نَه؟ از این در می آید، از آن در می رود!
آنی که مقیم هست و خانه کرده است: اولین ویژگی این ترس این است که:
* بنده را از معصیت باز دارد! اگر گناه می کنیم معلوم می شود که هنوز خوفِت خوف مقیم نشده است! اگر عصیان می کنیم، حالا هر نوع عصیانی می خواهد باشد، هنوز دارای مقام خوف نشده ای! باید برگردی و این میدان را دوباره تجربه کنی، تلاش کنی، زحمت بکشی، جانِت را بسوزانی، هواهای نفسِت را به آتش محبت حضرت دوست بدی(بدهید)، تا کارت به مقام برسد!

و، از حرام وی را دور کند؛ دومین ویژگی اِش!

شخص دچار حرام نمی شود که، اتفاقاً افرادی مثل بنده کمتر دچار حلال می شوند و بعضی از حرام ها که بدترین حرامها، هم: نزد حق، نزد پیامبر، نزد قرآن، نزد شاه ولایت امیر مؤمنان هست، برای ما از هر حلالی، حلال تر شده؛ مثلاً دروغ!
در قرآن می گوید: علی لَّعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ
ما راحت دروغ می گوییم! می بینید که برای شیطان فقط گفته شده لعنت و برای دروغگو!

کسی که خائف هست دروغ نمی گوید؛ گرفتار چنین حرامی نمی شود و این حرام در جانِش راه پیدا کرده نمی تواند و به قول بعضی از عزیزان افسارِش را به دست گرفته نمی تواند و این، یکی از ویژگیهای خوف مقیم هست!
اگر این خوف، به این مرتبتی از قوتّ و نیرومندی برسد، شخص را نمی گذارد که دچار حرام بشود؛
حالا، حرام که یک مورد نیست دو مورد نیست ده مورد نیست. به هر حال، از بس شنیده ایم ذهن مان پر است و از بس التفاط ننمودیم و عملی نکردیم برای ما خیلی همچین بی جاذبه بی اهمیت و بی هِراس جلوه می کند.

و سومین ویژگی

و عمل مرد کوتاه کند!

اگر به هر کدامی از افرادی مثل بنده یک لیستی بدهند، یک کاغذی بدهند، قلمی هم بدهند بگویند که: آرزوهای خویش را بنویس، چه مقدار آرزو داری؟ در رابطه با اقتصاد چه آرزوهائی داری؟ در رابطه با سیاست چه آرزوهایی داری؟ در رابطه با هنر چه آرزوهائی داری؟ در رابطه با زمینه های زندگی فردی چه آرزوهائی داری؟
از خانه که شروع کنیم یک هفته شاید وقت لازم داشته باشد تا بنویسیم که ما خانه ای که می خواهیم دارای چه ویژگی ها خواهد بود؛ فرشِش چگونه باشد، دیوارِش چگونه باشد، شیشه هایِش چگونه باشد، سقفِش چگونه باشد، لوسترهایش چگونه باشد، همین جور برویند(جمع بروید) دیگر!
اگر از لباس بپرسند همین طور! یعنی کسی که در مقام خوف است، چون می داند؛
خوب دقت کنند عزیزان!
به هر نکته ای و به هر محوری، به هر شیئی، به هر امری که توجه کند، توجه از او باز گرفته شده! کِی زیان کرده؟! چون، تا به او نگاه می کند چیزی را نمی بیند و وقتی به چیزی نگاه کرد، نگاه از او گرفته!
تا دل، به چیزی می دهد، دل از او پس گرفته است! و تا دل، از دلبر نگیرد به چیز دیگری داده نمی تواند!
و دل را وقتی از دلبر گرفتیم به چه بدهیم که از دلبر و مهر دلبر بهتر است و عزیزتر است و شریفتر است و ارزشمندتر است؟
منتها، خوف مقیم این سه ویژگی را دارد و هر کدام از این ویژگی ها جایگاه خاص، خیلی جایگاه برتر و زیبائی دارد!
بنده را از معصیت باز دارد و از حرام وی را دور دارد و عمل مرد کوتاه کند

و سیّم یا سوم
ترس غالب است
و آن ترس مکر است و مَکَرُو و مَکَر اللّه
دراین مرتبه، وقتی سالک مقام خوف را {که} از هر دو مرتبه می گذرد و{به} مرتبۀ سوم می رسد، یک هراسی او را فرا می گیرد که: اِحاطه اِش کرده نمی تواند و آن ترسِ از مکر است؛ نکند مکر الهی به سراغم بیاید؟
خوب، من که با این ضعفهای عجیب و عدیدی که دارم، آیا می توانم با خدا پنجه بدهم؟
با این عقلی که ندارم، با حضرت حق می توانم مقابله بکنم؟اگر مرا به مکر گرفت چه بکنم؟
اگر مکرو و مکر الله شد چه بکنم؟

و سیّم

ترس غالب است

و آن ترس مکر است، که حقیقت بدان ترس درست آید!
یعنی واقعیت ترس، گوهر هراس، -آنهم همان هراس محبانه و مهرمحورانه- گوهر ترس و حقیقت ترس به همان زمینه معین می شود و پدیدار می شود و روشن می شود و مسجل می شود و ثابت می شود؛ نَه بر زمینه های دیگری.

کلام شیخ، کلام خواجه لطایف بسیار زیبائی دارد!

و سیّم

ترس غالب است و آن ترس مکر است که:
حقیقت بدان ترس درست آید و راه اخلاص بدان گشاده آید و گشاده گردد؛
چون، گاهی ممکن است انسان خیالاتی بشود بگوید: خوب، ما امسال رفتیم به حج، پارسال هم رفتیم پرارسال هم رفتیم، سالهای آینده هم انشاء الله می رویم و مخلصانه هم می رویم؛ چه خبر داری که مکری در کار نباشد؟ و این مکر باعث بشود که اخلاص تو به هم بریزد و از اخلاص محروم بشوی!

لذا، اگر ترس مکر، جان سالک را فرا گرفته بود، متوجه هست که خلوصِش مورد اصابت آفت و آسیب قرار نگیرد.

و سوم
مرد را از غفلت آن، باز دارد!

همین ترس است که انسان سالک را اجازه نمی دهد که دچار غفلت بشود. غفلت درینجا غفلت از زمینه های دنیایی نیست: از محبوب غافل بشود و از مهر محبوب غافل بشود؛ که ماها الحمد الله بگوییم، همیشه غافلیم؛ حتی وقتی نماز می خوانیم سر به سجده می گذاریم سبحان ربی الاعلی و بحمده همان لحظه ای که سبحان ربی الاعلی و بحمده می گوییم، اتفاقاً یاد ما می آید تلفنِ که فراموش کرده بودیم؛ ترس مکر این کار را نمی کند.
در یکی از فرازهایی که در رابطه با میدان دیگر بود، فکر می کنم نَفَس بود گفتیم که، در آنجا سالک هراس دارد که نکند من بیش از همین یک نفس دیگر زنده نباشم؛
خیلی خوب، اگر قرار به این هست که بیش از این یک نفس زنده نباشم، این نَفَس را فدای محبوب کنم و در راه او بکار ببرم؟ یا فدای نفس کنم و در راه تحقق و آرزوهای نفسانی؟
اینجا هم، این ترسی که غالب شده، حاکمیت پیدا کرده، سلطه پیدا کرده بر هستیِ سالک، سلطنت و حکومت می کند، اجازه نمی دهد که غافل بشود از محبوب؛ غلبۀ این ترس، به سالک اجازه نمی دهد که از اخلاص دور بشود و یا دچار غفلت نسبت به محبوب بشود!
خواجه، برای اینکه ماها بهتر بفهمیم و سالک طریق الی الحق، زیباتر و رساتر و راحت تر بخصوص در میدان فقر، زمینه ها را دقیقاً بتواند ممتاز بسازد، از یکدیگر تشخیص بدهد، جدا بکند می فرماید:
و نشان مکر ده چیز است دقت کنند دوستان!

ببینیم ما داریم؟ یا نداریم؟
اگر نداریم به چنگ بیاوریم و اگر داریم تقویتش کنیم، متکاملش بسازیم، پُر بارش بسازیم.

و نشان مکر ده چیز است

اول
طاعت بی حلاوت
نماز می خواند، روزه می گیرد اما، شیرین نیست برایش. حلاوت ندارد، لذت نمی برد. از این قیام لذت نمی برد! باطنش منشرح نمی شود! نشاط روحانی پیدا نمی کند. از روزه هم همانطور، از حج همانطور؛ کَی خیلی با نشاط است؟
وقتی مردم می آیند رویش را می بوسند و می گویند: خیلی خوش آمدید، حج شما قبول؛ و هر چه مردم بیشتر بیایند و این حرف را بزنند آن نشاطِش بیشتر می شود. از خودِ حج، از خودِ نماز لذت نمی برد از تقبّل الله دیگران خیلی لذت می برد!

یک – طاعت بی حلاوت،
دو -اسرار بی توبه،
به غفلت، به بی ترسی، به بی بیمی؛ عادت کرده، پشت سر هم انجام می دهد اما، توبه هم نمی کند!
به گناه- حالا صغیره- عادت کرده، به دروغ گفتن عادت کرده، به حرام خوردن عادت کرده،
به چاپلوسی کردن عادت کرده، به غیبت کردن عادت کرده؛ ما که نداریم الحمد الله، داریم؟ غیبت که نمی کنیم؟
در بین ما مسلمانها چیزی که وجود ندارد الحمد الله غیبت نکردنه، چیزی که وجود ندارد غیبت نکردن است را عرض کردم! اسرار می کنیم به این کارها، اسرار دارد و توبه هم نمی کند. از این راه مُلوّس، نجس بر نمی گردد این دو.

بستن دَرِ دعا،
دَرِ دعا، دروازۀ دعا و نیایش به رویش بسته می شود؛ هر چی می خواهد از دیگران می خواهد!
انگار او چیزی نیست که کسی از او چیزی بطلبد کسی نیست کاره ای نیست! در حالی که دستور هست در حدیث قدسی داریم خداوند دستور می دهد به عیسی روح الله؛
یا عیسی! نمک دیگت را هم، از ما بخواه! بعد برو سرِ کوچه از نمکی بخر؛ اول توجهی بما بکن بگو خدایا! نمکی را بفرست سر کوچه، تا من از او نمک بخرم. بستن در دعا.
علم بی عمل؛
علم داریم که دروغ بد است، عمل نمی کنیم؛
علم داریم که غیبت کردن حرام است، مثل اینست که کسی گوشت برادر مردۀ خودش را می خورد؛ اما، غیبت هم می کنیم!
علم داریم که دور شدن از حق، ذلت به بار می آورد؛ راحت دور می شویم!
علم داریم که نزدیک شدنِ به اهل دنیا، حقارت می زاید، حقارت بار است، خِفّتِ وجودی به بار می آورد؛ اما، تلاش می کنیم کجا ببینیم: یک رئیسی، یک وزیری، استانداری، والی ای، اینی یااونی (این یا او).

حکمتِ بی نیت،
گاهی به حکمت دست پیدا می کند این شخص، اما نیتِ قرب ندارد! عین این علم، پیدا کرده چون نیت قرب نداشته، عمل کرده نمی تواند؛ حکمت بی نیت مصداقِش همینها است.
صحبتِ بی حرمت
در مجلس نشسته است احترام هیچ کسی را نمی گذارد! به هر کس هر چه خواست غلمبه(غ یا ق؟) پرانی می کند؛ این نشانۀ مکر است؛ گونده(گنده؟) گوئی دارد و حرفهای زشت هم از دهانش راحت بیرون می شود.

هفتمی بستنِ دروازۀ تزرع
زاری و تزرع از او، که انابه باشد؛ میدان دوم بود یا میدان سوم بود، دروازۀ انابه به رویش بسته می شود.

صحبتِ با بدان،
عادت می کند با بدان: صحبت داشته باشد، مصاحبت داشته باشد، نشست و برخاست داشته باشد، هم نشین باشد.

و بَدَتَرِ از اینها!
یعنی بدترِ از این همه، دو چیز است و آن دو چیز که زادۀ مکر است و بدتر از این، دو چیز است که:
بنده را ایمان دهد، نه یقین؛
عین ایمان بنده، ایمان خود من! ایمان دارم علی الظاهر به اینکه: او یگانه هست ولی یقین ندارم؛
ایمان دارم که او رزاق است اما، از این می طلبم! چرا؟ چون یقین ندارم.
ایمان دارم که او جبار است اما خواستهای خود را جبیره از دیگران می کنم، از دروازۀ این و آن!
ایمان دارم که او بصیر است در محضرِش -او که بگذر- در حضورش گناه می کنم!

و بَدَتَرِ از همه این است که بنده را: ایمان دهد بی یقین یا، بنده را با بنده گذارد؛
سرو کار انسان را به بنده های لم یحصل می کند. رابطۀ خودش را قطع می کند؛ کاری که امروز دقیقاً میان ما مسلمانها به شدت حاکم است متأسفانه و آن هم نه در یک مورد در دو مورد در خیلی از زمینه ها و موارد! سر و کار ما شده است با یکدیگر؛ همه لذا، یکدیگر را می چاپیم و همه یکدیگر را وسیلۀ ترفع قرار داده ایم؛
ولی، اگر سالک بتواند از دام این ده چیز رهایی یابد و آن موارد قبلی را رعایت کند به کمال تمام، میدان خوف را سرافرازانه طی کرده است و آمادگی پیدا می کند تا به عنوان شخصیتی برتر به میدانی برتر قدم گذارد.
رزقنّا الله و ایاکم و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله صالحین
بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد وآل محمد.