سخن مدیر:

رمان جبهه و جهاد

تذکر

تذکر

۲۵ دی ۹۵

بِسْمِ رَبِّ الشُّهَداءِ وَ الصِّدِّقین.      سال گذشته، که برای دیدن خانواده و اخوان به جهرم رفته بودم، طی دیدار بعضی از دوستهای آنجا، به صورتی اتفاقی، دیداری نیز از اداره و مسئولین بنیاد شهید آنسامان دست داد.       پس از آنکه با مقداری از فعالیتهای فرهنگی ـ تبلیغی آن اداره آشنا شده و بدیدار قسمتی از کارها نائل آمدم،...

قسمت نهم رمان شکوه شهادت

قسمت نهم رمان شکوه شهادت

۲۵ دی ۹۵

سراسر همان هفته را یوسف در اندیشه و اندوه بود، با خیالات هیجان آلود و هراسناکی دست بگریبان می شد و وقتی تنها می ماند، عین آدمهای مالیخولیائی با خود گپ می زد و خودش را سرزنش می کرد که چرا ایمانش تا آن حد ضعیف بوده و نتوانسته است در زندگانی خودش و یا جامعه اش مفید واقع شود....

قسمت هشتم رمان شکوه شهادت

قسمت هشتم رمان شکوه شهادت

۲۵ دی ۹۵

یوسف بعد از حدود چهل روز یکبار به جهرم آمد و در مدت سه روزی که در جهرم بود به علت اینکه عده ئی از بچه ها به جبهه رفته بودند تا در عملیات والفجر ۲ شرکت نمایند، بدون اینکه بتواند همۀ شان را ببیند و بفهمد چه کسی رفته و چه کسی مانده به قصد محل مأموریت، جهرم را...

قسمت هفتم رمان شکوه شهادت

قسمت هفتم رمان شکوه شهادت

۲۵ دی ۹۵

  در آخر یکی از جلسات بواسطۀ اینکه مسایل دو سه جلسۀ اول کلاس بیشتر بر محور روشها و قواعد خاطره نویسی دور زده بود و بچه ها هر کدام خیال  می کردند، چیزهائی درین زمینه آموخته اند، روغنیان با حالت تردیدآمیزی رو به یوسف کرد وگفت: آقای مهاجری اگر من قسمتی از خاطره هائی را که از فعالیت های...

قسمت ششم رمان شکوه شهادت

قسمت ششم رمان شکوه شهادت

۲۵ دی ۹۵

  با آنکه هنوز چند دقیقه ئی به وقت معین شده باقی مانده بود، یوسف وارد شد و بچه ها به استقبالش بلند شدند. او با خونگرمی و صمیمیت قابل توجهی با بچه ها خوش و بش می کرد، و می کوشید با همه اخت و روباز بشود… با همۀ وجود در انتظار روزی بود که بتواند از بچه ها...

قسمت پنجم رمان شکوه شهادت

قسمت پنجم رمان شکوه شهادت

۲۵ دی ۹۵

   از آمدن مروج بیش از چند دقیقه یی نمی گذشت و هنوز اولین استکان چای، پیش رویش بود که زنگ در یوسف را از عمق افکار خاطره آلودش بدر کشید. یوسف که خیال می کرد شاید لطفی به سراغش آمده باشد، وقتی در را باز کرد دید حدسش درست نبوده و با زارعیان که مقداری کاغذ در دست داشت...

قسمت چهارم رمان شکوه شهادت

قسمت چهارم رمان شکوه شهادت

۲۵ دی ۹۵

چند دقیقه به ساعت دوازده شب مانده بود که یوسف داستان را به پایان رسانید، تمام بدنش داغ شده بود و مثل کسی که یارای کوچکترین حرکتی را نداشته باشد، همانطور که به متکا تکیه زده بود، خودش را رها کرد. موج توفندۀ افکار و اندیشه هائی که بر صخره های مغز او هجوم آورده بود او را سست تر...

قسمت سوم رمان شکوه شهادت

قسمت سوم رمان شکوه شهادت

۲۵ دی ۹۵

   با وجودی که آنروز مشغولیت های یوسف بیشتر از روزهای دیگر بود، با آنهم چیزی که بیشتر از همه ذهن او را به خود مشغول داشته بود، مسئلۀ تحولی بود که در اندیشه و عمل بچه ها می دید. او با این که می دانست هیچ یک از این بچه ها اهل تظاهر و غیره نمی باشند و صداقت...

قسمت دوم رمان شکوه شهادت

قسمت دوم رمان شکوه شهادت

۲۵ دی ۹۵

   تازه آفتاب قسمتی از وسط حیاط را فراگرفته بودکه زنگ در حیاط به صدا در آمد، سیمین که درکنار سینی صبحانۀ مادرش نشسته بود و هی از این در و آندر صحبت می کرد و لقمه درست می کرد تا هر طور شده به خوردش بدهد، مثل فنر از جایش جست و درحالی که به طرف در خانه می...

نوشته‌های ویژه
اخبار ویژه

با عضویت در خبرنامه، تازه‌ترین مطالب سایت را در ایمیل‌تان دریافت کنید.
برای عضویت نشانی ایمیل خود را وارد کرده و بر روی دکمه عضویت کلیک نمایید.