دسته‌ها
شکوه شهادت

تذکر

بِسْمِ رَبِّ الشُّهَداءِ وَ الصِّدِّقین.

     سال گذشته، که برای دیدن خانواده و اخوان به جهرم رفته بودم، طی دیدار بعضی از دوستهای آنجا، به صورتی اتفاقی، دیداری نیز از اداره و مسئولین بنیاد شهید آنسامان دست داد.

      پس از آنکه با مقداری از فعالیتهای فرهنگی ـ تبلیغی آن اداره آشنا شده و بدیدار قسمتی از کارها نائل آمدم، مسئولین محترم آنجا، حقیر را مورد لطف قرار داده و از من خواستند تا در زمینۀ تجلیل و قدردانی از مقام شهداء عالیقدر «عصر عاشورا» ـ که تقریباً برای مردم جهرم چهره هائی شناخته شده می باشند ـ وظایفی را تقبل نمایم، مشروط بر اینکه:
1 ـ آنچه دربارۀ این شهدا گفته می شود، مستند باشد.
2 ـ تا آنجا که ممکن است، مسایل مطروحه، ساده، روان و خالی از پیچیدگی و ابهام ارائه شود.
3 ـ ضمناً نحوۀ ارائه، صورت و هیئت داستان گونه ـ و نه یک رمان تکنیکی و واقعی ـ را، دارا باشد.

     بنده هم پس از مقداری مزاحمت، با مقداری نوار و نیز جزوۀ مربوط به بیوگرافی و وصیت نامه های بچه ها، از دوستان بنیاد شهید جدا شده به مشهد ثامن الحج (ع) بازگشتم؛
با آنکه قسمت عمده ئی از کارهای لازم، در تابستان سال قبل انجام پذیرفت و حتی فیش های لازمه، تکمیل و مرتب گردید، متأسفانه تا امسال نتوانستم از خجالت دوستان بنیاد شهید بدر شوم.

     آنچه اینک پیش رو دارید، تلاشی ست نارسا در جهت تجلیل از مقام شهدأ معظم عصر عاشورا ـ و همۀ عاشورائیان خطۀ خون رنگ خودمان ـ و با آنکه آنچه در مورد بچه ها گفته شده مبتنی بر نوشته ها و گفته هائی است که به من سپرده شده بود، با آنهم، با همۀ تلاشی که کردم، نتوانستم شرایط ذکر شده را به صورت کامل رعایت نمایم.

     امید که این خدمت ناچیز و ناقابل مورد پذیرش مقام ارجمند شهدأ عصر عاشورا قرار گرفته، گامی باشد در جهت انجام وظایفی که آنها برگردن ما نهاده اند…!

ربنا اغفرلنا و لاخواننا الذین سبقونا بالایمان…

مشهد مقدس ـ 27 حمل 1365 هجری شمسی

دسته‌ها
شکوه شهادت

قسمت نهم رمان شکوه شهادت

سراسر همان هفته را یوسف در اندیشه و اندوه بود، با خیالات هیجان آلود و هراسناکی دست بگریبان می شد و وقتی تنها می ماند، عین آدمهای مالیخولیائی با خود گپ می زد و خودش را سرزنش می کرد که چرا ایمانش تا آن حد ضعیف بوده و نتوانسته است در زندگانی خودش و یا جامعه اش مفید واقع شود.
از خانواده های بعضی از بچه ها دیدار کرد و خیلی تلاش می کرد مسئله را در شرایط جنگی آنروز عادی، ضروری و در جهت دست یافتن به آزادی و عدالت و گسترش اسلام و قرآن توجیه نماید.

     عصر پنجشنبه قصداً روی مزار شهداء نرفت، زیرا نمی خواست با مادران داغدیده مواجه گردد، و شب با آنکه امیر خیلی سربه سرش گذاشت و هی از داماد شدن صحبت کرد، زودتر از همۀ شبهای دیگر به رختخواب رفت، اما کو خواب.
بعد از غلت و واغلت زدنهای زیادی به این فکر افتاد: حال که خودش مرد صحنۀ تفنگ و گلوله نیست، لااقل در صحنۀ قلم و کلمه، چیزی در مورد این بچه ها بنویسد، ولی دید، تنها همین بچه ها نبوده اند، خیلی از بچه ها در آن راه رفته اند که او کمترین توجهی به آنها نکرده است، و حتمی ست که خیلی های دیگر نیز از این به بعد خواهند رفت.
گذشته از این، درمانده بود که اگر بخواهد بنویسد، از چه بنویسد، از کدامین آغاز نماید؟! به ویژه که فکر می کرد، اینکار از وی ساخته نیست، چه او با اینگونه افراد، با روحیۀ متلاطم و مشتاق شان، با ایدآل ها و اهدافشان، با جان بی قرار و روح تعالی جوی آنها سنخیتی ندارد. آنچه را آنان به چشم جان خویش، مشاهده کرده، و در پرتو آن شهود، عمل می دارند، او توهم هم کرده نمی تواند… و در او حضور ندارند تا به توصیف و تعریف شان برخیزد.
رفت شعری بسراید، دید کلمات از ذهنش فرار می نمایند و تصاویر از تخیلاتی که بتوانند تجسم دهندۀ حالات روانی بچه ها باشند، بارور نمی شوند، آخر شعر گفتن هم حالی می خواهد، هوائی می خواهد، در همۀ حال و هواها که نمی توان کاری کرد. از آن گذشته، نمی خواست با پشت سر هم کردن چندتا جملۀ تکراری و چند تصویر دست به دست گشتۀ چرک آلود، قطعه و یا غزلی به هم رسانیده باشد.

     از سوئی با آنکه خود را درمانده و ناتوان احساس می کرد، نمی خواست شکست خورده و از میدان بدر شده تلقی نماید. لذا به صورتی جدی تصمیم گرفت تا کاری بکند و زیر لب گفت: من نباید تسلیم یأس بشوم، من هرطور شده باید چیزی بنویسم، باید کاری بکنم، باید تصویری هرچند ناقص، از واقعیت وجودی اینان ارائه دهم، دیگران تکمیلش می کنند، نارسائی هایش را برطرف می کنند. لذا به امید اینکه بتواند از این ناوردگاه هول انگیز بیم و امید سر بلند و مغرور برآمده و زهر جانکاه یأس و ناامیدی ریشه های تُرد هستی عشق آلودش را نخشکاند و در عمق جانش ته نشین نسازد، پهنۀ غم آلود اندیشه اش را، با عطر روح پرور خاطرات پر شور دوران دوستی ها و راستی ها شستشو بخشید، دیدگانش را به میهمانی چشمه سارهای زلال پاکی و صمیمیت فرستاد و نگاه سرشار از اندوهش را به رودبار پر برکت حیا، غسل داد. ردائی از بوسۀ نسیم و تخیل رنگین یاس، بر اندامش انداخت و پاپوشی از اخلاص به او هدیه کرد، تا در بهشت نعمت بار و پر طراوت الفاظ، گشت و گذاری نموده و پس از آشنائی با ملکوت معانی آنها، همچون کودکی معصوم، سرشار از نوازش نسیم و تازه جان از یکرنگی و همدلی با همه، در کنار جویبار زلال الفاظی بنشیند که در هر لحظۀ از بودن سیال و لغزان شان، رنگ غنچه ئی و یا رقص دل انگیز شاخسار پر شکوفه ئی را منعکس می نمایند، تا شاید انگشت زیباپسند اندیشه اش، واژه هائی مرواریدگون را در رشته ئی از عاطفۀ سبز و بالندۀ خیال کشد و به گردن غزلی اندازد که می خواهد به نام رمزآلود اینان عرض اندام نماید و از حال آنان دیگران را خبر دهد.

     زبانش را در آواز غبارآلود و در هم ریختۀ یأسها به انتخاب گماشت، و لبان زخمین و تَرَک خورده اش را در شرار سوزش بار رنج فراق سپرد تا شاید بتواند از سوزناک ترین واژه ها و شعله ورترین معانی، چکامه ای بسراید ولی همین که خواست چیزی بر لب آورد و تصویری ارائه نماید، هجوم و فوران مشعشع و خیره کنندۀ تصاویر خورشید عشق، همه اش را به صحرای فراموشی به باد داد و احساس کرد همه اش را فراموش کرده است… خودش، عاطفه اش، زبانش، واژه هایش، تصاویر و معانی اش… همه را از یاد برده… تکیده از همۀ اندیشه ها و خیال ها جز ناتوانی؛ و فرو ریخته در همۀ شکستها و تلخی ها جز ناآشنائی ها.

     گویا احساس حقارت دلگیر کننده ئی در او شکسته بود و می ترسید تصویر بشکوه بچه ها، در ظلمت آواز آن پنهان بماند و خورشید خجل گردد که چرا نتوانسته است با زدودن زنگ و زنگار تاریکی، چهرۀ دل آرای آنها را بنمایاند.
درست به خاطر داشت که در برابر هیچ واژه ئی چنین احساس شکست و حقارت نکرده بود و هیچ مسئلۀ رازناک و رمزآلودی، این قدر او را لرزان و هراسان نساخته بود، چنانکه گوئی تا به حال گوش او کلمۀ «شهید» و جان خسته و دردمندش کلام «شهادت» را نشنیده بودند.

     آخر درست است که او به مفهوم بازاری و کاسبکارانه اش شاعر نبوده و اگر گاهگاهی هم دل به سرایش غزلی می سپرده، از طریق همنشینی صادقانه و صمیمی با عاطفۀ خویش، جان خسته و افسرده اش را، به شنیدن ندای عشق و ترنم یکرنگی دعوت می کرده است و نه بالاتر از آن… و این کار با توصیف و ترسیم و مدح چهره هائی که شهامت بر آستانۀ ارادۀ شان بخاک افتاده و عزت و پایمردی، رکابدار سفر آنها به دیار محبت است، تفاوت می کند.
احساس و شور و غوغای جان خویش را در غزلواره ئی متبلورکردن،کاریست، و راز فطرت سر به مُهر جوانی را که در نورانیت خیره کنندۀ اشراقات محبوب، عروس بالا بلند و گلگون قبای شهادت را مستانه و ناهوشیار در آغوش می کشد، کاری دیگر.

     راستی مدح و ستایش در مقابل ممدوح چه قدر مشکل و چه قدر دشوار است، بویژه آنگاه که مدح در خور مقام ممدوح نباشد… و مگر نه اینست که این شهیدان همیشه شاهد، در برابر روح برهنه و در مقابل جان تاریخ ما، قد کشیده و با دیدگانی حق بین به ملکوت افکار و اعمال و تخیلات ما نگاه می کنند؟!
بعد با خود زمزمه کرد: درست است که در شعر من از وصف زیبائی گل، سحر و ستاره، سخن بسیار رفته است؛ درست است که سرودهایم با معانیی پر جاذبۀ عدل و ایثار، رنگی دیگر به خود گرفته اند… اما هرگز من، خویشتن را در برابر ستاره، گل و اشک، اینهمه حقیر حس نکرده بودم!
گاه که پرتوی از حسن و پاکی در من متجلی می شد، چنان می پنداشتم که در غیاب آنها، دیدنیهای خویش را در حد وسع و توان، به مغازله نشسته ام و آنها در من حضوری فعال ندارند تا به جای اینکه من به آنها پرداخته باشم، مرا بکاوند… اما این بار نه تنها می بینم در آنها، در وسعت بیکران شهود عارفانۀ آنها، در عظمت بینش و کنش آنها، گم شده ام بلکه حضور کامل شان مرا از خودم غایب ساخته و در حیرتی سرشار از حسرت، متواری گردانیده است.
آنشب پژواک رازآلود و حزن انگیز یوسف، از انتهای افق دیدش… که کودکانه خیال می کرد: انتهای افق وجود آنهاست… ناامیدانه بر می گشت و سرافکنده و دلگیر، زمزمه ئی دیگر سر می داد.

     گاه زاری کنان دست بدامان واژه ها می افکند و یا پرروتر از گدایان حرفه ئی و سمج، به درگاه بدیع و پر نقش و نگار استعاره و تشبیه و کنایه سر می سائید، و گاه پر نشاط تر از پروانه ئی مست، در نگارستان غوغاخیز تخیلات، رقص کنان و بال زنان، بوسه بر تصاویر و تراکیب بدیع و بی مانندی می زد که عطر دلارای شان، هر سوخته جان غمناکی را به پایکوبی وا می داشت.
شاخه های پر تصویر خیال و گلبنان صنایع و بدایع را می تکاند، از تردی مجازهای غیرمجاز و نسیم شورانگیز اغراقها… و هزاران عطر، رنگ، گل و چشمه و نسیم دیگر استعانت می جست، تا شاید بتواند گوشه ئی از حال و مقام شاهدان خونین اندام خویش را به تصویر کشاند… اما با تلخی و ناامیدی ناله ئی در وی ته نشین می کرد و موج یأسبارش در موج دیگر می شکست که: با کدامین واژه ات بستایم، آه * با چه تصویرت دهم شرح نگاه * در نسیم آهنگ نامت خفته است * در نوازشها پیامت خفته است.

     و باز دوباره پژواک تلخ این ضجه بر جانش می نشست ولی او، بازهم بی تابانه خود را به ایندر و آندر می زد… تا نور کمرنگی از دور دست خیالاتش بالا خیزید و بر کتیبۀ روحش نوشت: با این مایۀ از تلاش و با این سرمایۀ از دانش، نمی توان ره به دیار تابناک عشق برد؛
و پس از پیچیدن صدای قهقهه ئی تمسخرآلود بر آسمان دود اندود جانش ندائی رسید که:
« بی خود پای چرکین بر کوی محبت منه و نابخردانه با اندیشه ئی ملول و ناتوان به نقد گنجینۀ روح شادمان عشاق مپرداز…»
«اینجا وادی رازآلود و مقدس عشق است، نعلین… دانشوری و هنرپروری به کنار افکن، شاید دیدۀ جانت به اخگر هدایتگرانه ئی روشن گردد…»

     یکباره قلبش لرزید و هراسی ناپیدا و گنگ، تمامت وجودش را فرا گرفت، لحظاتی نامعلوم، در ناهوشیاری سکرآوری به سر می برد، تا آنگاه که به این اندیشه افتاد: در کوی محبت و در وادی رازآلود عشق، باید با قدم اخلاص وارد شد، در مکتب خانۀ شورانگیزش، همچون نوآموزی
بیداردل ، نزد معلم زانو زده، سی پارۀ جان را باز کرد تا چشم دل را به الفبای جان آشنا بنماید، باید رنج بیداری به جان خرید، تا به مضمون آن آشنا شد و مشق نیاز کرد تا به معانیی نازک و ظریف غزلوارۀ ناز، آشنائی پیدا کرد،… آنهم در ابدیتی از ناپیدای رازناک و در بلندای نادیدنیهای پیدا و استیلا یافته بر جان… در نشئه ئی دیگر و احکام و جلوه هائی دیگر…
در حیاتی شیرین تر از لذت محرومی و شهد درد و دلهرۀ وصال و سوز لذت و گوارائیی هجر اضطراب امید و زمختی یأس و نشاط گنگ بی خودی… جهانی پاگرفته از بیرنگی و آمیخته با یکرنگی و صمیمیت که جز آشنائی بوئی و جز محبت نوازشی، جز استغنا حرفی و جز پاکی رسمی نداشته و همه چیز و همه جا را شتابان و تسبیح گویان، به بیکرانگیِ هوشربائی می کشاند که…!
حیاتی که ازل را به ابد پیوند داده و رسمی جز انجذاب فروزان محبت و فروزش حیرت گداز آن ندارد…!
خوشحال از اینکه دست اندیشه اش به دامان معانی و مفاهیمی رسیده، خواست آنها را در تصاویر رؤیاانگیز غزلی بسپارد تا شاید لااقل با آهنگ نشاط بارش، آهنگ عشق عزیزان از دست رفته را تداعی نماید، ولی وقتی خوب تأمل کرد تازه متوجه شد که اینها نیز، خود نام ها و حدود و رسومی ست که مدعی می باشد قدرت آنرا دارد تا آن راز نهان و جان جهان و سرّ عیانی که گوشۀ چشمی از حرم حیات شهیدان جان باخته و رهیافته به ما نموده، به تصویر کشاند و به گونه ئی سخت آشفته و لرزان، سراغ سایۀ فرار او را برای بازیگوشی چون «ما» داده باشد.

     لذا نا امیدانه زمزمۀ تلخ و اندوهباری بر لبانش شکست که: پس شهادت یعنی «چه» و شهید یعنی «که»؟!
مگرکلمه های «شهید» و «شهادت» از الفاظ آشنای خودمان نیستند؟! مگر ما، یک عمری را با آنها به سر نبرده ایم؟! مگر فرهنگ ما را پرتو عزت بخش همین کلمات آشنا، نور و زینت نبخشیده اند؟ مگر…؟!
پس چرا امروز از من دورند و با من بیگانه؟ چرا با هیچ لبخند مهرآلودی، پاسخم را نمی دهند؟ چرا آسمان شفاف اندیشه ام را جرقۀ شورآفرین و وجد  انگیز آنها روشن نمی سازد؟ چرا همانطور که انگشتانم با حرف حرف این کلمه ها آشنا هستند، جانم با جان و معانی آنها پیوند برقرار نمی کند؟ آیا در تنگنای روحم نمی گنجند، تا بتوانم صمیمانه و صادقانه به درکشان نشینم؟ نوازششان کنم و عاشقانه و بیریا، با آنها به راز و نیاز پردازم.
دوباره آن قهقهۀ تمسخرآلود آسمان هستی اش را فراگرفته و باآهنگ تلخ و بریده بریده ئی زمزمه کرد: آری… شهادت یعنی گذشتن از لذت ها و آرامشها، و این خود، یعنی فراتر بودن و فراتر رفتن از لذت ها و آرامش ها…!
شهادت یعنی گذشتن از زندگی و آرمانهای زندگی و رسیدن به «بی آرمانی»! و این هم یعنی فراتر رفتن از آرمانها و زندگانی…!
شهادت یعنی گذشتن از شعر و شعور و شعار و زندگانی ناخالص دنیائی که در آن، محتوای شعر و شعور و شعار حاکمیت ندارد و روح هرکدام را به زنجیری از هوسهای متعفن کشیده است… و بالاخره شهادت یعنی رهیدن از بند صفات و افعال غرایز و پریدن از زندان تاریک منیت خویش و سربر آوردن از شانۀ شکوهبار عروس زیبای وجود، آیا نه اینست که انسان از همه والاتر و با کرامت تر است و نباید زنجیری احکام مادونان خویش باشد؟!
پس شهادت در بیانی دیگر، یعنی عروج بر قلۀ قاف رازآلود و ناهویدای آدمیت و گواهی دادن عینی و عملی به «یک اویی»… و شهید یعنی، آدمی که خود می رود تا «او» بماند، تا خودش نفی شود و «او» اثبات؛ تا خودش پنهان گردد و «او» هویدا…!

     سپس با آهنگی رسا و جذبه آلودی ادامه داد:
پس در واقع امر، شهیدان ما خود می روند تا به جهان کور و غرق شده در عفن پلشت زندگانی تغافلبار و ناخویشتن شناس؛ جهانی که به قول جهاندار: چشم دارد، با آن رنگهای دل انگیز و عاطفه انگیز ربانی را نمی بیند؛ گوش دارد، اما کلام دلربای سوسن و سنبل را، که با همۀ جان خویش، رقص کنان فریاد می کنند… نمی شود؛
پس اینان می روند تا با رفتن خویش به جهان و مردم این جهان بفهمانند که: بردگی را اگر چه در کسوت آزادگی در چهارسویش به نمایش گذارند، باز هم بردگی ست؛ و تقلید را هرچند در نقاب ابتکار به جلوه در آورند، تقلید است؛ سلطه گری و سلطه پذیری نیز؛ اسارت و عدالت همچنان!
و باز اگر همۀ شیادان عالم، با افسونهای شگفتی آور، بخواهند بر قامت آنچه ناپاکی و اندوه و سرافکندگی و پشیمانی ببار آورد، لباس پاکی و نشاط و… بپوشانند، شاید چشم، ظواهر را منعکس نماید، اما دل ها…!
مگر دولتهای امروزی، از یکسر برده و محکوم نمی باشند؟! مگر نشاط های امروزین جهان مدعیِ آزادگی و عدالت و زیبائی، پناهگاهی دروغین برای فرار از اندوههای زجر دهندۀ درون آنها نیست؟!
پس شایسته و لازم است تا عده ئی بروند و با سرانگشت حیرت بار و خونین شهادت همۀ این پرده های فریب را به کنار زده و چهرۀ دلارای لیلای زندگانی را به جهان اسیر صورتها و صورتکها بنمایاند…
اثبات نمایند که در مرگ زیستن و بر بال نیرومند و قهارش هستی را زیر پا نهادن، زیبنده تر و غرورآفرین تر است از رنج ذلت و محکومیت کشیدن و برده بودن و چشم به فرمان هوسهای خود و دیگری دوختن و اندیشه را درگرو هوس نهادن و…!

     به جهان خوابزده و منحرف و کج باور بفهمانند که آنچه را شما رنج می نامید، رنج نیست، زیرا احساس حقارت آلود «ناداری» از «حرص» است و تجمل پرستی از بی هنری و بی هویتی؛ و شهرت طلبی از بی محتوائی و قدرت جوئی از ترس و زبونی و…!
با براهینی همسنگ هستی اثبات نمایند که رنج شان از نداشتن وسایل و ابزار قدرت و شهرت و ثروت نبوده، بلکه رنج شان از نداشتن و به فراموشی سپردن هویت انسانی، رنج شان از به اسارت ماندن روح انسانیت؛ از کم کردن منزلتهای والا و عزت آفرین شان می باشد.

     یوسف پس از آنکه آه سردی کشید، گفت:
اگر اینان بدانند «کی» هستند، اگر همچون شهید دل از دنیا کندۀ ما، نوری، شراره ئی و یا لمعه ئی از ملکوت وجودشان برتابد و چونان موجی خشم آگین و روبنده بالا خزد و جانشان را با پرتو آگاهی و عرفان روشن بسازد؛
اگر آتشی از نیستان وجودشان سربرکشد و همۀ ناله های عمر شان و آرزویشان را به کام کشاند؛ اگر روح اسیر و بیقرار نفوس آنها ماغ برکشد، و با عصیانی هوس سوز، همة سستی و زبونی ها را از اندامشان بتکاند؛ و اگر اشکی که از چشمه سار سردرگم جانشان پاگرفته، ره به دروازۀ دیدۀ دل نهاده، با خلوص و شوقی تردیدسوز، زنگار از آیینۀ جان سترده و بالاخره بر پای درخت شعر و شعور و عدل و عشق و عرفان فرو ریزد، آنها نیز خواهند فهمید که چرا «شهیدان» ما می روند… آری… خواهند فهمید!
و پس از مکث کوتاهی، با آهنگی درهم شکسته به خود گفت: یوسف، خود را بیش از این مسخره مکن، چون تو را یارای پروریدن تصویری از حیات اینان نخواهد بود؛
چگونه با این همه هراس و زبونی حاکم بر قلب و اندیشۀ خویش، می توانی از کسانی بگوئی که عاشقانه در خون خویش غلتیدند و مرگ را خریدار شدند، تا دیگران زندگانی را ارزان نفروشند؟
رفتن را اختیار کردند، تا بودن و ماندن دیگران معنا پیدا کرده و از پوچی و بی محتوائی بدر آید؛ با شور عصیان جوش خویش به جنگ پرداختند، تا صلح پایدار بماند.

     دلباختگانی که با دردهای روح مردم آشنائی به همرسانیده، راه نجات و آخرکار را در آیینۀ قلب خویش مشاهده می کردند، لذا مشتاقانه خود را در بازوان خونین اجل انداختند تا در خلوتگه محفل انس و نزد ملیک محبوب مقتدر، ساغری از شراب طهور سرکشیده، محو جمال دلربای «او» گردند.
شوریده سران خونین دلی که با برخاستن از سرِ هستیِ سه پنجی خویش، بر فراز زمان و مکان قرار گرفته، ابدیت شوق انگیز عشق و محبت را در کوتاه لحظه ئی به تصویر کشیدند.
واقعاً همانگونه که علی گفت: اینان با کلماتی دیگر سخن رانده و اصلاً چیز دیگری گفته اند، چیزی که گوش زمانیان نشنیده و چون زمان و مکان بر این گفته ها سلطه و حاکمیتی ندارد، هرگز هم نخواهد توانست از شرینییِ این گفتار بکاهد.
آنچه را اینان با زبان خون خویش سروده اند… تاریخ با همۀ وجود خویش، در همۀ ادوار و همۀ مکانها، با زبان صلح، با زبان عدالت، با زبان برادری و عشق تکرار خواهد کرد.
پرواز عاشقانۀ اینان در سیمای پاکی، راستی و زیبائی متجلی خواهد شد و در ابدیتی کرانه ناپیدا، برکسوت همۀ این والائی ها، دور از غوغای هراس انگیز پستی و پلشتی زندگی خواهد کرد، لذا اگر ادعا کنی که می توانی رفتن و یا بودن این شاهدان همیشه شهید را در غزلی و یا قصیده و داستانی ترسیم نمائی، عرض خود برده ئی و زحمت دیگران بخشیده ئی.

      علی درست دیده است، او چون جنس خود اینان است، به نحوۀ بودن و رفتن آنها، خوبتر آشنا می باشد، او همۀ آنچه را ما از فهم آن عاجزیم، می بیند و چه خوب هم می بیند. او با چشم دیگری می بیند، چشمی که ویژۀ اینگونه بودنها و اینگونه رفتن هاست. ما از رفتن اینها، ناپیدائی کالبدشان را درک می نمائیم، اما او از این رفتن، جلوه و ظهور کامل روح و جان آنها را مشاهده می کند!
درین جا نه قلم ما ناآشنایانِ به روحِ قلم و باطن کلمات، توانائی دارد، و نه صور خیال کارآئی و نه کلک نقش آفرین نقاش!
نه کلمات قدرت تحمل بار معانی را دارند، نه پهنۀ خیال گنجایش تجلییِ ظرافتهای روح اینان را و نه رنگ و قلم مو، می توانند رنگینی عشق و ایثار اینان را در تابلوئی متبارز سازد؛ در واقع چون جلوه های رنگارنگ بودنِ اینان صبغه و رنگی الهی دارد، به تعبیرهای ما در نمی گنجند و محدود نمی شوند. نه در رنگ، نه در کلمه، نه در شعر و همۀ آنچه را که رنگ، کلمه و شعر از اینان نمودار می سازد، مراتب تنزل یافته ئی است که به گونه ئی می تواند ما را با آنان آشنائی بخشاید، لذا همانگونه که شایسته است… قیامتی که در صحرای وجود اینان برپاست، باید با دیده ئی قیامت شناس و قیامت نگر، به تماشا گرفته شود و با چشم حس و گوش حماسه، نمی توان تقلای شکیب سوز جان اینان را دید و سخن هستییِ شان را شنید؛ شایسته است با زبانی دیگر و نگاهی دیگر، زبانی که برای تصویر محشر غوغاخیز عشق، واژه هائی تهیه دیده باشد و برای شور ناپیدای ملکوت جان تراکیبی، از اینان سخن گفت، و من که نه چشمی برای دیدن شیدائی و تقلای نامشهود جان اینان دارم و نه زبان برای تصویر قیامت اشتیاق جوش عشق اینان، چگونه می توانم از عشق اینان بگویم؟!

     کسی که نمی تواند تصویر لحظه ئی از احساس جدائی آنها از مادر را، ارائه نماید، کسی که نمی تواند تصویر آنی از احساس محشر عظیم «لحظه ئی که در خیال» خبرمرگ یکی از اینان را به مادر، می رسانند، بازگو نماید؛ کسی که نمی تواند تصویر لحظۀ احساس رویاروئی مادری، با پیکر غرق به خون عزیز شهیدش را بازسازی کند، چگونه می تواند به فهم ذوق و شوق هستی سوز عشق خونین اینان، دست یابد؟!

     ناامیدی تلخ و تحمل سوزی از همۀ اندام یوسف بالاخزید، بالا و بالاتر و در اوج دلهره جوشش، با ناله ئی حزین و رخوتبار در هم شکست و زمزمۀ یوسف به خاموشی گرائید.
یوسف حق داشت که بی قراری کند، او که تازه از خوابی تخدیری بیدار شده و با چشمان خواب آلود و پلکهائی معتاد به سنگینی، غوغای پر شور متلألئ و ناشناخته ئی را مشاهده می کرد، و مهمتر از این، بر آن بود که اولاً هر چه را می بیند بشناسد و بجایش بیاورد و ثانیاً دیدنی های شگفتی انگیز خودش را به ناآشنایان مشتاق منتقل نماید و برای هیچ یک از اینها هم وسایل لازم را نداشت، لذا دردمندانه خودش را به ایندر و آندر می زد و سرانجام، احساس ناتوانی و یأسی زجربار، بر سراسر وجودش در هم می شکست و آزارش می داد.

     قهرمانان قصۀ غصه انگیز یوسف، از سرزمینی برخاسته بودند که با همۀ گرمی و دلنوازی، توان تحمل بزرگانی از ایندست را در خود نداشت…
براستی که شهرهای کوچک ما، گنجایش روح شیدا و شراره افروز بچه ها را ندارند، بویژه آنگاه که با فساد و فخرفروشی و فضاحت و فردپرستی و فشار و فحشاء و فریب و فسون و… همراه شده و یا دشمنی فاسق و فاسد تهدیدش نماید.

     اینان که به شهر خویش به عنوان مظهر و مجلای جمال و زیبائی های مدینۀ محبوب خویش می نگرند، و اگر به شهرشان دلبستگی دارند بواسطۀ همان زیبائی ها و کمالات می باشد، وقتی میهن خویش و قلب اجتماع خویش را داغدار از زخم تیر و دشنۀ دشمن یافتند، وقتی سرزمین عشق و ایثار و برادری، وقتی حریم حرم قدس حق را در چنگال خونین حرامیان ستم پیشه یافتند، عاشقانه قیام کردند، تا روح دلنواز محبت و جانمایۀ حیات جذاب انسانی را به او باز گردانند… چه حیات در نظر اینان، گذر از عشق و از پاکی به نور عز و قدس الهی ست.
اینان سرچشمه را در راه، یافته و در رفتن مشاهده کرده اند، گلبن حیات اینان از چشمه ساری سیراب شده که طهارت سیال مداوم را متبلور ساخته و شکوفۀ زیبای زندگانی شان، عطری را نثار رهروان بادیۀ هجر ساخته که جان هستی از آن خوشبو می باشد.

     اینان در بهاری شکوفا شده اند که آن (بهار شهادت) را، خزانی در پی نخواهد بود. زیرا اینان، قبل از آنیکه در خویش بپوسند و گند پوسیدگی شان در آنها بالیده و مورد عبرت شان قرار دهد، از پوسیدگی و گندیدگی بالاخزیده از شرم زمین و خجالت زمان عبرت گرفتند و با چشم سر و دیدۀ جان دیدند که: بالای هر دستی، دستی. بالای هر رنگی، رنگی. بالای هر مقامی، مقامی. بالای هر ارزشی، ارزشی. بالای هر جمالی، جمالی. بالای هر سکینه و آرامشی، سکینه و آرامشی ست مگر بالای شهادت که در واقع با نفی کلمۀ وجود خویش، اثباتی بیکران و ناپیدا و رازناک و سرّآلود قرار دارد… لذا پرگرفتند و رفتند و می روند و خواهند رفت و چه زیبا! و حیات و بزرگی آفریدند و چه بشکوه!

     اینان نه تنها زیردست بودن و با خفت و زبونی به سر بردن را، متناسب با مقام زندگانی خویش نمی شمردند و باز، نه تنها فخرفروشی و تکبر استکبارگرایانه را، دون  شأن هویت انسانی به حساب می آوردند که بر آن بودند با تپیدن در بازوان خونین مرگ، اندیشۀ تکبرفروشانۀ دشمن را نیز به اشتیاق روح انگیز راه جوئی، مهر ورزی و اخلاص پروری تبدیل نموده و با فریادی به رسائی و عظمت شهادت خویش، به همۀ جهانیان اعلام نمایند که: جامعۀ بدون محبت، صفا، نشاط، پاکی و درستی؛ اجتماعی عاری از بزرگ منشی و آزادگی و استقامت و اخلاص؛ و بالاخره جامعۀ بدون تنور عرفان و ایثار و شهادت؛ جامعۀ غیر انسانیست، و یوسف وقتی می دید برای نمایش هویت چنین افرادی وسایل لازم آماده نیست و در دسترس او قرار ندارد، می جوشید و موج جوشش غمبارش بر دامن یأس آلود خودش می شکست.

     یکبار که در جریان تابش و بالش نور نشاط انگیز هستییِ تابنده و شکوهبار اینان قرارگرفته بود، ذوق زده و با امیدی گنگ و ناشناس گفت: برای تصویر و ترسیم سیمای حقیقی اینان از اینجا آغاز می کنم که:
در صحنۀ زمین و در پهنۀ زمان قلندران شوریده حال و سمندران سوخته بالی بودند که وقتی از تنگنای دلگیر شهر، قدم به پهنۀ صحرا می نهادند، طراوت و شادابی صحرا، شوق پرواز در بیکرانگی آبی آسمان مصفای محبت را به خاطرشان می آورد و گشادگی دشت، پایان ناپذیری نشاط افزای مهربانی را.
سبزه ها و گلهای نوشکفتۀ شبنم زده، رویش پر شکوه و حیرتبار آنان را، در کنار چشمۀ جوشان عشق تداعی می کرد.
وقتی با همۀ کوچکی اندام، بر فراز کوه خسته و افسردۀ شهرشان قرارگرفتند، از آن بلندی و در آن بالا، گاهی تحکم و تعالی روح تاریخ و انسانیت را فریاد کرده، و زمانی شعر شهامت خیز استقامت صلابت شکن انسان را زمزمه می کردند.
اینان عاشقانی هستند که با درک عطش رنجبار روح و سِرّ آدمی، به چشمه سار حیات حقیقی دست یافته و بر آن شدند که با استقبال از شهادت، کام تشنۀ رنجورانی را که در بند حیوانیت خویش مصلوب شده اند، سیراب سازند.
اینان را اندوهی فراگرفته است که هزاران شادی با سرافکندگی و نومیدی کاسۀ دریوزگی به جانب آنان فرا گرفته است.
در سینۀ شراره خیز و داغدار اینان، دل شکسته و محزونی می تپد، که نشاط هر دو جهان و سلامت هر دو عالم درگرو دارد.
اینان با دیدگان عاشق خویش در راه محبوب و معشوقی سرشک نیاز می بارند که هر دو عالم با همۀ رنگها و رنگینی ها و نشاط ها و شنیده هایش، طفیلی آهنگ ناز اویند.
در ترنم دلنواز نیایشهای سحرگاهی اینان، شور و شوق پرواز پروانۀ عشق نهفته است و در قیام قامت افروز شبانگاهی شان، شور و عصیان انقلابی جوش می زند که پیام وصل جانمایۀ اوست.
اشکهای شان، فریاد حق خواهی همۀ یتیمان و مظلومان و بیوه زنان را به دامن تاریخ سرازیر می سازد و تکبیر تک پرستانۀ آنها را که از عمق فطرت دلباختگان و تمدیدگان مظلوم برخاسته است، بنیاد کاخهای ستم و سیاهی را می لرزاند.
در فریادشان، لعنت بی پایان تاریخ، بر زورمندان و سفاکان، نهفته است و در سکوت گویا و هراس انگیزشان، نفرت و انزجار حصار ناپذیر دوران… از همۀ سستی ها و پستی ها و زبونی ها.
گامهای اخلاص مندانۀ آنها با صدای شیون در هم شکسته شدن زنجیر بردگان و درب های آهنین زندان اسیران همراه است و لبهای تسبیح گویشان با سرود سنگین فتح همنوا.
قامت استوار اینان، رسائی آزاد عشق را به صخره های ستبر هدیه می دارد، و سرود سکرآفرین شان، غزل عاشقانه ئی ست که صحنۀ تاریخ را مزین ساخته و روان راه جوی روندگان راه رهائی را به «وحدت» فرا می خواند.

     وقتی کلام یوسف به اینجا کشیده شد، یکباره متوجه گردید که تا هنوز هیچ کس را مخاطب قرار نداده، اول خواست خودش و دل غافل و سهل انگار خودش را مخاطب قرار داده و با تصویر ناقص و نارسای گوشه ئی از چهرۀ اینان، به تنبیه خویش و بیداری کسانی همت گماشته باشد که در غفلت غمبار خود، عظمت پویا و بالندۀ آزادگی را به زنجیر کشیده اند، ولی دید شعاع عشق اینان را پهنه ئی وسیع تر باید، و شایسته آنکه مخاطب کلام من، به جای دسته ئی و گروهی، تاریخ باشد و طبیعت؛
بهتر آنست که من فقط بگویم، طبیعی ست هرکه را گوشی برای شنیدن این کلام باشد، آنرا درخواهد یافت!
بعد مثل اینکه کسی موضوع صحبت خویش را فراموش کرده باشد، با خود گفت: خوب… کجا بودم و داشتم چه می گفتم؟! و پس از سکوت سنگینی ادامه داد: ها، بلی یادم آمد و گفت:
از کسانی می گویم که وقتی به گوشۀ مسجدی پناه می برند، گوئی عبادت، چهرۀ زندگانی را به آب اخلاص شسته و به پاسداری راز سر به مهر عشق گماشته، تا در خلوت بیمبار راز و نیاز، اندوه جدائی را زمزمه نماید؛ و وقتی مرثیه می سرایند، بر آنند تا روح آزادگی و جوهر نشاط و سرور را بر جبین زخمین تاریخ بکوبند… تا دیگر از دنائت اثری باقی نماند و کسی به سوگ راستی، پاکی و محبت ننشیند!

     کسانی که حتی بر دشمنان خویش رحیم اند و اگر می تازند، نه از سر عقده است که برای زدودن عقده ها و تحکیم تحکم مهرها و محبت هاست و بر آنند تا با بیدار کردن وی، و با گرفتن حربۀ کین از او، دماغ جانش را با عطر مهربانی و همدلی معطر ساخته و با نمودن راهی نو، او را با حیاتی نوتر، پالوده تر، آرامش بخش تر، گسترده تر و پربارتر، حیاتی رهیده از زنجیر منیت و زنجیرۀ سبعیت، آشنا بسازند و همراه.
می خواهند بر ویرانه های صور غیر انسانیِ تفکر شان که جز در خشم و زخم و خون، فرو نشکسته است، کاخ محبت و مروت و آدمیت را بر افرازند و از بلندای برج بالیده اش، اذان عشق سر دهند و همه را به عبودیت نشاط افزا و شورآفرین دوست فرا خوانند.
بر آنند تا دشمن را از گور تاریک و عفن زشتیها و پستی ها و خودمحوری ها و خود برتربینی ها و ستم گریها و خونریزیها بدر ساخته، شبستان تاریک خیالش را به نور زیبائی ها و والائی ها و عشق محوری ها و ستم سوزی ها و حیات بخشی ها آشنا سازند.
کسانی که می خواهند زندگی را معنا نمایند و عشق را تجسم بخشایند… آنهم معنا و تجسم جذبه خیزی که درخور آنست، اگر چه با شهادت و تپیدن در خاک و خون باشد.
بارها با خود اندیشیده ام، وقتی شب فرا می رسد و گنجشک ها جیرجیرکنان، سرود وداع روز خورشید را سر می کنند؛
وقتی بیوه ئی اندوهناک، بی پناهیِ شب را پناه گاه خویش ساخته و اندوه بزرگ عشق را غمگنانه، سر بر زانوان بی کسی می موید و سرشک نومیدِ ناشکیبش، تصاویر خاطره آلود گذشته را خیس خیس کرده و به سوی فرداها سرازیر می شوند؛

      وقتی کارگری مهاجر در خیال روزهای شوق انگیز بازگشت به موطن اصلی و مأوای رازآلود اولی، از کوچۀ باریک و تاریک دیار غربت می گذرد و غمگنانه نای جانش به ناله نشسته و «شکایت دوری و جدائی» سر می دهد؛
وقتی ستاره ها شب را سرشار از سرود دمیدن می سازند؛ وقتی همسایۀ پیر و با خدایمان صلوات می فرستد و یاد یگانه فرزند شهیدش را در آغوش عطرآگین صبح جاری می کند و وقتی روضه خوان خوش آواز محله، از سر سوز، داستان شهادت «قاسم» و «علی اکبر» را به تصویر می سپارد، من به شعلۀ سرکش و خشم آگینی می اندیشم که برفراز اعصار و قرون، بی باک و ناشکیب ره سپرده، در جان مشتاقان عاشق اطراق نموده و سینۀ تاریخ را با ایثار و اخلاص و خون و شهادت آذین بسته است!
یا به شرارۀ سوزان محبتی می اندیشم که قلب راهیان راهب را به چشمه سار جوشنده و زلال حیات و تحرک بدل ساخته و بی تابانه، آنان را راهیِ کوی نور و معادن عظمت و عزت ساخته است.

     به راز روحنواز و جان شکاری می اندیشم که سر رشته دارش محبوب ازلی و مظاهرش، دلباختگان جمال لم یزلی بوده و حیرتبارترین جلوه اش را در سیمای ملکوتی و پیکر خون بالای شاهدان محبوب لاهوتی متجلی گردانیده است! یا به شعر غنامند و سوزناکی می اندیشم که از تخیل جوشان پروانه های مست، هدهدهای جگر سوخته، بلبلان داغدیده و گل پروران ستم کشیده، جوشیده ولی با همۀ زیبائی و جذابی و آشنائی، جز سراینده، هیچ شعوری چنانکه باید آنرا در نیافته است.

     به سازی می اندیشم که از تارهای دل و از پرده های جگر برخاسته و با سوز دلنواز خویش، تا اعماق جان تاریخ رخنه کرده، موسیقی حیات، سمفونی زندگانی، تفسیر هستن و تأویل بودن را به نغمه سپرده است! یا به آغاز (شهادت)ی می اندیشم که هیچ پایانی بارورتر از آن نیست؛ و بالاخره، چه آنگاه که در تنهائی غمبار کلبۀ ساکت خویش، لحظه های بی کسی و مهجوری را مشق می نمایم؛ چه آنگاه که در کنار جوئی، در زیر بارش نور ماهتاب تفسیر رفتن را با ماهیان کوچک به مغازله می نشینم و چه آنزمان که در کنار لالۀ خونین جگر و پرپر شده ئی، که تگرگ حوادث پیکرش را سوراخ سوراخ نموده، به نجوا می ایستم و به عظمت کار شهیدان و شهود دل آرای این شاهدان می اندیشم، در همۀ این زمانها و در همۀ این موارد، چشمانم در تلئلؤ خیره کنندۀ رازی، خیره مانده و ناتوانی حزن آلود خویش را پلک بر هم می گذارد که از عشق برخاسته، در شهادت بالیده و در خدا نشسته است، و هرچه تلاش می کنم تا نامی دیگر و نام خیزی دیگر برایش بیابم، زودتر دلخسته و مأیوس بدامان این سِرّ سکرآفرین سقوط می کنم.

     تنها وقتی غریبی را می بینم که با کوله باری از شوق و امید، با همۀ نزدیکی به دیگران ـ مثل بیدلان هوش از دست داده ئی که در همه جا، و تا همیشه، با همۀ کس ها و با همۀ زبانها، جز عشق، بیگانه مانده و فقط در شعاع دل افروز شمع محبت رهسپار راهی اند که از نهایتش فقط خدا با خبر است ـ با شوقی گنگ به صحرای تفرید پای نهاده و به غوغای تجرید دل سپرده است؛

     و یا وقتی جوانی را مشاهده می دارم که جز تفنگ چیزی در دست ندارد، و شکفتگیِ چهرۀ نورانیش می رساند که عجوزۀ مکار دنیا را طلاق گفته، سرخی رخسارش، شرح لحظة وصال را تصویر می دارد و آرامش و وقار بالاخزیده از قامتش، پختگی سوزناک محبت و استقامت سنگین پای ارادت را ترسیم کرده، دیده به دشتی کرانه ناپیدا دوخته، که افق سر بر دامن غمناک آن نهاده، گوئی به صورتی گنگ، رد پائی از آن راز سترک و آن سِرّ بزرگ، آن شرارۀ جان سوز، آن حقیقتی که انسان را به افقهای بالا و بالاتر زندگانی می کشاند، فرا چنگ آورده است؛

     درین لحظات و تنها در این لحظاتست که حس می کنم خورشیدی در من طالع می شود و هستی ام را از تاریکیهای عقیم بی معنائی به روشنائی معنا و از گنگی و ابهام به روشنی و صراحت می کشاند؛
همه ام را بهاری رمزآلود پرکرده و مرغ خوش الحان جانم بر شاخ عطرآگین پر شکوفه ئی غزل شهادت را ترنم می کند، معنای شکوهمند کلمۀ شهید در هستیم جاری می شود و هستنم را در دفتر محبت به ثبت می رساند.

***

      درین لحظه رعشه ئی رخوتبار و هراس آور به یوسف هجوم آورد و او را که در کنار بسترش نشسته بود، بر زمین کوبید، نفس در سینه اش حبس شده بود، دندانهایش آهسته به هم می خورد، عرق سرد و انفعال جوشی، پیشانیش را خیس ساخت، به سختی نفس می کشید و همچون تختۀ خشک و رنگ و رو رفته ئی میخ کوب بستر شد.

      می دانست که همۀ اینها ناشی از احساس یأس کشنده و ناتوانی ناکامی او در تصویر و ارائه ی چهرۀ شهدائیست که نیکو درخشیده و مرگ را سرافراز ساخته اند، ولی توانائی آنرا نداشت که شکست خود را بپذیرد، لذا لجوجانه در خویش دست و پا می زد و می تپید، تا شاید، حال که نتوانسته است عظمت عشق و شکوه شهادت شاهدان صادق را به تصویر کشاند، لااقل بتواند، ناتوانی خود را به صورتی شایسته ارائه نماید.
گریه ئی انفعال آلود، سراپایش را فراگرفته بود، اشک می ریخت و می مویید، از خود فرار می کرد تا احساس شکست خویش را مشاهده ننماید،… و خود را سرزنش می کرد که چرا نتوانسته است در این باره چیز قابل ارائه ئی دست و پا نماید.
اندیشید که شاید چون اندوهگین و خسته است، از عهدۀ این کار ظریف هنرمندانه، بر آمده نتوانسته، آخر به قول لسان الغیب: کی شعرترانگیزد خاطر که حزین باشد، و کجا آدم می تواند بدون مقدمه، این همه عظمت و والائی را به تصویر کشاند.
یکباره گرفتگی خفقان آلود دلش فرو ریخت و تبسم رضایت بخشی بر لبانش دویده، زیر لب گفت: آخر اینان که همچون خوابزدگان افسون شده و جان به فراموشی سپرده ئی نبوده اند که هر چندگاه یکبار، روی بهانه ئی سر از خواب غفلت برداشته و هنوز درست علت بیداری خویش را نفهمیده اند، دوباره تغافل بر آنان سلطۀ خویش را حاکم سازد،… تا ما هم بتوانیم به سادگی تصویر همه جانبه ئی از آنها را ارائه نمائیم؛ و یا کسانی نبودند که پس از گرفتاری، به محبوب پناه برده و پس از سرگردانی در ظلمات سهمگین بی هدفی و دنیاپرستی، سراغ نور و هدایت را گرفته باشند؛
مردمی نبودند که پس از نا امیدی از امیدها و پس از نرسیدن به هوسها و هدفها، باز هم برای تسکین دل عقده مند خویش، و نه تسلیم جان هدفمند خویش، دل به توفان بلا سپرده باشند؛
بلکه بر عکس، درست در زمانی که می توانستند بخندند و به شادی و سرور برخیزند، با تپیدن در خون خویش، به گریه نشستند تا زنجیر از پای عاشقان و راهروان طریق محبت برگرفته، سلطنت عزت آفرین اندوه عشق را بر آنان تبریک گفته، با نشانیدن خون بر مسند محبت، تاج رستگاری و فلاح بر سر نهند.

     خاک خونین بر سرو سینه پذیرفتند، تا مرغ جان را، راه و رسم رهیدن از قفس و پریدن به شاخسار رضوان آموزند؛ بر خاک غلتیدند، تا پهنۀ معراج شیفتگان راه راستی و درستی روشن گردد، چه اینان نمی خواستندکه همچون بیوه ئی که برنعش عزیز از دست رفته اش نوحه سرائی می کند، بر نعش خونین آزادی و عشق و عدالت، با گریه و زاری، یا نچ نچ و پچ پچ، دل خود را تسکین بخشیده و تعهد و رسالت خویش را پایان یافته تلقی نمایند.

      اینان درست در زمانی که عده ئی با دنائت و سرافکندگی، مرگ استقلال و آزادی و شرف و آبرو و انسانیت را در هوسبارگی های متعفن خویش انتظار می کشیدند، بپا خاستند تا پرو بال آزادی، عدالت، نوع پروری و محبت گشوده شود، و درست در لحظه ئی که کرکسان پیر جگرخوار، جان اسلام و قلب و قرآن را مورد یورش قرار داده بودند، با فوران خون خویش، پهنۀ آبی آرام را به صحنۀ توفان خیز و جذبه آلودی بدل کردند که در آن فقط عشق جولان دارد و آزادگی…!
در خون خویش خفتند تا خفتگان خانۀ خوف و خفت در وزش نسیم روحپرور شهادت بیدار شوند؛
مغاک تاریک و تنگی را پذیرا شدند تا پهنۀ اندیشه و میدان عمل دلدادگان به آزادی نورین و جهان ظلمانی و غوطه ور در ظلمات جور و جهل و بلاهت به خورشیدزاری بدل شود که در آن هر قلبی، خورشید و هردستی چشمه سار محبتی ست؛

      آخر اینان کسانی هستند و به گونه ئی آغوش هراس انگیز مرگ را پرکردند که طراوت یک جهان تولد و زایش را به جلوه درآورد… و چنان عاشقانه و بیباک به مرگ نشستند که حیات ابدی، در چشم اندازی وسیع به گونۀ واقعیتی پرجاذبه و شوق انگیز در منظر چشم جان و دیدۀ بصیرت نمایان شد؛
اینان اگر چه دست و پای بسته ذبح می شوند، اما این پای بستگان، در همان لحظۀ رخوت آلود، آزادتر از نسیم و غلبۀ آتشین انقلاب، توفنده تر از موج و سهمناک تر از تندر، آزادی و آزادگی خویش را ثابت کردند؛
قطرات خونی که از قامت قیامت آرای اینان، بر دامان زمین ریخت، زیباتر از همۀ ارغوانهائی ست که بهار در گذر سحرگاهان به پای نسیم عاشق و عندلیب دلباخته ریخته است. گرد و غباری که بر سر و روی اینان نشسته، دلرباتر از همۀ ستارگانیست که بر سیمای ساکت شب می نشیند.

      هنوز صدای بانگ خروس همسایه بلند نشده بود که یوسف همراه با تبسم رضایت بخشی که بر لبها داشت، به دروازۀ سحرآلود و افسون کنندۀ شهرستان خواب قدم نهاد. و چون شب تا دیر وقت با افکار متلاطم و احساس هائی درهم و رنج آلود به سر برده بود، صدای بلندگوی اذان مسجد هم نتوانست او را بیدار کند و اگر توجه خواهرش سیمین نبود، یقیناً نماز صبح آنروزش قضا می شد، و وقتی بیدارش کردند، تازه متوجه شد که از آنهمه تصورات و تخیلات بکر و بدیع، جز تصویرهائی گنگ و نارسا چیزی باقی نمانده است.

     رکعت اول نمازش را با افکار پاشیده و متشتت بپایان برد، اما در رکعت دوم، وقتی اهدناالصراط… می گفت، قلبش متوجه خدا شده و از او خواست تا او را در امر مهمی که پیش رو نهاده یاری نماید.

     متباقی نماز را خیلی با تأنی و آرامش بپایان رسانید، با حالت عجیبی تسبیح حضرت زهرا (س) را تکمیل کرد، ولی لحظه ئی که برای سجدۀ پایانی نماز، سر به مهر نهاد، قیامت دیگری در او آغاز شد، قیامتی که تا آن لحظه او را فرا نگرفته بود، همانجا فهمید که چگونه باید داستان بچه ها را بنویسد! آنهم نه به صورت اجمال، بلکه به تفصیل، با اسکلت اصلی، ارکان و جوانب، گروه ها، تصاویر و سمبل های متعدد و بالاخره با اوج شورانگیز پایانی داستان آشنا شد.

     آنگاه پرشور و پرنشاط سر از سجده برداشت و… تا موقعی که جانمازش را جمع می کرد و به گوشۀ گچبری نهاد، با خود آیاتی از سورۀ الحاقه… را می خواند و فقره و ما ادریک ما الحاقه را تکرار و تکرار می کرد… گاه هم شادمان و متبسم مصرع معروف: «رو قیامت شو قیامت را ببین» را زمزمه می کرد.
سه روز طاقت سوز از این ماجرا گذشت و یوسف شادمانه تر از پروانۀ مست و رقصانی که هر لحظه به شکوفه ئی بوسه زند، سر مست و بی قرار با مادرش، امیر و خواهرش سیمین شوخی می کرد تا عصر روز سوم فرا رسید.
ساک کوچک یوسف آماده شده بود، لباس و خرت و پرتهائی که معمولاً به درد جبهه می خورد، برایش گذاشته بودند، پنج سورۀ کوچک و خوش خطی را هم سیمین به او هدیه کرد و با لهجۀ گریه آلودی گفت: برای جبهه خوبست.
وقتی یوسف برای آخرین بار، دست مادر را بوسید و از زیر قرآن گذشت رو به سیمین کرد و با آهنگی شبیه آهنگ صدای استاد ادبیات خودش گفت: «منت مر خدای را عز و جل که» بالاخره فهمیدم داستان شهادت بچه ها را چگونه بنویسم.

     … و در حالی که فاطمه خانم نگاه حسرت اندودش را به یوسف دوخته بود و سیمین با لبخند اندوهناکی به مشایعت برادرش ایستاده بود ادامه داد: التماس دعا خداحافظ!

مشهد مقدس، 27 حمل 1365 هجری شمسی

دسته‌ها
شکوه شهادت

قسمت هشتم رمان شکوه شهادت

یوسف بعد از حدود چهل روز یکبار به جهرم آمد و در مدت سه روزی که در جهرم بود به علت اینکه عده ئی از بچه ها به جبهه رفته بودند تا در عملیات والفجر 2 شرکت نمایند، بدون اینکه بتواند همۀ شان را ببیند و بفهمد چه کسی رفته و چه کسی مانده به قصد محل مأموریت، جهرم را ترک گفت.
از سوئی بالا گرفتن شرارۀ جنگ و گرفتاریهای خودش که بیشتر ناشی از کم تحرکی و دلسوزی بود، او را از توجه و شنیدن اخبار شهرستانش مانع می شد، و با آنکه از جهرم و لار نامه هائی دریافت می کرد، ولی طبق معمول کسی او را، از حوادث ناگواری که مربوط به زادگاهش بود، مطلع نمی ساخت، تا اینکه پس از حدود سی و چند روز دوباره به جهرم برگشت.

     روزهای اول و دوم خیلی گرفتار بود، گزارش مأموریتش را که قبلاً تهیه کرده بود، مرتب ساخت و به اداره اش سپرد، به ملاقات کسانی که لازم بود رفت… ولی چون نمی خواست ضمن گرفتاری با بچه ها دیدار نماید، با آنکه دلهرۀ عجیبی سراپایش را فراگرفته بود و اشتیاق شدیدی به دیدار بچه ها داشت، تا عصر روز سوم صبر کرد و درست عصر روز سوم بود که به خانۀ یکی از بچه ها تلفن کرد.
وقتی طرف گوشی را برداشت و گفت: بلی… بفرمائید… و متوجه شد که یوسف می باشد گفت: سفر شما خیلی طولانی شد… آقای مهاجری…! و تا می خواست به یوسف تسلیت بگوید، یوسف حرفش را قطع کرده گفت: ای… هست دیگه…

     و پس از آنکه نفس عمیقی تازه کرد گفت: از حمید آقای خودمان چه خبر؟ من که واقعاً نزد بچه ها بدقول شدم، کلاس شان خیلی به تأخیر افتاد، حالا حالا هم که مدرسه ها و درس ها برای شان اجازۀ آن طور کلاسها را نمی دهد… با آنهم گفتم لااقل ببینمشان، لذا مزاحم شما شدم.
علی فهمید که یوسف کاملاً بی اطلاع مانده، لذا گفت: خیلی خوبه، می بینیم شان… و پس از مکث کوتاهی ادامه داد: راستی نپرسیدم چند روز می شود که تشریف آورده اید؟

     یوسف در یک آن تصمیم گرفت که نگوید سه روز است که آمده، ولی پس از من و من غیر طبیعی ئی گفت: راستش سه روز می شود… ولی بواسطۀ گرفتاری حتی نتوانستم سری هم به بچه ها بزنم… چه رسد به اینکه دیدار درستی داشته باشم… و بعد با لحنی نومیدانه ادامه داد: حال اگر ممکن باشد شما زحمت جمع کردن یاران را بخود بدهید تا زیارتشان کنیم.
علی با آهنگی لرزان و شکسته ئی گفت: چشم، باشه. یوسف که از نحوۀ حرف زدن علی، با همۀ تزلزل و تردیدش، قدری امیدوار شده بود، پرسید: میشه امشب آنها را دید؟
علی پس از من و منی که تردیدش کاملاً هویدا بود جواب داد: ای… حالا هرطور شده می رویم زیارت شان… و بعد در پاسخ یوسف که از ساعت ملاقات سؤال کرده بود گفت:
تا آنجائی که من مطلعم، همه یکجا نیستند، و بعد از آنکه آه سردی کشید، با خنده ئی ساختگی ادامه داد: هرچند همانگونه که خودتان شاهد بودید، روح شان متصل به یکدیگر است.
یوسف به رسم تأیید گفت: بله، کاملاً درسته… بچه ها خیلی به هم مهربان اند… فرمایش تان را تصدیق می کنم.
ولی علی کلامش را قطع کرده گفت: چون باید به دو سه جا برویم و زیارت شان کنیم، رأس ساعت سه و نیم، کنار کوچه منتظرتان هستیم.

     هنوز دو سه دقیقه به وقت تعیین شده باقیمانده بودکه ماشین رنگ و رو رفتۀ حیدری جلو یوسف توقف کرد. وقتی چشم یوسف به حیدری و سه تای دیگر از بچه های کلاس افتاد، قدری شکفته شده و بعد از سلام و مصافحه، نگاه محبت آلود و سرزنش باری به علی انداخته گفت: توکه می گفتی بچه ها نیستند و باید به دو سه جا زیارت شان برویم، اینها که همه حاضرند.
علی هم با لبخند دردآلودی پاسخ داد: آره… ولی چون عقده اش گرفته بود ساکت شد.
یوسف که تازه پس از سوار شدن متوجه عقدۀ بچه ها گردیده بود… تا رفت چیزی بگوید، حیدری پیش دستی کرد و گفت: آقای مهاجری، مثل اینکه این روزها خیلی گرفتار بودید؟!
ـ  آره، چطور مگه؟
ـ  هیچی، منظورم اینست که… یعنی آنقدر گرفتار بودید که از هیچ چیز خبر ندارید!
چی شده؟… خبریه؟… جان ما بگو چی شده و بعد با تبسم تردید آلودی ادامه داد: نکند این بار بچه ها دست جمعی جبهه رفته اند؟… انشاءالله خداوند خیر پیش نماید.

     حیدری با آهنگی غمبار و بریده گفت: همه که نه، اما بیشترشان رفتند… ولی حرف جبهه نیست.
یوسف که دلهرۀ درونی او را جدی و عصبانی ساخته بود، با صدای بلند و تحکم آمیزی پرسید: پس چطور شده، از بچه ها کسی کاری شده؟ بگو، ببینم…
حیدری سکوت کرد و بچه های دیگر نیز هرکدام خود را به گونه ئی مشغول ساختند.

    یوسف که متوجه رویداد حادثه ئی تلخ شده بود، پس از آنکه لحظاتی به فکر فرو رفت، با لحنی آمیخته به عصبانیت گفت: خوب چرا نمی گوئید… کدام یکی کارش شده… چه بلائی بر سرش آوردند؟ و درحالی که اشک بر چشم هایش حلقه بسته و عقده گلویش را به سختی فشار می داد با لحن غم انگیز و تضرع آلودی علی را سوگند داد: حالا اینها دیگر ساکت اند، لااقل تو بگو… تو را به خدا… هر چه شده بگو.
پیش از آنکه علی لب به سخن باز نماید، حیدری گفت: اگر قول بدهید که ناراحتی و بی طاقتی نکنید، من خودم همه چیز را می گویم.

     یوسف که تقریباً گریه اش گرفته بود، قول داد… و بعد حیدری با لحنی اندوهناک و آرامش دهنده گفت: خوب… پس برویم که همه چیز را برایتان روشن کنم… و در حالی که همۀ بچه ها را حزن و سکوتی غمبار فراگرفته بود براه افتادند.
یوسف که بیتابانه در انتظار روشن شدن قضیه و شنیدن داستان بود، وقتی دید ماشین از شهر خارج و جادۀ امام زاده ابوالفضل را پیش گرفت، پرسید: کجا؟
علی با لحن تحکم آمیز و شمرده ئی جواب داد: زیارت بچه ها… مگر اول برایتان نگفتم باید برویم زیارت بچه ها؟!
یوسف که تازه متوجه جمله های «زیارت»، «همه یکجا نیستند»، «… روحشان به هم متصل است» و نیز حرفهای دیگری که از طریق تلفن شنیده بود گردید، درست مثل پدری مهربان و ناامید که در فراق یگانه پسر از دست رفته اش، شیدائی می کند و سوگمندانه و سوزناک گریه و نوحه و ترنم و گفتگو دارد، خودش را تکان می داد، آهسته آهسته بر زانوان خویش می زد و زیر لب با آهنگ حزن انگیزی که قلب خاره را آب می کرد، نجواهائی داشت و می گفت: آخر اینها که روندة جبهه نبودند… ما با هم قرارگذاشته بودیم طی این مدت هرکدام چیزی بنویسند، و واقعیت های قابل ثبت را به شکل داستان، به شکل قصه، به شکل خاطره و… منعکس بسازند… آنها هم اکثرشان قول دادند، بیشتر واقعیت های جنگ تحمیلی را، بیشتر مسایل انقلاب و اسلام را به تصویر کشند… مایل بودند جوهر ایمان، ایثار و قرآن را در خلال نوشته های شان متبلور سازند… و درحالی که عقده اش ترکید و صدایش بلند شد ادامه داد: آخر قرار بود بنویسند، قرار بود تصویر و ترسیم کنند… نه اینکه جبهه بروند… قرار بود مردم را بیدار کنند، بگویند و بنویسند.
درین لحظه، با صدای نرم و پر جاذبه ئی که انسان را از عمق جانِ وی به سوی خودش می کشید گفت: نوشتند، آنهم با چه کلماتی و با چه زیبائی و عظمتی! منتها ماها چون سواد عشق نداریم و با الفبای شهادت آشنا نمی باشیم، خوانده و شنیده نمی توانیم.

     حیدری با ملایمت دست خود را روی شانۀ یوسف گذاشت و همراه با لبخندی ساختگی گفت: راستش آقای مهاجری… عاطفۀ شما خیلی رقیق است… پدر هیچ یک از بچه ها، این همه بیتابی ئی که شما از خودتان نشان دادید، نشان نداد! همه مثل کوه استوار بودند و تسلیت و تبریک مردم را با تبسم پاسخ می دادند، اما شما…!

     یوسف پس از آنکه دقایق زیادی ساکت بود و گریه می کرد پاسخ داد: درست به همین علت است که گریه ام بی اختیار سرازیر می شود و سراپایم می لرزد، من اگر پدر شهیدی می بودم، هرگز گریه نمی کردم… چه آن وقت عظمت کار و عظمت مقام شهید من، مانع از این می شد که با گریه و ناله، خودم را کوچک سازم… اما حالا که افتخار آن مقام را ندارم، و رابطه ام با بچه ها رابطة روحی عطشناک با روحی و روحهائی دیگر بوده است، احساس می کنم پشتیبانان و مشوقان خوبی را از دست داده ام… خود را بسان چادری حس می کنم که توفان حوادث، پایه ها و میخ هایش را کنده باشد.
بچه ها گذاشتند که یوسف هر چه می خواهد بگوید و بگرید، زیرا عقیده داشتند که این کار باعث سبک شدن روح تبدار و غمناک او خواهد شد… او هم، بیتابانه و بی قرار گریه و نوحه می کرد… اما یکباره ساکت شد و بدون آنکه اشک های خود را پاک کند، با چشمانی گرد و حالتی اضطراب آلود، با صدائی که تحکم و ترحم را در خود جمع کرده بود، رو به حیدری کرد و گفت: نگفتی کی ها شهید شده اند؟ چگونه شهیدشان کردند؟!
و درحالی که با دست شانۀ علی را تکان داد تضرع کنان گفت: علی جان تو را به خدا بگو کی ها بودند، چند تا از بچه ها را شهید کرده اند؟!
علی با خونسردی جواب داد: سیزده تا.
یوسف که گوئی سراپایش قطرۀ درشت اشکی شده بود، با چشمانی حیرت بار و شگفت زده، زیر لب زمزمه کرد: سیزده تا! سیز…ده…تا! و بعد با عجله پرسید: کی ها بودند؟!

     حیدری نگاهی به علی و سپس به یوسف انداخته و بعد با لحنی دردآوری گفت: همۀ خوبها، همۀ ایثارگرها، همۀ آنهائی که با همۀ سن کمشان برای ما درس بزرگی، درس آزادگی و عشق می دادند، همه… سید مهدی صحرائیان، غلام عباس کارگرفرد، مصطفی رهائی، محمود زارعیان، سید مسعود مروج، اسدالله رزمدیده…
و وقتی حیدری برای بیاد آوردن اسم بچه ها ساکت شد، علی ادامه داد: کرامت الله اقنائی، حمید مقرب، حمید رضا یثربی، روغنیان…
و حیدری اسمهای باقی مانده را به این ترتیب تکمیل کرد: سعید اعظمی، ابراهیم علی، بمانعلی ناصری،… همه و همه… همۀ عشاق پاک سرشت و پاکدل، همۀ راست اندیشان راست کردار، کربلائی ها، حسینی ها، عاشق ها و… همین طور گفت تا ساکت شد.

     اما، از آنجا که یوسف هنوز خیلی چیزها را نفهمیده بود، در عین حال که بی قراری می کرد، گاه می پرسید: کی شهیدشان کردند؟… و بعد از آنکه لحظه ئی بی قراری می کرد، می پرسید در کجا شهید شدند… تا آنکه مویه کنان رو به حیدری کرد و گفت: حال مرغ خوش خبر شدی و خبر وصال دادی، لااقل خلاصه ئی از شرح سفر عشق نیز بگوی و جانم را بیش از این مسوزان… بگوی با آب و تاب بگوی… بگوی.
و حیدری با لحنی گرفته و حالتی نژند جواب داد: هیچی، ما که نبودیم… ما هم مثل همه بی خبر بودیم، تا روز تاسوعا که خبر شدیم بچه ها می خواهند بروند مهاباد. طور معلوم عده ئی می خواستند مرخصی بروند و طبیعی ست که باید جای شان پر می شد، و شاید هم حکمت الهی تقاضای دیگری داشته که ما سر در نمی آوریم.

     به هرحال بچه ها رفتند، ولی هنوز دو سه روز از رفتن شان بیشتر نگذشته بودکه سرو صدای تازه ئی جهرم را برداشت… یکی می گفت: ماشین چپ کرده و بچه ها تلف شده اند… یکی می گفت: بدام ضد انقلاب افتادند؛ یکی یک چیز دیگر می گفت: ضد انقلاب و منافقین هم بیکار ننشسته بودند و تا جائی که جا داشت، دروغ بافتند، آنهم چه دروغهائی! و به خورد مردم دادند… خانوادۀ شهداء هم ناباورانه در انتظار روشن شدن قضیه بودند… تا اینکه بالاخره جنازه های خونین و پاره پارۀ بچه ها را آوردند و مردم به اصل مسئله پی بردند.
درین لحظه چون حیدری را نیز عقده فراگرفته بود، پس از آنکه با غورت دادن آب دهان و کشیدن نفس عمیقی، عقده اش را ته نشین ساخت ادامه داد: خلاصۀ قضیه از زبان راننده ها و کمک راننده ئی که بچه ها را برده بودند اینطور است که:
اتوبوس همراه با بچه ها روز تاسوعا، از جهرم به سوی مهاباد حرکت می کند، در اتوبوس سیزده نفر بچه ها بودند، دو تا راننده و یک کمک راننده… و درست حدود ظهر فردایش می رسند به سقز، و چون قبل از سقز، بوکان قرار دارد، از بچه های تأمین راه، وضع امنیتی راه سقز مهاباد را می پرسند و بچه ها هم اظهار می دارند که امنیت برقرار است و اینها هم براه می افتند.
راننده می گوید: وقتی به «میان دو آب» رسیدیم، یکباره متوجه شدم که بچه ها سکوت کرده و در خلسه و… عمیقی فرو رفته اند، مصطفی رهائی که متوجه شده بود، رانندۀ دیگر رفته است بخوابد، آمده بود بغل دست من نشسته بود تا خوابم نبرد، از «میان دو آب» تا مهاباد راه زیادی نبود، زیرا بین چهل تا پنجاه کیلومتر بیشتر نمانده بود، من همانگونه که داشتم روی جاده می آمدم، یکدفعه گفتم: خوب شد بچه ها خوابیدند… ولی هنوز حرفم تمام نشده بود که رضای یثربی از پشت سر دستش را به شانه ام زد و گفت: رشیدیان، گفتم: بلی،
گفت: ما بیداریم… اذیتتان بکنیم؟
گفتم: نه خواهش می کنم، اذیت را بگذار تو تیپ… تا رانندۀ ما هم استراحت کند، او هم ساکت شد.
«… ولی مثل اینکه واقعاً برای بچه ها ثابت شده بود که دارند به قتلگاه خودشان نزدیک می شوند!
خیلی آرام و نورانی شده بودند…
من به مصطفی رهائی که بغل دستم نشسته بود گفتم: مصطفی، امروز یک دفعه سکوت کردی؟!
گفت: رفتم تو فکر!
ـ  فکر چی؟
ـ  یه فکریه…
ـ  خدا کند فکر بدی نباشه!
ـ  نه فکر خوشحالیه…
سری تکان داده و گفتم: باز هم شکر خدا!… و وقتی پیش روی خودم مصطفی رهائی را… بردند زیر پل تا به شهادت برسانند، متوجه شدم فکر خوشحال کنندة مصطفی چه بوده است!

     خلاصه راننده می گوید: دوباره به دژ تأمین راه رسیدیم و با دیدن بچه ها و تکان دادن دست، براه خودمان ادامه دادیم، در حدود چهار کیلومتری مهاباد، پیچ تندی قرار گرفته و بعد از آنکه از پیچ دور بزنیم، در سراشیب کنار جاده جنگلی قرار دارد که از قسمت جنگل تا مهاباد، فکر نکنم حدود سه کیلومتر بیشتر باشد… این را هم باید عرض کنم که در همین قسمت پیچ هم، کشیک و دژ تأمین راه مستقر بودند… ولی آنروز…
به هر حال ما رسیدیم و پیچ را دور زدیم و همین که به سوی سراشیبی کنار جنگل براه افتادیم که یکباره متوجه شدم چند نفر که لباس بسیج به تن داشته و با آر، پی، جی مسلح بودند، خودشان را انداخته وسط جاده… یکی روی جاده در مقابل ما آمادگی گرفت، یکی این طرف جاده و سومی آنها هم دست چپ جاده به حالت آماده قرار گرفت.
به هرحال، ما هم از سوئی به آنها مشکوک بودیم و از سوئی بدون وسیلۀ دفاعی، بدجوری بدام شان افتاده بودیم… منتظر ماندیم که چه بکنیم… تا یکی دیگر از همان افرادی که لباس بسیجی را پوشیده بود آمد کنار ماشین… و وقتی در را باز کردیم با خشونت گفت: پیاده شوید،…
راننده می گفت وقتی به این مسئله برخوردیم، من خیلی هراسم برداشته بود اما بچه ها مثل اینکه هیچ خبری نباشد، آرام و بدون کوچکترین دغدغه ئی، آمادۀ پیاده شدن بودند… که باز هم همین رضا (یثربی) که همیشه پشت سرمان می نشست و خیلی با ما صمیمی بود، زد به پشتم گفت: آقای رشیدیان: بفرمائید چائی…
گوئی اینطور مشاهده می کرد که این پیاده کردن دعوت به نعمت و استراحت است نه دعوت به مرگ!
وقتی بچه ها پریدند پائین… مصطفی رهائی که به هویت پلیدشان زودتر از دیگران پی برده بود… تا سُرّید که اینها افراد کومله می باشند، دستور داد که دستها بالا…

     در اینجا و در همین لحظاتست که هم بچه ها و هم راننده ها با مشاهدۀ پیکر غرقه بخون یکی از بچه های تأمین راه ـ که در حال جاندادن بوده است ـ متوجه می شوند که این افراد پلید، به محل یورش آورده و با کشتن بچه های دژ تأمین راه، هم جاده را نا امن ساخته اند و هم باعث اذیت مردم شده اند.

     با همۀ اینها به قول رانندۀ اتوبوس:… همۀ بچه ها را می برند توی جوی بزرگ و بی آبی که در کنار جنگل قرار داشته ردیف می کنند و ماشین را خودشان می کشانند توی خاکی و بعد شروع می کنند به بازرسی ماشین… چشم شان که به کلاش داخل اتوبوس می افتد، می فهمند که بچه ها سرباز هستند یا بسیجی… و برای اینکه بهتر شناسائی شان کرده باشند، می آیند و از آنها کارت هویت می خواهند… و چون جواب می دهند که نداریم، شاگرد و راننده را به کنار ماشین برده، پس از بازرسی صندوقها و بعد ساکهای بچه ها، اول در کیف رهائی متوجه عکس هائی از او می شوند که گویای هویت او بوده، و ثابت می کرده است که چکاره می باشد… بعدش هم سایر بچه ها را تا حدودی با حدس و گمان شناسائی می کنند و…
شاگرد راننده می گفت: وقتی ما را آوردند که صندوقها را باز کنیم، تا اینها ساکها و… را بگردند و بازرسی نمایند، برای آنکه صدای شلیک گلوله ها و سرو صدای بچه ها کم شده باشد، یک نوار موسیقی را در ضبط اتوبوس گذاشته و صدایش را هم تا آخر بلند می کنند.
البته، هم رانندگان اتوبوس و هم کمک شان در طول مدت بازرسی، صدای شلیک گلوله را می شنیدند، ولی نمی دانستند که دارند چه کسانی را به گلوله می بندند، و یا… اینکه از بچه ها کدام یک شان را به شهادت می رسانند… به هرحال، بعضی از بچه ها را برده بودند زیر پل و بعضی را هم توی همان جوی خشک کنار جنگل به گلوله می بندند! و به شهادت شان می رسانند.
وقتی حرفهای حیدری به اینجا رسید، سکوت و حیرت عجیبی بر بچه ها حاکم شده بود، و پس از آنکه چند دقیقه ئی سکوت کرد… مثل کسی که چیز تازه ئی به یادش آمده باشد گفت: خاطرۀ اسف انگیز دیگری که راننده ها از همان چند دقیقه بیاد داشتند این بود که: در لحظاتی که بازرسی داشته به پایان می رسیده است، مینی بوسی با چند نفر زن و دختربچه و… از راه می رسد که یک پیرمرد و یک نوجوانی را هم در صندلی پیش رو نشانده بود…
بعد از ایست دادن، یکی از همین خون آشام ها از پیرمرد می پرسد کجا می روید؟
آن ساده دل راست گفتار هم می بیند همه لباس بسیجی به تن دارند می گوید: می خواهم بروم پادگان و این بچه را بسپارم که در راه خدا و انقلاب اسلامی خدمت نماید!
آنها هم هر دو را از ماشین پیاده کرده و پسر نوجوان را، همان جا پیش روی پدر پیرش به گلوله می بندند!… به این ترتیب به تعداد شهداء عصر عاشورای همانروز در همانجا افزوده می شود.

     بعد از این ماجرا… این افراد خبیث با وجود اینکه از طریق کارت و دفترچه، راننده ها را شناسائی کرده بودند… باز هم مثل اینکه به رانندۀ اتوبوس… برادر رشیدیان مشکوک شده و پس از پرس و واپرس، حکم اعدامش را صادر! و دستور می دهند کفش هایش را در آورده و به سوی چاله ئی که سایرین را تیرباران کرده بودند، ببرند! ولی لحظه ئی که می خواهد وارد گودی بشود، فرمانده شان دستور می دهد که: برش گردانید… وقتی بر می گردد دستور می دهد که چون ما به افراد شخصی کاری نداریم، شما می توانید بروید دنبال کارتان.
اینها هم که متوجه می شوند: بچه ها رسیدند به آنجا که باید می رسیدند، می نشینند تا برگردند به سقز! می گفت: هنوز درست راه نیفتاده بودیم که تیر هوائی شلیک کرده و دستور دادند که «برگردید و به سوی مهاباد بروید.» اینها هم بر می گردند.
راننده با حیرت و شگفتی عجیبی، که اندوه، صداقت و حسرت آن کاملاً هویدا بود می گفت: بچه ها شهید شدند اما مثل اینکه خدا حکمت های عجیبی دارد… چون وقتی بچه ها را به شهادت رسانیدند و ما از چنگال این از خدا بی خبران نجات یافتیم، تصمیم گرفتیم برگردیم سقز و ماجرا را گزارش کنیم، ولی اینها خودشان اجازه نداده و دستور دادند که به مهاباد برویم… و درست در وسط راه بود که دیدیم از مقابل ما ماشین هائی می آید و چون هوا قدری تاریک شده بود، چراغ دادیم و پس از توقف متوجه شدیم که یک تیپ از بچه ها… و همه هم غیر مسلح بودند به سوی سقز می روند!… بعد از اینکه ما جریان را برایشان گزارش دادیم… آنها جلو افتادند و ما هم به عقب شان رفتیم تا مهاباد!

     … در حقیقت خدا خواست که آن آدم کشهای ملحد نگذارند که ما به سقز برویم، و اگر خودشان مسیر حرکت ما را تغییر نمی دادند، یک تیپ چهار صد نفری، کاملاً به چنگ این کافران مسلح می افتادند و معلوم نبود چه سرنوشتی پیدا می کردند، زیرا که آنها حدود شصت نفر و همه هم مسلح بودند!
به هرحال، ما شب را در پادگان مهاباد خوابیدیم و فردایش همراه بچه ها، با اسلحه و مهمات آمدیم محل حادثه و…!
حیدری ساکت شد… بچه ها که از شنیدن ماجرا زخم شان تازه شده بود، اشک  می ریختند و علی هق می زد… بعد با کشیدن آه عمیقی، دستش را گذاشت روی شانۀ یوسف و گفت: بعله… آقای مهاجری… بعد هم جنازه ها را آوردند جهرم و بردیم خانه های همیشگی شان!
یوسف که ماجرای فاجعه را به صورتی خلاصه شنیده بود و هنوز مایل بود چیزهای دیگری نیز درین مورد بشنود، آرام آرام گریه می کرد، و حالت خاصی پیدا کرده بود… از حال سایر بچه ها می پرسید، از وضع و روحیۀ خانوادۀ شهداء جویا شد، از نحوۀ برخورد مردم با این مسئله سؤال کرد، حیدری هم که یواشکی کشیده بود کنار جاده، پاسخ می گفت: اما مثل اینکه یوسف چندان توجهی به پاسخ های آنها هم نداشت و بیشتر به کسانی شباهت پیدا کرده بود که با خودشان حرف می زنند، با خود از خاطره های شورانگیز روزهای آشنائی می گفت، از کلاس و پر مزگیهای بچه ها، به ویژه، از شیرین کاریهای صحرائیان صحبت می کرد و تأسف می خورد.

     در همین گیر و دار، وانتی سیاه پوش، با عکسی بزرگ که غرق در گل و سبزه اش کرده بودند… و عده ئی زن سیاهپوش را برای رسانیدن به گلزار شهداء حمل می کرد، از کنارشان رد شد و صدای روحنواز قرآن که از بلندگویش بلند بود، یوسف را از آن عوالم اسفبار بیرون آورد.
یوسف پس از آنکه اشک هایش را پاک کرد، نگاهی به بچه ها انداخت و با لحنی گرفته و غم آلود گفت: خوب، که اینطور… و پس از آنکه آه سرد و سوزناکی کشید ادامه داد: حالا چرا راه نمی افتی؟ و بعد ساکت شد.
وقتی ماشین براه افتاد، یوسف با خود عهد کرد و تصمیم گرفت در گلزار شهداء خود را کنترل کند، ولی وقتی چشمش به عکس یکی از بچه ها افتاد، پاهایش لرزید، تلاش کرد تا بزمین نخورد و با سختی توانست برای خواندن زیارت اهل قبور، بسم ا… نماید.

     به هرحال، پس از خواندن چند جمله از دعا و دقت و توجه بیشتر به معانیی اهل لا اله الا الله و… کنترل خویش را بدست آورد و شهداء را زیارت کرد، در کنار هر یک از آنها می نشست، با آنها راز دل می کرد، از هرکدام چیزی می پرسید، برخلاف لحظات گذشته، میان این راز و نیازها، گاهی تبسم معنیداری به لبهایش نقش می بست، درست شبیه مادری شده بود که دیگر اشکی برای ریختن ندارد، حالت روانی اش به عاشق دردمندی شباهت داشت که رنج فراق و امید سوزندۀ وصال همۀ چشمه های وجودش را خشکانیده و جز جلوه های شیدائی و حزن، چیزی از آنها بالا نمی خزد.
وقتی به کنار قبر یکی از بچه ها نشست، به سختی لرزید، عین کسی که به شدت تکانش داده باشند… در واقع حرف علی به یادش آمده بود که در جواب یوسف گفته بود: بالاخره آنها داستان خود را نوشتند، آنهم چگونه و با چه کلماتی!
حال دیگری بر او مستولی شده بود، درحالی که بدیدگان عکس سید مسعود مروج خیره شده بود، مثل کسی که با بهترین و محبوبترین دوست خویش، حسرت زده گفتگو نماید، گفت: آری، بالاخره شما، نوشتید… هرچند شاگرد بودید و من ننوشتم، هرچند به ظاهر استاد شما بودم! شماها در اوراق بشکوه و عزت آفرین تاریخ با مداد خون قصۀ اصالت آزادگی را نقش کردید تا انسانیت لگدمال شدۀ مظلوم، سربلند و مغرور، بر بیکران تاریخ گام بر دارد… و من ماندم… بلی شماها نوشتید!
… آنهم در لوح زمان و در صحیفۀ تکوین، با قلم عشق، با تکه تکه از کلمات وجود خویش،… ولی ما نتوانستیم حتی آنرا بخوانیم.
شماها با دست ایثار و قلم اخلاص خاطرۀ عشق آلود و عصیان آمیزی را به تصویر کشیدید که دست تاریخ از به فراموشی سپردن آن ناتوان است و روح دشمن از یاد آوریش هراسان.
شما سرافرازی را قصه ئی پرداختید که در اوج بلندش جلال شکوهبار شهادت، پیام پیروزی و آزادگی انسان را ترنم می کند… چه خوب نوشتید و چه عزت بار! و کاش درکنار آفریدن این قصۀ عظیم و عظمت خیز، خوب خواندنش را نیز برای ماها می آموختید… اما حیف… حیف که ما خوب خواندنش را هم بلد نیستیم!
هی حرف زد، حالش منقلب شده بود و گویا عصبانی به نظر می رسید و بعد از چند ثانیه سکوت دوباره ادامه داد: شما که می خواستید اینگونه بنویسید، پس چرا آنگونه کلاس تشکیل دادید، چرا آنگونه دلگرمی و امید به آینده نشان می دادید… و مرا دلگرم می ساختید؟… چرا…؟!
با آنکه تصمیم جدی گرفته بود که خود را نگهدارد، یکباره قطرۀ درشت اشک از گوشۀ چشمهای زیبا و درشتش برگونه اش لغزید و مثل آدمهائی که بی اراده گپ می زنند گفت: درسته… قبول دارم… شما با این کارتان مرا بیدار و تنبیه ساختید… شما، همۀ قلم بدستان خودباختۀ بی تعهد را… شما روح خوابزده و بیمار قرن را بیدار کردید… صد در صد درسته.
شما با نوشتن این داستان عزت آور بیداری و آزادگی را اثبات کردید، آنهم بیداری عشق و… ایمان را…!
در حالی که رخوتی ناشناخته همۀ وجودش را فراگرفته بود، احساس کرد دستی روی شانۀ او قرار گرفته است… و وقتی به بالا نگاه کرد، علی را دید که با دنیائی از محبت و شوریدگی و دلسوزی، گرفته تر از یتیم بی پناهی که، دست بدامن یگانه مایۀ تسلی خاطرش می اندازد، به او نگاه می کند و با همان نگاه التماس آمیزش از او می خواهد که بس کند.

     به سختی از روی گور مروج برخاست و تا آنجا که می توانست سعی کرد تا گریه نکند، ولی از آنجا که عقده سراپایش را درهم فشرده بود، بی اختیار علی را در آغوش کشید و فریاد زد…!

دسته‌ها
شکوه شهادت

قسمت هفتم رمان شکوه شهادت

  در آخر یکی از جلسات بواسطۀ اینکه مسایل دو سه جلسۀ اول کلاس بیشتر بر محور روشها و قواعد خاطره نویسی دور زده بود و بچه ها هر کدام خیال  می کردند، چیزهائی درین زمینه آموخته اند، روغنیان با حالت تردیدآمیزی رو به یوسف کرد وگفت: آقای مهاجری اگر من قسمتی از خاطره هائی را که از فعالیت های برادر صحرائیان دارم بنویسم و روش پخش شبنامه ها و اطلاعیه ها و راه انداختن اعتصابات توسط ایشان در دورۀ طاغوت را تصویر نمایم، شما آنرا مخصوصاً اصلاح می کنید تا من به نقایص کار خودم آشنا بشوم!
زارعیان که بغل دست او نشسته بود، یواشکی سُرّید که اگر خاطره های دوران جبهۀ مصطفی رهائی را بنویسی، به نظر من، هم جالب تر است و هم پر ثمرتر.
یثربی که متوجه حرفهای این دو نفر بود، تبسم کنان گفت: بهتر است هر کس دیدنیهای خودش را بنویسد، چه ما که در جریان همۀ رویدادهائی که دیگران دیده اند نبوده ایم… تازه اگر قرار هم بگیریم، از داشتن احساس معینی که شرایط اصلی روی شخص بیننده می گذارد محرومیم.
درین لحظه یکی دیگر از بچه ها گفت: به نظر من از بس بچه ها از جبهه گفته اند، خاطرات جبهه و اینها، هم تکراری شده و هم دیگر به آن صورت چنگی به دل نمی زند… لذا اگر بتوانیم خاطرات انگیزاننده و مهم افراد و اشخاص بزرگی را بنویسیم خیلی جاذبه خواهد داشت.
صحرائیان می خواست چیزی بگوید که رهائی پیش دستی کرد و گفت: اولاً کاره ئی نبوده ایم و فعلاً هم نیستیم، ثانیاً نسبت به اینکه بزرگ نشده ایم و روش نوشتن را هم هنوز یاد نگرفته ایم، لازم نیست خاطره های بسیار مهم افراد بزرگ را به نیش کشیم.

     گذشته از این چون ما در دورانی قرار داریم که برای جامعه و تاریخ ما دوران جنگ و جبهه و جهاد است و امام هم فرموده اند: «الآن جنگ در رأس همۀ امور است» و جبهه ها هم این همه عظمت و والائی آفریده اند، گمانم از همه بهتر اینست که از جبهه ها بنویسیم و از دلاوریهای سنگرنشینان، هم تقدیری به عمل خواهد آمد و هم تشویقی.
یوسف که هنوز فرصت پیدا نکرده بود تا پاسخ روغنیان را بدهد، در شرایط عجیبی قرارگرفته و احساسات متضادی بر او تسلط پیدا کرده بودند! هم خوشحال و امیدوار بود و هم نوعی هراس و دلهرۀ مرموزی او را آزار می داد.
می ترسید، نکند مردم قدر این ارزشهای متعالی را ندانند، نکند از روی جهل و یا غرور کفران نعمت کنند… نکند این بچه ها… و در یک لحظۀ زودگذر به این فکر افتاد که مثل خیلی از جوانهای خوب دیگر، شهید بشوند… و با ناراحتیی هرچه بیشتر خود را از چنگ این افکار و تخیلات رها ساخته و زیر لب زمزمه کرد: نه انشاء الله… نه استغفرالله.

     جلسات بعدی نیز اغلب با همین بگو مگوها ادامه داشت… اغلب بچه ها کارهای شان را به یوسف نشان می دادند و او هم آنها را به اشتباهات شان آگاه می ساخت و چون اغلب اشتباهات شبیه هم بود، در ادامۀ همین جلسات، وقتی یکی از بچه ها گوشه ئی از خاطرات و شخصیت دوستش اسدالله رزمدیده را به قلم آورده بود، یوسف بعد از آنیکه آنرا مطالعه و بررسی کرد، برای اینکه همۀ بچه ها را به این اشتباه تقریباً عمومیت یافته آشنا سازد، در پیش روی جمع به او فهمانید که نباید پیش از موضوع اصلی داستان و یا خاطره، به جزئیات کم اهمیت پرداخته شود، آنهم در مورد کسی که زندگانی پرحادثه و پرمشقتی داشته است… و درحالی که به دیدگان نویسنده خیره شده بود، گفت: مثلاً در مورد نوشتۀ شما: زندگانی رزمدیده سرتاسر حادثه است، در نوجوانی پدر را از دست داده… بعدها دیده می شود که برای تأمین مخارج زندگانی کار  می کند… بعد به همین واسطه با مدرسه وداع می گوید… ولی با آنکه با مدرسه وداع گفته… با انقلاب وداع نمی کند، لذا گاهی با کمیته، زمانی با شورای محل و بعد مشتاقانه به بسیج می پیوندد… دو مرتبه به جبهه می رود و با آنکه از ناحیۀ پا زخم بر می دارد ولی از پا نمی نشیند و…
لذا به روشنی در می یابیم که همۀ اینها موضوع هستند و مهم… وقتی در زندگانی کسی مثلاً جبهه و خاطرات جبهه… وارد ایفای نقش می گردد، همۀ خاطرات فرعی دوران کودکی و مدرسه و غیره را تحت شعاع قرار می دهد.
برای اثبات شخصیت و تعهد جوانی کم سن و سال ـ که بیش از 18 سال ندارد ـ همین قدر کافی ست تا گفته شود: داوطلبانه و بدون اجبار، چند ماه را در یک و یا مثلاً دو نوبت به جبهه رفته است!

     روش کار یوسف این بود که با عنوان کردن اشتباهات عده ئی در جمع، هم بچه ها را با زمینه هائی که امکان ببار آوردن نارسائی را داشتند، آشنا  می ساخت و هم با انگشت نهادن روی نقاط قوت زمینۀ رشد سریع آنها را در نویسندگی مهیا می ساخت.
جلسات مربوط به داستان نویسی، روزهای آخر خود را سپری می کرد… در یکی از همین روزهایی که اغلب درس ها پیرامون مسایل فرعی و دست سوم داستان دور می زد یوسف متوجه شد که یثربی غائب است، ولی چیزی نپرسید و صبر کرد تا درس تمام شود، وقتی درس تمام شد و نوبت به بررسی کارهای بچه ها رسید، مبصرکلاس را مورد خطاب قرار داده پرسید: مثل اینکه یثربی نیست… و با لحن شتاب آلودی ادامه داد: چرا نیامده است؟!
کارگرفرد با ادب کاملاً ویژه ئی گفت: مثل اینکه قبلاً برای رفتن به جبهه نام نویسی کرده بوده و امروز بواسطۀ تکمیل بعضی کارها نتوانسته است بیاید.
یوسف که طی این مدت با روحیۀ بچه ها و از جمله یثربی آشنا شده بود، به صورت تعجب آمیزی زیر لب گفت: عجب!
بعد رو به کارگرفرد نموده و پرسید: تنها… نام نویسی داده است، یا از بچه های آشنا کس دیگری هم هست؟!
کارگرفرد که از تعجب یوسف به تعجب افتاده و زل زده به او نگاه  می کرد گفت: نه، ناصری هم با اوست.
یوسف به سختی توانست ناصری را به یادش بیاورد، ولی همین که چهرۀ ناصری در ذهنش نقش بست، دلش لرزید و به فکر فرو رفت.
می اندیشید: چطور می شود بچه هائی به این کوچکی، ذوق هائی به این عظمت دارند و تحرک شان توفان را خجل می سازد؛ چگونه به این انتخاب بزرگ و هیبت شکن، دست زده اند؟! ارزش و عظمت زمینه ها را با چه معیاری بدست آورده اند و… ؟!
و چون لغزیدن در رؤیای این اندیشه ها بیادش آورده بود که ناصری خیلی کوچک  می باشد، گفت ناصری که هنوز خیلی کوچک می باشد،…
صدائی از میان بچه ها آمد که: این بار دوم اوست آقای مهاجری… و او پس از اینکه زیر لب لاحول و لا… گفت، روکرد به بچه ها و ادامه داد: اگر دوست شما یثربی حضور ندارد، خوش بختانه نوشته اش حاضر است و ما هم امروز نوشتۀ خوب او را بررسی می کنیم.
بچه ها از بررسی کارها خیلی خرسند و خوشحال می شدند، چه در ضمن برخورد با رویدادهای تازه، برداشتهای بدیع و تکمیل تخیل قدرتمندانۀ آنها، به نارسائی هایی پی می بردند که با دیدی سطحی کشف شدنی نبود.
یثربی با صداقت ویژه یی زندگانی جوان پاسداری را تصویر کرده بود که با وجود مشکلات اقتصادی، درس و مدرسه را تا دورۀ راهنمائی بپایان می رساند، و چون در خانواده ئی مذهبی تربیت شده و انقلاب همۀ روح او را تسخیر نموده، با ضد انقلاب و چهره های کثیف منافقین نزاع و مجادله دارد.
وقتی دامنۀ جنگ به آبادان می رسد و صدامیان تلاش می کنند تا خود را به آبادان برسانند، او بدون کمترین درنگ و یا احساس ضعفی از همان روزهای اول، مدتی را در جبهۀ آبادان سپری می نماید.

     تصویری که یثربی از مشکلات جبهه، در این دوران ارائه کرده بود، جالب و غرورآمیز می نمود، زیرا که اوایل جنگ، کم تجربگی، نارسائی هائی متعدد و غیره را توانسته بود به خوبی ملموس بسازد.
یوسف همۀ این موارد را… با آب و تابی تشویق آمیز تحلیل نموده و ادامه داد: یکی از کارهای خوبی که دوست شما یثربی انجام داده اینست که متوجه یک بعد از زندگانی قهرمان نوشته اش… که بخش مربوط به خانوادۀ او باشد، شده است.
تصویر روشنی که او از این جوان می دهد، خواننده را به این واقعیت آشنا می سازد که با وجود اینکه عباس… یعنی قهرمان این نوشته، تنها فرزند خانواده می باشد و روزهای پرنشاط بیست سالگی اش را می گذراند، نه خودش دارای روحیۀ خود فریفتگی و ناز فروشی ست و نه هم خانواده اش او را، نازنازی تربیت کرده و به صورتی جنون آمیز به وی دلبسته اند. لذا هرگاه متوجه می شوند که عمل مورد نظرش، در جهت انقلاب و حفظ دست آوردهای انقلاب می باشد، نه تنها جلوگیر نمی شوند که حتی در مواردی که احتمال خطر کار هم موجود می باشد، تشویقش هم می نمایند.
وقتی حرفهای یوسف به اینجا رسید، روغنیان سؤال کرد: آقای مهاجری، با این همه دقت و موشکافی، بالاخره توانستید قهرمان این خاطره را هم شناسائی بفرمائید یا نه؟!
یوسف که متوجه شده بود، روغنیان حتماً در جریان کار یثربی بوده است گفت: چون در جریان ذهن یثربی نبودم، از آنچه در نوشته آمده بود نتوانستم قهرمانش را مشخص کنم… اگر تو در جریان بودی و می شناسی بگو تا ماها هم با آن قهرمان آشنائی بیشتری پیدا نمائیم.
روغنیان درحالی که تبسم ملیحی لبهایش را آذین بسته بود گفت: آقای مهاجری، قهرمان نوشتۀ یثربی برادر کارگرفرد می باشد.

     یوسف با شنیدن این حرف هم شگفت زده شد و هم خوشحال… شگفت زده ازاینکه ذهن بچه ها اغلب بر محور ارزشهای متعالی اسلام و زمینه های ارزشبار و عزت آفرین و غرورآمیزی، همچون جبهه و جهاد دور می زند… و مهمتر از آن، بچه ها از ترس لغزیدن به پهنۀ مواج تخیلات بی لگام و مهار ناشده و از دست دادن صداقت تجربه و برداشت، اغلب به ترسیم خاطرات و یا شخصیت کسانی مبادرت می ورزند که آنها را از نزدیک می شناسند! تا هم کاری در جهت رشد و توسعۀ ارزشها انجام داده باشند و هم صداقت را در حد معقول آن حفظ کرده باشند… و خوشحال بود از اینکه با آشنائی بیشتر به خصال روحی و تصاویر عملی بچه ها، هم آنها را خوبتر می شناسد و هم با پندی که می گیرد، زمینۀ رشد خودش فراهم می شود.
چند روز بعدش، دیگر جلسات از حال فنی در آمده بود و چون بیشتر به بررسی کارهائی پرداخته می شد که مربوط به مطالعۀ دقیق و عمیق کتابهای مهم بود، هر چندگاه یکبار دیده می شد که یکی از بچه ها غایب است.
یوسف که تصمیم گرفته بود، در صورتی که بچه ها از کلاس بهرۀ درستی گرفته باشند، کلاس دیگری را آغاز نماید، در پایان یکی از جلسات، درحالی که بچه ها را توجه می داد گفت: خوب گوشهایتان را باز کنید، عصر روز یکشنبه امتحان است… هر کسی که نمرۀ خوب بیاورد، برایش جایزه ئی هم تعلق خواهد گرفت، طبعاً آنهائی که نتوانند از عهدۀ امتحان به خوبی بدر آیند، در کلاسی که برای آموزش هنر شاعری و بررسی تکنیک های شعر برگزار می شود، پذیرفته نخواهند شد.
بچه ها با آنکه بواسطۀ شنیدن این سخن امیدآفرین ذوق زده و خوشحال شده بودند، اما نسبت احساس عدم آمادگی کامل برای امتحان… بهانه جوئی می کردند و هر کدام چیزی می گفتند.
کارگرفرد که روی هم رفته بیشتر متوجه ظرافتهای عمیق هنر داستان نویسی شده بود، گفت، آقای مهاجری، من در روزهای اول گمان می کردم، داستان نویسی مشکلی نداشته و ظرف چند جلسه یاد می گیرم، ولی حالا نگاه می کنم، آنچه از هنر داستان نویسی و ریزه کاری های هنری نمی دانم، بیشتر است از آنچه می دانم.
رزمدیده که برای شوخی کردن و سر به سر نهادن، زمینه را آماده یافته بود رو به کارگرفرد نموده با خندۀ معنیداری گفت: خیال کردی مثل جبهه رفتن آسان است؟ نه آقا… خیال کردی.
سید مسعود مروج که می دانست یوسف او را دوست داشته و شوخی هایش را جدی نمی گیرد، درحالی که چشم به دیدگان سیاه و براق یوسف دوخته بود، با آهنگ شوخی آمیزی گفت: راستش داستان نویسی کار مشکلی نمی باشد، ولی علت اصلی اینکه ما هنوز چیزی یاد نگرفته ایم، آنست که آقای مهاجری، راز و رمزهای اصلی را یادمان نداده اند.
بچه ها هم که اغلب به این نتیجۀ ابتدائی از وضع خود نسبت به داستان نویسی رسیده بودند زدند به زیر خنده… و حالا نخند، کی بخند!

     صحرائیان با کلماتی شمرده و لحنی جدی، درحالی که دستش را به حکم اشاره به چیزی بر روی کیفش می زد گفت: تا جائی که من نوشته های اقنائی را دیده ام، برایم ثابت و روشن شده است که آقای مهاجری همۀ راز و رمزهای داستان نویسی را به ما انتقال داده اند، اما مثل اینکه تمرین بیشتری لازم دارد و زمان طولانی تری تا ما بتوانیم بر همۀ راز و رمزها مسلط گردیم، وگرنه، نوشته های اقنائی این همه خوب از آب در نمی آمد.
زارعیان مثل کسی که بخواهد از روی شوخی حرف کسی را تأیید نماید گفت: بلی، منتها بیشتر از خاطره نویسی به درس اخلاق شباهت دارد… و سعید اعظمی ادامه داد: جملات عربی دعای کمیل را هم جای داده بود!
یاعلی رو به یوسف نموده پرسید: راستی آقای مهاجری، وارد کردن جملات عربی در یک داستان… از نظر قواعد نویسندگی اشتباه نیست؟!
یوسف درحالی که خود را برای بیرون شدن از کلاس آماده می کرد گفت: اگر با دقت کامل انجام پذیرد… و آن فقرات و جملات، با ذهن مردم بیگانه نباشد، اشتباه نمی باشد، ولی…!

     بالاخره آنروز پس از بگو مگوهای زیاد، بچه ها توانستند به یوسف بقبولانند که امتحان شان را پس از اینکه از مسافرت برگشت بگیرد، ضمناً قرار بر این شد که هرکدام از بچه ها طی این مدت درکنار آماده کردن درسهای شان، خاطره و یا داستان کوتاهی نیز بنویسند.
مقرب که از این مسئله خوشحال شده بود خود را به یوسف نزدیک ساخته گفت: آقای مهاجری، من دوست دارم، خاطرۀ قربانی کردن گوسفند عید را به قالب داستانی کوتاه بریزم، ولی چون می خواهم آنرا با مسئلۀ «اسمعیل (ع)» پیوند دهم، هرچه تلاش می کنم، زمینۀ ارتباط ارکانیک و فعال آنرا پیدا کرده نمی توانم… چکار باید بکنم که…
یوسف با گفتن یک… بعله، حرف مقرب را قطع کرده و گفت: پیوند بخشیدن به این مسایل، وقتی قرار بر این باشد که از قالب داستان استفاده شود قدری حوصله بکار دارد و تحلیل و ترکیب، لذا فعلاً که تجربه ات کمتر است، چیز ساده تری را بنویس.

      اقنائی که بیشتر متوجه و شاهد صحنه های پر احساس و عاطفه انگیز دوران جنگ بود، مثل کسی که از داشتن چیزی بر خود ببالد گفت: من اگر توانستم و خداوند توفیقی عنایت کرد، خاطرۀ خداحافظی یکی از بچه ها را با مادرش، که خود عازم جبهۀ جنوب بود، به قالب داستان می ریزم… واقعاً خیلی عجیب بود و هیچ وقت یادم نخواهد رفت… نگاههای حسرتبار مادر، نشاط روحنواز فرزند… دلداری های تشویق بارمادر و مهربانی ها و ناز آوردنهای تشکر آلود فرزند… به راستی خیلی عجیب بود.
در وقت خداحافظی عده ئی از بچه ها که گویا احساسی دیگر و از منبع دیگری داشتند، دور یوسف حلقه بسته بودند و اطراف او را رها نمی کردند، گویا برای شان چنین الهام شده بود که این آخرین دیداریست که با یوسف دارند و این حرفها، شوخی ها و با مزه گی های آخرین آنها با یوسف می باشد.
یوسف نیز با محبت و حرص عجیبی به بچه ها نگاه می کرد و بر خلاف گذشته، پاسخ گفته ها و پرسشهای شان را مفصل می داد و سربه سرشان می گذاشت.
کم کمک بچه ها خود را برای جدائی آماده می کردند… که مقرب با لحنی که بوی فراق و جدائی از آن هویدا بود پرسید: آقای مهاجری، انشاءالله که سفر شما خیلی خوش بگذرد اما ما باز شما را چه وقت زیارت خواهیم کرد؟!
یوسف که می دانست حمید نیز برای رفتن به جبهه نام نوشته، از شنیدن حرف مقرب دلش لرزید، نگاه و آهنگ پرسش مقرب برای یوسف خبرهای دیگری می دادند… بدون آنکه علتی درکار باشد، وقتی بچه ها را ور انداز کرد، عقدۀ عجیبی به او دست داده بود… ولی چون متوجه شد که صحرائیان به اضطراب روحی اش پی برده، از ترس اینکه دیگران متوجه نشوند به سختی و تلاش بر خود مستولی شده و پاسخ داد: می بینیم… شاید هم خیلی زود… و ادامه داد: حتماً می بینیم.
با آنکه آهنگ صدایش چیزی را بیان نمی کرد ولی خود همین دیر جواب دادن به پرسش حمید را به فکر فرو برد ولی جو لحظۀ خداحافظی به گونه ئی بود که نتوانست به چیزی دست یابد.
یوسف از اینکه مجبور بود به واسطۀ انجام وظایف اداری برای مدتی کلاس و بچه ها را ترک نماید، قلباً احساس ناراحتی می کرد… ولی هرچه بیشتر تلاش می کرد تا علت این اندوه قلبی و حزن باطنی را درک نماید، کمتر به نتیجه می رسید.

     در تمام طول روز، همچون ماتمزده ها غرق در اندوه و تخیلات گیج کننده به سر می برد و حتی شب موقعی که می خواست به رختخواب برود، از خود پرسید: چرا امروز دلم لرزید؟ نکند حادثه ئی در کمین است؟ و آرزو کرد تا اگر حادثه ئی در کمین است، متوجه او باشد، نه متوجه بچه ها… و باز به این فکر افتاد که چرا این روزهای آخر بچه ها شیرین تر شده بودند؟!

    چرا امروز دور و برم را رها نمی کردند و منهم اصلاً نمی خواستم از آنها جدا شوم؟!… و بدون اینکه جواب تسلی بخشی پیدا کند، به امید اینکه این دلهره ها بی خود و ناشی از مؤانست و… باشد، با زمزمه کردن استغفار و ترنم لاحول و لا… تلاش کرد، تا از هجوم این افکار و تخیلات زجر دهنده فرار نماید.

دسته‌ها
شکوه شهادت

قسمت ششم رمان شکوه شهادت

  با آنکه هنوز چند دقیقه ئی به وقت معین شده باقی مانده بود، یوسف وارد شد و بچه ها به استقبالش بلند شدند. او با خونگرمی و صمیمیت قابل توجهی با بچه ها خوش و بش می کرد، و می کوشید با همه اخت و روباز بشود… با همۀ وجود در انتظار روزی بود که بتواند از بچه ها نوشته های قابل تقدیری را بخواند و بچاپ بسپارد. چه با استعداد و ذوق سرشاری که در بچه ها سراغ داشت و پشت کار و علاقه ئی که در آنها دیده بود، همه او را امیدوار ساخته بودند که می تواند میزان دانش و مطالعۀ بچه ها را بالا برده و با اندک رهنمائی و تعقیب، آنها را در خط قلم و اندیشه بکار اندازد.
یوسف در دریای مواج و متلاطم این آرزوهای امیدبار غرق گردیده بود که ابراهیم یاعلی وارد شد و پس از سلام و احوال پرسی، چون خودش هنوز تحت تأثیر حوادث جبهۀ دهلران و فضای ابهت خیز و شکوهبار جهاد و روحیۀ غوغاانگیز سنگرنشینان ایثارگر بود و روح استغناء حاکم بر جبهه هنوز بر فضای اندیشه اش پرواز می کرد، بدون آنکه کسی را مخاطب قرار دهد پرسید: از جبهه چه خبر؟… وضع به نفع کیه؟
سید مسعود مروج که در مقابل یاعلی نشسته بود، به این خیال که روی سخن یاعلی به جانب او می باشد پاسخ داد: به نفع حق…
کارگرفرد با گفتن جملۀ: کدام حق آقا… نگذاشت مروج دنبالۀ حرفش را تمام نماید… اما پیش از آنکه مروج جواب او را داده باشد، صحرائیان که خیلی میل داشت به صورتی شوخی آمیز سربه سر کارگرفرد بگذارد گفت: «کدام حق آقا» چیه؟!… ما که شش تا حق نداریم! لذا جبهۀ حق به نفع حقه… !

    اقنائی درحالی که با گوشۀ چشم به بچه ها حالی می کرد تا در حضور یوسف شوخی را کنار بگذارند، رو به صحرائیان کرد و گفت: آقای عزیز، تو این بندۀ خدا را به «بِردی» گفتن بگذار، بعد سخنرانیت را شروع کن.
یوسف که ظاهراً متوجه کارگرفرد شده بود، درحالی که دستهایش را عین معلمی که خواسته باشد شاگردهایش را بسازد بلند کرده بود، با تبسم کمرنگی گفت: به نظر من کارگرفرد می خواست چیزهائی بگوید، اما شماها نگذاشتید، حالا اگر بی حوصلگی به خرج ندهید، من از خودش می خواهم که دنبالۀ حرفش را هم بگوید.
کارگرفرد وقتی متوجه شد که بچه ها برای شنیدن حرفهایش آماده شده اند، قدری خود را جمع و جور کرد و با لحنی جدی تر ادامه داد: آخر بعضی ها به بهانۀ نسبی پنداشتن حق، خود را محق جلوه می دهند! چنانکه منافقین جلوه می دادند و یا بدتر از همه، صدام… در آدم کشی، ویرانگری، و زدن شهرهای غیرنظامی خود را محق جلوه می دهد!
بعد مثل کسی که برای یافتن و انتخاب کلمه و یا جمله ئی سکوت می نماید، لحظه ئی ساکت ماند و سپس ادامه داد: بلی، باید حق روشن باشد. چون حقی که ما می گوئیم غیر از حقی ست که آنها می گویند… ما به حقی دلبسته ایم و ایمان داریم که در پی رهائی انسان از تاریکیی جهل، جور، سستی و پستی ست و انسان را به انسانیت خودش که همان مقام خلیفۀ اللهی او می باشد راهنمائی می کند، اما حقی که آنها می گویند، در اوج تحققش انسان را به قدرت و زور می رساند و به همان میزان اتکای انسان را از خودش و جوهرهای ذاتی و الهی اش بریده و به زور وابسته می سازد!

     ما به حقی روی آورده ایم که اصالت را به پاکی و تعاون و آزادی و برادری و اخلاص و محبت و راستی و درستی بخشیده و قدرت را وسیلۀ تحقق اینها قرار می دهد، درحالی که آنها برعکس، همۀ این ارزشها را نادیده می گیرند، پایمال می کنند و به تمسخر می کشند تا به قدرت برسند!
حقی که ما می گوئیم عشق تولید می کند و عبادت. اما حق مورد نظر آنها نفاق تولید می کند و خیانت… مردم ما و جوانان ایثارگر ما در راه کسب رضای حق، عاشقانه در خون خویش می تپند و دلیرانه جان بازی می کنند، ولی آنها هرگاه پای اشباع هوسهای شان در میان باشد، هزاران حق و انسان حقجو را به خاک و خون می کشند.
زارعیان که همچون کارگرفرد، نسبت عضویت و همکاری با سپاه و دیدن آموزشهای ویژه و برخورد با افکار و اندیشه های متنوع، ذهنی نقاد و وقاد پیدا کرده بود و می خواست بیشتر فلسفی اندیشیده و بیشتر فلسفی عمل کرده باشد، به تأیید حرفهای کارگرفرد و روشن تر کردن زمینه و قرار دادن مسئله در معرض بردن استفادۀ عملی از آن گفت: درسته که به نفع حقه و حقِّ موردنظر ما هم کدام، اما همین حق مظلوم واقع شده… همین حق در برابر تبلیغات مسموم و زهرآگین دشمنان اسلام و انقلاب اسلامی قرار گرفته، اینکه می بینیم عده ئی از جوانهای ما هنوز اسلام را نشناخته و به اندیشه های وارداتی امید بسته و دل سپرده اند، اینکه رشد فکری مردم متناسب با رشد حیرتزا و شگفتی آور مکتب شان (اسلام) و انقلاب اسلامی شان نیست، همه و همه به علت اینست که حق مظلوم واقع شده… حقِ او در ابعاد مختلف ادا نشده، والائی ها، ارزش و رسائی هایش، تصویر و ترسیم نگردیده، به قلم نیامده و به اذهان عطشزده نرسیده است.
ما اگر نتوانیم… و یا اگر، ایثارهای طاقت سوز سنگرنشینان ما و شهادت حزن آفرین جوانان ما، نتواند حق را نشان بدهد، تصویرکند، به زبان آورد، و ما اگر نتوانیم با همۀ وسایل و امکانات مان، از حق گویان و حق پویان ما در برابر هجوم سیل تبلیغات دشمنان شان دفاع نمائیم… ایثار رزمندگان و خون شهیدان ما بی نتیجه خواهد ماند و مظلومیت حق مضاعف خواهد شد.

     مروج که تا آن لحظه با جنبانیدن سر، حرفهای زارعیان را تأیید می کرد، حرف ویرا بریده گفت: راستش ما شهداء زیادی را هدیۀ انقلاب اسلامی ـ که البته ارزش والاتری را داشته و دارد ـ کرده ایم، معلولین و جانبازان بسیاری روی دست ملت انقلابی و فداکار گذاشته شده و هرکدام از اینها و خانواده های اینها، به تناسب عمل بزرگی که انجام داده اند و عظمت و عزتی که آفریده و ارزشهائی که تبلور بخشیده اند، حق عظیمی به گردن همۀ ما دارند… اما هنوز در بعد تبلیغی حق بزرگشان و مهمتر از آن چهرۀ واقعی اینان به مردم روشن و معرفی نشده است.
عده ئی عظمت کار و عملشان را درک نکرده اند، عده ئی خیالات دیگری دارند و عدۀ زیادی از نویسنده های ما که با سرمایه های همین ملت تحصیل کرده اند و اکنون نیز همین ملت فداکار و جان نثار، با دادن خون خود و عزیزان خود، امنیت و آسایش را برای شان خریده اند… حق ملت و حق بزرگ شهداء و معلولین جنگ تحمیلی را فراموش کرده اند… حق جان بازی، ایثار و شجاعت اینها را از یاد برده اند که اگر بخواهیم علت همۀ اینها را بشناسیم، چیزی جز مظلوم واقع شدن حق و انقلاب اسلامی نخواهد بود… و بعد از آنیکه نفس عمیقی کشید، علاوه کرد: و درست درک همین مسئله، مسئولیت همۀ ما را بیشتر می نماید تا بیشتر از پیش در جبهة اندیشه و مبارزه با سلاح قلم نیز تلاش نمائیم… استعدادهای بچه های حزب اللهی را شکوفا بسازیم تا قلم بدست بگیرند و هنرنمائی کنند، حق مطلب و حق ملت و انقلاب شان را ادا نمایند، با تحلیل، با طراحی، با نقاشی، با سرود و با دکلمه و… جوهر متشعشع انقلاب را به مردم نمایش دهند.

     وقتی حمید مقرب متوجه شد که مروج دارد پای هنر را به میان می کشد، برای روشن شدن ذهن بچه ها، با شوخییِ تمسخرآلودی گفت: تا به همۀ بچه ها شعار دادن بیاموزیم… زیرا اولاً، دادن شعور به بچه ها، که به این سرعت ممکن نیست، ثانیاً اگر شعر و داستان و غیره و ذلک، مستقیماً از چیزی… مثلاً انقلاب و اسلام دفاع کرد و یا فلان مورد را نکوهش کرد… که دیگر هنر نخواهد بود، هرچند شاید، هنرِ شعار دادن باشد… و پس از مکث کوتاهی لبخندزنان ادامه داد: البته لازم است آقای مهاجری به ماها تفاوت این دوتا را بفهمانند، زیرا که بعضی ها درین مورد نظر کاملاً خاصی دارند که خودشان بهتر می دانند…
در واقع، مروج طی چهار ماهی که در بیمارستان خوابیده بود و می توانست دور از غوغای شورانگیز قلب های ایثارگر و خارج از فضای رمزآلود عشق و ایثار و اخلاص (جبهه)، واقعیت های روزمره و ملموس را مورد بررسی قرار دهد، بویژه طی این مدت… او هر روز با صدها مجروح و معلول و مصدوم شکیبا و بی توقع برخورد می کرد و روحیۀ خانواده های شان را ارزیابی می کرد و مهمتر از آن پس از مرخصی از بیمارستان و برخورد با ذهنیت ها، آمال و آرزوهای دور از عده ئی از خوابزده ها و غفلت برده ها، به این نتیجه رسیده بود که حق انقلاب و حق عاشقان و مدافعان اصلی انقلاب ادا نشده است.
او عملاً مشاهده کرده بود که عده ئی از بهترین جوانهای این ملت برای دفع شر و فتنۀ متجاوزین و ایجاد امنیت و آسایش برای «ملت» چشم داده، دست داده، پا داده، سر داده، در خون تپیده، در آتش برشته شده، تکه تکه شده و… اما عده ئی از قلم بدستان نه تنها هنوز حاضر نیستند حق خودشان را به عنوان یک فرد ادا کنند و از ایثارگریهای اینان تمجید و تقدیر بنمایند که به واسطۀ نبودن فلان نوع سیگار ـ …آنهم سیگار! ـ هزار بد و بیراه را به انقلاب و مدافعان انقلاب و مسئولین نظام اسلامی نثار کرده و با هزاران دلیل و برهان ـ که همه از دیر رسیدن دود به دماغ شان مایه می گرفته ـ دولت را نارسا و بدتر از همه جانبازی جوانان و نوجوانان عزیزی را که جز به عشق حق، قدم به جبهه نگذاشته و جز پیروزی انقلاب اسلامی آرمانی ندارند، پوچ و بی نتیجه قلمداد می کنند!
همزمان با اینکه صحرائیان می خواست چیزی بگوید، سید مسعود مروج با اجازه خواستن خود را برای گفتگو آماده کرد، صحرائیان که به خوبی متوجه شده بود که مروج تا آن لحظه همچون فیلسوفی سالخورده با وقاری ویژه و ژستی بزرگ منشانه! نشسته بود و اینک مایل می باشد چیزی بگوید، ساکت شد تا او حرفش را بزند… و مروج نیز پس از جابجا شدن آرامی گفت: من اینطور گمان می کنم که حرف پیرامون مظلومیت انقلاب و مظلومیت مدافعان واقعی انقلاب و همچنین پیرامون حق هرکدام، بسیار زیاد است، و چه بهترکه اول سخن گفتن بیاموزیم و بعد آنرا به گونه ئی که شایسته است، ابراز داریم… لذا به عقیدۀ بندۀ حقیر بهتر است درین باره از تجارب دوست خوبمان آقای مهاجری که لطف کرده و حاضر شده اند تا وقت شان را در اختیار عده ئی از ما بچه ها قرار بدهند، استفاده نمائیم.

     یوسف که اصلاً فکر نمی کرد انقلاب در این مدت اندک، این همه تغییر عمقی در بچه ها ایجاد کرده باشد، و از فضایی که بر جلسه حاکمیت پیدا کرده بود به وجد آمده و نسبت به آیندۀ انقلاب بسیار زیاد امیدوار شده بود، درحالی که نمی توانست خوشحالی باطنی خود را پنهان سازد گفت: به راستی انقلاب چه کارها که نمی کند؟! قرآن چه عزت ها و عظمت ها که نمی آفریند، و سپس با صدائی آرام ولی شیدائی، ادامه داد: فتبارک الله احسن الخالقین،احسن خلقت ـ به وجهی ـ قرآن و روح آنست و طبیعی ست، هرکسی که خود را با این روح هم جهت بسازد، حسن می یابد… عزت می یابد، کمال می یابد، خدا می یابد… این حسن است که به انقلاب جاذبه بخشیده و به دوستانش ایثار و عشق و کمال…
حالا حالاها باید صدتا نویسنده بیاید و از شماها موضوع بگیرد… قدرت و کمال نویسنده تابع قدرت، کمال و عظمت موضوع مورد نظر اوست، گذشته از آن، نوشتن برای بیدار کردن است، شماها که بیدارید… از سوئی تنها کار مهم نویسنده که مسئله و یا موضوعی را خوب تحلیل، ترکیب و یا استنتاج می کند که… باز هم شما همۀ اینها را دارید. شما نویسنده اید منتها نمی خواهید به قلم بیاورید و اگر بخواهید نویسنده باشید… یگانه راهش اینست که چیزهائی را که می گوئید به قلم بیاورید.
یوسف بعد از آنکه نگاهی به بچه ها نموده و دید همه با جدیت دارند حرفهای او را می شنوند، پس از نگاهی به ساعتش ادامه داد: اما در مورد اینکه بعضی ها معتقد هستند، زبان هنر اگر مستقیم شد، و یا اینکه… اگر جانبداری هنرمندی از موضوعی مستقیماً صورت گرفت و ارائه داده شد، آن مسئله جنبۀ هنری خود را از دست می دهد… و حرفهای دیگری از همین قبیل، به نظر بنده کلیت ندارد و همه اش درست نیست… گذشته از اینکه در بعضی موارد و برای بعضی انسانها، بویژه آنهائی که تا خرخره در بند و زنجیر خودپرستی و منیت فرو رفته اند، شیوۀ غیر مستقیم گفتن بهتر است، ولی همین روش برای همگان و همۀ روحیه ها جاذبه ندارد…!
لذا به نظر من، هنرمند درکنار سایر وظیفه هائی که به عهده گرفته است، این وظیفه را نیز دارد که روحیات جامعه اش را هم در نظر بگیرد… درین صورت اگر مسئلۀ مورد نظر و روانشناسیی جامعه اش، اقتضاء گفتن و ارائه نمودن غیرمستقیم را داشت، طبیعی ست که آن روش را برخواهد گزید و اگر مستقیم گفتن را، بازهم همان روش مستقیم گفتن را.

اینکه بعضی ها می گویند: هنر اگر مستقیم القاء نماید و نمی دانم… اگر مستقیم بگوید شعار می شود و یا تبلیغات، سخنی است که باید روی آن تأمل کرد، چه استعمار فرهنگی، بدنبال هنر ما نیز آمده است و برآنست که از این ناحیه هم ما را بگزد. گذشته از آن، تنها مشخصۀ بارز و فصل ممیز تبلیغ و شعار، مستقیم گوئی نمی باشد،… وانگهی، هرچه غیرمستقیم مسایلش را ارائه و القاء کرد هنرنمی باشد، چنانکه در دوران فتنه بار طاغوت با شعار و تبلیغ غیر مستقیم ـ و ظاهراً هنرمندانه ـ مردم را به چه فسادها که نکشیدند!
لذا… اگر بر مبنای این پندار، گونه های مختلف شعار و تبلیغ را در نظر بگیریم، متوجه می شویم که بهترین آثار هنری جهان…چیزی را تبلیغ می کنند و یا برای رسیدن به چیزی شعار می دهند! منتها موضوع مورد ارائه و دوری و نزدیکی موضوع نسبت به وجدان مردم در نحوۀ ارائه بسیار مؤثر است، و حتی شاید اگر موضوع قدری عمیق تر و دورتر از ذهن و وجدان عاطفی و عملی مردم باشد، چه بسا که اگر گوینده شعار هم داده باشد، مردم متوجه شعار دادنش نبوده و با جان خویش آنرا بپذیرند… چنانکه در مورد عشق واقعی در عرفانیات ملل چنین است.

     یوسف که دید بچه ها ساکت بوده و حرفهای او را تعقیب می کنند، با زدن دستهایش به یکدیگر ادامه داد: من یکی که زیاد پایبند به این دستورات نمی باشم، بویژه که می بینیم مثلاً قسمتی از داستانهای زمان طاغوت، با رعایت همۀ ظرافتهای هنری، فساد و بی هنری را شعار می دهند… و تازه همین نویسنده ها هم دم از تکنیک و ارائه ی اصول و معیار برای هنر می زنند ولی اصلاً نمی گویند هنر و جوهر هنر چه جهتی باید داشته باشد و به کدام سو باید بخواند و بکشاند.
صحرائیان که از لحظاتی قبل تبسم ملیحی لبانش را آذین بسته بود، به مجرد اینکه حرف یوسف به اینجا رسید، لبخندزنان گفت: من که چیزی سر در نیاوردم، فقط همین قدر فهمیدم که شما با هنرمندها دعوا کردید، آنهم هنرمندهای دانشگاهی! لذا اگر ممکن هست فقط چیزهائی به ما بگوئید که می توانیم بفهمیم.
مقرب که متوجه شده بود، چون مسئله بدون مقدمه و به صورت پرانتز مطرح شده و… خوب مورد توجه بچه ها قرار نگرفته است، پیش از آنیکه یوسف چیزی بگوید، جهت جلب توجه بچه ها پرسید: آقای مهاجری، پس به نظر شما، اگر هنرمند بتواند موضوع خوب خودش را ولو مستقیماً، خوب بپرورد، اشکالی متوجه آن نخواهد بود؟!
یوسف درحالی که چشمهایش را رویهم می نهاد، با آهنگ کشداری گفت: نخیر آقا… اما خوب پروردن استاندارد نیست تا بگویم حتماً غیر مستقیم گفتن است و یا مستقیم گفتن و فلان…!
رزمدیده که نسبت ناآشنائی با روحیۀ یوسف و پی بردن به اهمیت و حساسیت موضوع مورد بحث او گمان می کرد آن حرفها بیشتر برای بزرگ جلوه دادن مسئله، تشویق بچه ها و یا برای شانه خالی کردن از مسئولیت دائر نمودن کلاس می باشد، با بریدن حرفهای یوسف گفت: معذرت می خواهم آقای مهاجری،… فکر می کنم این حرفها بیشتر جنبۀ علمی و تشویقی دارد… درست که بچه ها به تشویق نیاز دارند و باز درسته که ما دو سه سال قبل همچه تحلیل هائی نداشتیم، اما، اولاً که داشتن این مقدار از تجربه و تحلیل برای انقلابی که این همه دشمن دارد و هر روز با یک وسیلۀ جدید به جنگش می آیند، کافی نیست و ثانیاً همراه نکردن این تحلیل ها با تجربه ئی که توسعه و عمق شان بخشد و رسائیها و ارزشهای شان را نمودار سازد و جاذبۀ آنها را بالا ببرد، خود نوعی سهل انگاری و قناعت منفی و زشت است.
… ما هیچ کدام، ابعاد ژرف و وسیع انقلاب را نمی شناسیم، شاید چیزهائی به اندازۀ فکر خود ما داشته باشیم، اما متناسب با انقلاب و همگام با بینش جهانی انقلاب، باید پیش برویم و تحلیل داشته باشیم، نه اینکه به اندازۀ خود ما… خود ما که هیچیم!

     زارعیان که متوجه شده بود، جهت جلسه دارد عوض می شود، و از سوئی، شاید هم یوسف، از حرفهای رزمدیده برداشت دیگری بنماید… پیش از آنیکه حرفهای رزمدیده به پایان رسد، وسط حرف او را گرفت و گفت: حرف همۀ برادرها درست می باشد، به ویژه حرفهای برادر رزمدیده که از تجارب بسیار مهم زندگانی پرنشیب و فرازِ فقرآلود او مایه گرفته است… او که به هر مسئله ئی خیلی وسیع تر از محدودۀ حیات شخصی و تجارب فردی نگاه می کند، در رابطۀ با انقلاب و نقش نیروهای قلمی و فکری نیز همان بینش را دارد… به ویژه که او ضمن برگزاری جلسات تبلیغی در روستاها و بویژه در سیمکان، در زمینۀ برخورد با افکار و اندیشه های مردم، تجارب و تحلیل های مخصوصی هم دارد… جنگ را هم با تمام وجود خودش، لمس کرده، جبهه دیده، پایش زخم برداشته و… لذا حرفهایش هم محدود به موضع گیری فرد و یا افراد نبوده و متوجه عموم است… با همۀ اینها، کار ما، از کوچکترین مورد تا بزرگترینش به استاد نجاری می ماند که چوب، میخ و… دارد اما اره، گونیا و سانت و تیشه نداشته و ضمناً خواسته باشد، با هنرمندی، میزی بسیار زیبا، با
پایه هائی نقشدار بسازد.
از سوئی همانطور که هر فنی قواعد و اصولی دارد، نویسندگی هم از آن برکنار نمی باشد، لذا بنده به نمایندگی از سایر برادران از آقای مهاجری تقاضا می کنم، با انتقال تجارب خودشان به ما، درین زمینه ما را یاری کنند و اجر ببرند.
یوسف با لحن تعارف آمیزی گفت: من حاضرم، ولی یقین داشته باشید، در حدی که شما فکر می کنید، نیستم…
و صحرائیان با شیطنت ویژه ئی گفت: هر اندازه که یاد دارید… همکاری کنید.

     بالاخره در آنروز پس از جروبحث های زیاد… یوسف پس از دیدن لیستی که کارگرفرد از بچه ها تهیه کرده و شمارۀ اسامی آن تا بیست و هفت نفر رسیده بود گفت: می پذیرم که در خدمت شما باشم و افتخار هم می کنم، اما بشرطی مسئله بین خودمان باشد و کس دیگری باخبر نشود، چه بی مایگی بنده در زمینۀ نویسندگی، خدای نخواسته باعث سرافکندگی شماها می شود… و پس از مکث کوتاهی، برای اینکه بداند برداشت آنها از مسئلۀ مورد نظر چه می باشد، گفت: همانگونه که همۀ شماها می دانید نویسندگی روشهای متعددی دارد و نویسندگان مختلف برای ساختن و پرداختن یک موضوع، روشهای مختلفی انتخاب و پیشنهاد می کنند… یکی روش تحلیلی، موشکافانه و فیلسوفانه را می پسندد، دیگری روش بی پیرایه و صریح ساده نویسی را… یکی می خواهد حتی مسایل مختلف فلسفی در قالب داستان بیان شود، دیگری برآنست که مثلاً از طریق تحلیل و تعلیل، مسایل عادی و روزمرۀ تاریخی را، با سبکی فلسفی به دیگران القاء نماید… به نظر شماها، ما فعلاً چه روشی پیش بگیریم و بیشتر به طرح و ترسیم چه موضوعاتی بپردازیم؟

     بمانعلی ناصری که بواسطۀ ناآشنائی با یوسف و… قدری سرخ شده بود پس از اینکه گلویش را صاف کرد و اجازه خواست با حیاء ویژه ئی گفت: یکی از مبلغان فاضل که به جبهه آمده بود، وقتی صحبت بچه ها در همین محور دور می زد، این گونه اظهار عقیده کرد که: ساده و صریح بودن زبان خوبست ولی در همه جا و همۀ موارد قابل توصیف نیست… همانگونه که پیچیدگی هائی گاهی به نظر می آید، همیشه مربوط به نحوۀ بیان و بافت کلمات و جملات نبوده بلکه مربوط به ظرافت و عمق مطلب می باشد… لذا معتقد بود که باید افکار ناب و عالی را با زبانی عالی و زیبا بیان کرد؛ ولو اینکه ظاهرش مشکل و پیچیده به نظر می آید.
او تأکید می کرد که نویسندۀ خوب و متعهد وظیفه دارد در کنار انتقال افکار و اندیشه های تازه وکمال آفرین، زبان خواننده را نیز رشد دهد، او را با واژه ها، ترکیب ها و تصویرهای بدیع و تازه آشنا بسازد.
بمانعلی پس از آنکه ژست عالمانه ئی بخود گرفت، اینگونه ادامه داد: ولی من از مجموعۀ برخوردهایم با مردم و بویژه شهرستانی جماعت به این باور رسیده ام که برای آشنا ساختن مردم به ارزشها و ابعاد متعالی انقلاب اسلامی و تحقق علمی این زمینه در حیات فردی و اجتماعی مردم، لازم است تا یک مدت معینی، افکار عالی را با زبانی ساده و قابل درک به خورد مردم بدهیم.
درین جا یوسف حرف ناصری را قطع کرده و بدون آنکه شخصی را مخاطب قرار دهد، پرسید: باز هم با چه زبانی؟ زبان داستان، زبان روزنامه، زبان خاطره نویسی، زبان تاریخ و یا زبان تحلیل؟!
روغنیان که طی ماهها، موفق شده بود، هم در جبهه و هم در پشت جبهه با بعضی از کتابها تماس داشته باشد و به پرورش ذهن پردازد، با عجله گفت: زبان کتابهای آقای محمود حکیمی و یا… مثل زبان کتاب داستان راستان شهید مطهری؟
درین لحظه یثربی به تعقیب حرفهای روغنیان، آنهم درحالی که می خندید، با لحنی شوخی آمیز گفت: روشی که صحرائیان دوست دارد ولی قواعد آنرا بلد نیست… و یقیناً اگر بلد بود، وضع دوران طاغوت و یا خاطرات دوران جبهه را با همان روش می نوشت.
مقرب با تبسمی افزود: اگر من او را می شناسم، حتماً مرتکب این کار شده و حالا می خواهد بهترش بسازد.
صحرائیان ضمن پوزش خواهی از یوسف با لحنی جدی گفت: شوخی را بگذارید کنار، من تا کنون که چیزی ننوشته ام ولی از همان روش خوشم می آید.

     مروج که وصف بعضی کتابهای عمیق داستانی را شنیده بود، با قیافۀ عالمانه ئی گفت: اگر با روشهای عالی تر داستان نویسی آشنائی پیدا شود، تکنیک های ظریفتر و ارزنده تر آن مورد توجه قرارگیرد، نوشته جاذبۀ بیشتری پیدا خواهد کرد، منتها طوری نشود که خواننده در میان انبوه تصاویر ریز و درشت داستان و حرفهای فرعی داستان نویس که با دقت و موشکافی و زحمت زیاد و فراوانی آنها را بکار گرفته، چنان گم شود که اولاً خود را در دنیای داستانهای افسانه ئی مشاهده نماید و ثانیاً به صورت روشنی، نتواند اهداف اصلی نویسنده را تعقیب کند… و پس از آنکه نگاهی به بچه ها کرد ادامه داد: اگر نویسنده بتواند، مسایل فرعی را حول محور مسایل اصلی بچرخاند که همۀ حادثه ها بر محور ارزشهای اصیل انسانی دوران پیدا نمایند، خواننده در هر قسمت از نوشته، متوجه ارزشهائی خواهد شد که آن رویداد و یا حادثه بواسطۀ تحقق آن رونما گردیده و به وجود آمده است… وگرنه تنها ریزه کاریهای هنری ـ که با صرف وقت و دقتی بیشتر همراه می باشد ـ زمینۀ تحقق هنر برای هنر را فراهم خواهد کرد و هنر به نوعی بازی و یا ورزش فکری و تخیلی تبدیل خواهد شد.
وقتی حرفهای مروج به اینجا رسید، یوسف با همۀ وجود خویش احساس کرد که بگونۀ عجیبی گیر کرده است… و درحالی که با خود می اندیشید… بچه های این دوره و زمانه… متوجه شد که اقنائی برای تأیید این گفته به حرف آمده و می گوید: نباید یکسره همین جا اطراق کرد، بلکه باید از این مرز هم گذشت، همۀ اندیشه ها را نمی توان با داستان ارائه کرد، باید در هیچ مرزی توقف نکرد، و همه را در هم شکست تا اندیشه به اندیشه جوی برسد.
یثربی با تبسم پرجاذبه ئی گفت: خاطره نویسی هم بد نیست… بشرط اینکه بتواند از طریق جان بخشیدن به اشیاء و اشخاص، به حادثه حال و هوای درستی ببخشد.
رزمدیده مثل کسی که مسئلۀ کاملاً تازه ئی را بیاد آورده باشد خود را وسط حرف یثربی انداخته و گفت: راستی… می توانیم از روشی که رادیو در روزهای جمعه برای نقد و بررسی اخبار رادیوهای بیگانه استفاده می کند، کار بگیریم… البته در مورد خودش بدک نیست.
یثربی که حرفش ناتمام مانده بود ادامه داد: ولی خیلی بهتر است که آقای مهاجری ما را با ظرافت کاری ها و هنرنمائی های داستان نویس های بزرگ آشنا بسازند، تا لذت اصلییِ داستان را بچشیم.

     خلاصه، آنشب در مورد مسایل متعدد و روشهای مختلف نویسندگی و نویسندگان، صحبت و تبادل نظر شد و پس از گفتگوهای زیادی تصمیم گرفتند که اولین جلسه را روز سه شنبه دائر نمایند.

دسته‌ها
شکوه شهادت

قسمت پنجم رمان شکوه شهادت

   از آمدن مروج بیش از چند دقیقه یی نمی گذشت و هنوز اولین استکان چای، پیش رویش بود که زنگ در یوسف را از عمق افکار خاطره آلودش بدر کشید.
یوسف که خیال می کرد شاید لطفی به سراغش آمده باشد، وقتی در را باز کرد دید حدسش درست نبوده و با زارعیان که مقداری کاغذ در دست داشت و شاید باز هم خاطرات شورانگیز نوجوان دیگری را تصویر می کرد روبرو شد.
پس از سلام و مصافحه، وقتی یوسف با چشم اشاره به کاغذهای دست زارعیان نمود، از پاسخ او، دریافت که درست حدس زده… وقتی در اتاق به مسعود مروج روبرو شد بیشتر از همه خوشحال شده و با او روبوسی نمود.
زارعیان از وضع کار یوسف و اینکه آیا او از کارش راضی می باشد یا نه پرس و جو کرد… و یوسف به صورت خلاصه ئی گفت: مثل اینکه فعالیت مهم ما از حدود یک ماه دیگر آغاز می شود، و آنوقت شاید بیشتر اطراف باشم و نتوانم شماها را زیارت نمایم… و پیش از آنکه حرف دیگری به میان آمده باشد، رو به مروج کرد و گفت: از دوست شما مصطفی رهائی خوشم آمد، جایش سبزسبز، مثل اینکه تا آنروز ندیده بودمش… مثل بعضی از بچه ها، داغ و احساساتی نبود، با حوصله و با سعۀ صدر به نظرم آمد، لطفی هم که فقط اسمش را برد فرصت بیشتری هم نبود تا می پرسیدم چکار می کنه، وضع فرهنگ و سوادش چیه… و حرفهای دیگر…
هنوز حرفهای یوسف تمام نشده بود که زارعیان با تبسم ملیحی گفت: حالا از مروج، دوست جون جونیش بپرسید آقای مهاجری. چون هم دوست یکدیگرند و هم گمان می کنم از لطفی بیشتر می شناسدش… ضمناً مثل اینکه یک دوره با هم جبهه هم بودند!
مروج که در تمام این مدت به صورت مؤدبانه ئی به زارعیان نگاه می کرد، وقتی حرفهایش به اینجا رسید، با قیافه ئی تقریباً جدی و آهنگی وقارآمیز، درحالی که ژست خاصی گرفته بود گفت: می شناسمش، ولی نه آنطوری که زارعیان میگه… ضمناً در جبهه هم ما با هم نبودیم، ولی خوب، پسر مهربانیست، خانوادۀ مذهبی خوبی هم دارد… در طول دوران مبارزه، بواسطۀ اینکه با همۀ زندگی و وجود خویش، ظلم و ستم حکومت جابر پهلوی را احساس کرده اند، با انقلاب اسلامی هم همراه بوده و گاه ناراحتی هائی را هم تحمل کرده اند.
خودش قبل از اینکه به اخذ دیپلم نائل شود، مثل اینکه در سال 62، دورۀ آموزشی سپاه پاسداران را در پادگان حمزه بپایان می رساند و بعد به کردستان اعزام می شود، طوری که از خودش شنیده شده در فتح پادگان حاج عمران هم شرکت داشته و اخیراً هم برای عملیات والفجر 2 ثبت نام کرده و شاید چند روز بیشتر اینجا نماند و حتماً بر می گردد جبهه… ولی آنچه بیش از همۀ اینها مهم می باشد اینست که مصطفی پسری بسیار مؤدب، خوش برخورد، بردبار، پرکار و دلسوز به انقلاب می باشد… در واقع نمونۀ یک حزب اللهی واقعی نه ساختگی… و طوری که من متوجه شده ام، شاید تا آخرای همین ماه برگردد به جبهه.
او زیاد به زندگی دلبسته نیست و همیشه به ماها می گوید: تا وقتی دشمن را دفع نکرده ایم، زندگانی ما انسانی نبوده و قابل تحمل نمی باشد…
و پس از مکث کوتاهی که با ژست تردید آمیزی همراه بود، ادامه داد: ولی گمان می کنم اگر کلاس آموزش نویسندگی شروع بشود، حالا حالاها به جائی نرود، چون خیلی به کارهای قلمی علاقه دارد.

     درین لحظه، زارعیان فرصت نداد تا مروج دنبالۀ حرفهایش را تمام نماید و به تعقیب حرفهایش گفت: درست می گوید… اگر شما با بچه ها همکاری بکنید، یقیناً همه مایل اند. شاید او هم به واسطۀ دائر بودن کلاس بماند.
یوسف که تا این لحظه ساکت بود و حرفهای مروج را دنبال می کرد، پس از آنکه بچه ها را به خوردن میوه دعوت کرد، با کلماتی بریده و آهنگی لرزان گفت: خوبه… اما کلاس… که با دوتا سه تا شاگرد نمی توان تشکیل داد… باید دید که از بچه ها کدام یک حاضر است که همراهی بکند… من خودم باید با مصطفی هم صحبت کنم… قول و قراری گذاشته بشود تا بیشتر با خودش هم آشنا بشوم و هم چنین با سایر بچه ها… !
ضمناً اگر قرار باشد که اینکار صورت بگیرد، هرچه زودتر شروع بشود بهتر است، چون تا چندی بعد کارهای ما هم در بیرون از شهر آغاز خواهد شد و فرصت خوبی را از دست خواهیم داد.
مروج که بیش از دیگران برای تشکیل کلاس علاقه نشان می داد گفت: باشد… من با او صحبت می کنم و از وقت ملاقات، تلفنی شما را باخبر می سازم.
هنوز اذان نداده بودند که بچه ها خداحافظی کرده، رفتند. یوسف که در ملاقاتهای مختلف و از صحبت های پراکنده، تحت تأثیر روح بزرگ نوجوانها قرارگرفته بود، تصمیم گرفت هرطور شده زحمت ترتیب کلاس و آموزش بچه ها را تحمل کند، چه پس از برخوردهای متعدد به این نتیجه رسیده بود که اگر با اینها درست و منظم کار صورت پذیرد، رشد چشم گیری خواهند داشت و خواهند توانست معجزۀ پرتحرک انقلاب را بهتر و انگیزاننده تر ترسیم و تبلیغ نمایند.
بچه ها نیز از اینکه به کسی برخورد کرده اند که می تواند بدون ریا آنها را با فُوت و فنهای نویسندگی آشنا کند، خرسند بوده و تمایل نشان می دادند تا هرچه زودتر کلاس تشکیل گردد.
به هرحال، روز موعود فرا رسید و یوسف و مصطفی در زیر سایۀ درختهای پارک مسجد جامع دیدار کردند، با آنکه با مصطفی جوانک محجوب دیگری نیز همراه بود که یوسف هرچه فکر کرد او را بجا نیاورد… با آن هم اولین سؤال یوسف پس از مصافحه و تعارفات معمولی این بود که: از مروج چه خبر؟!
رهائی پرسید: چطور مگه… ؟!
ـ  هیچی، فقط خواستم احوالی گرفته باشم.
ـ  مثل اینکه از برخورد صادقانه و روحیۀ بانشاطش خوشتان آمده؟!
ـ  خیلی.
رهائی منتظر نماند که یوسف حرفش را تمام نماید و بلافاصله گفت: بچه ها هم او را دوست دارند.
درحالی که یوسف سرش را به علامت تأیید تکان می داد رهائی به حرفهای خود ادامه داد: باید خانواده اش خیلی خوشوقت و سعادتمند باشند که همچه پسری دارند… البته مروج تنها پسر آنها و تنها پسر خوب این شهر نیست… انقلاب اسلامی از این پسرها زیاد دارد… پسرهائی که وقتی می شنوند، مثلاً پیشقدم شدن در سلام کردن ثواب دارد، و از نظر اجتماعی نتایج و ارزشهای بارور و خوبی را ببار می آورد… با هم مسابقه می گذارند… اما اغلب شکست می خورند و نمی توانند بر یکدیگر سبقت بگیرند… و یکی از صدها نمونه اش هم مروج یا صحرائیان و یا خیلی های دیگر.
درین هنگام رهائی عین کسی که تلاش نماید چیزی را به خاطر بیاورد، خیره مانده بود، یوسف که احساس کرده بود هنوز حرفهای رهائی تمام نشده منتظر بود تا بقیۀ گپ هایش را نیز بشنود… تا اینکه برقی در چشمان رهائی درخشید و گفت: شما اگر نوشته هائی را که زارعیان برای شما آورده مطالعه فرمائید، می توانید واقعیت این امر را در آنجا بهتر لمس و درک نمائید؛
در آنجا خاطرات یکی دوتا از بچه هائی را به قلم آورده که عاشقانه به جبهه ها می روند، زخم بر می دارند، اما بجای برگشت به شهر و منزل، دوباره از بیمارستان راهی جبهه ها می شوند… حتماً به شما گفته که آنها را چه کسی نوشته است؟!
یوسف همانطور که می کوشید حرفهای رهائی را جدی بگیرد، گفت: نه… ! و رهائی ادامه داد: گمانم آنها را نوجوان 16 ساله ئی نوشته که با همۀ کم سالی، سالمندان به عظمت ایثار و عشق و استقامت او غبطه می خورند… نوجوانی که از خانواده ئی مذهبی و دیندار… ظاهراً روستائی زاده ئی از توابع بخش خفر که به قول دوستی روزه گرفتن را از هشت سالگی شروع کرده… او فعلاً دورۀ راهنمائی را تعقیب می کند، بعد از شروع جنگ وقتی از مردم دعوت بعمل آمد تا به جبهه ها بپیوندند، داوطلبانه عازم جبهه شد و بعد از گذراندن مدت سه ماه برگشت… واقعاً این گونه بچه ها روحیۀ عجیبی دارند،… او پس از آمدن از جبهه به عضویت بسیج در می آید و پس از مدتی دوباره به جبهه می رود و باز سه ماه دیگر را در جبهه می گذراند… ولی بعد از آمدن باز هم در سپاه بخش خفر مشغول انجام وظایف اسلامی خود می گردد، تا اینکه مرتبۀ سوم به جبهه می رود؛
در اینجا، تا رهائی به ادامۀ حرفهایش گفت: متأسفانه… یوسف با لبخند معنیداری حرفش را اینگونه تکمیل کرد که: متأسفانه بواسطۀ اصابت خمپاره… همچون رسول، قهرمان نوشتۀ صحرائیان به لقاءالله پیوست!
رهائی نگاه نیشداری به یوسف انداخته گفت: نه خیر آقا… پیوستن به لقاء الله که متأسفانه ندارد،… متأسفانه، از ناحیۀ دست مجروح شد و چون حدوداً بیست روز را جهت استراحت از فعالیت های جسمانی دور بوده است، گمانم طی همین روزها آنها را نوشته باشد.
یوسف که بیشتر غرق عظمت روحی این بچۀ 16 ساله و لحن پر طمطراق رهائی شده بود، با لحنی موقر و آمرانه گفت: از همه چیزش گفتی، اما از اسم نویسنده هنوز چیزی نگفته ای، هرچند اسم اینگونه افراد، از روی عملشان مشخص می باشد… اما منظور من اسم کوچک اوست نه اسم فراگیر او که لابد «جبهه» است و «ایثار» است و جهاد!
رهائی درحالی که لبخند غرورآمیزی به لب داشت گفت: بچه ها به او می گویند: برادر ناصری اما اسم کوچکش بمانعلی می باشد.
درین هنگام، قبل از آنیکه یوسف چیزی بگوید، مصطفی با سادگی و صمیمیت بی پیرایه ئی گفت: راستی آقای مهاجری… با برادر ابراهیم یاعلی معرفی شوید… هرچند باید جلوتر معرفیش می کردم… از دوستان خوب و پرکار ما هستند… و سپس با چند جملۀ کوتاه یوسف را نیز به او معرفی کرد و ادامه داد، آقای مهاجری که می گفتم ایشانند.
ابراهیم که نوجوان ساکت و خوش برخوردی به نظر می آمد و بیشتر تمایل به درک عمق مطالب نشان می داد و لذا تا این لحظه با همۀ وجود متوجه حرفهائی بود که میان یوسف و مصطفی رد و بدل می شد… با تبسم وقارآمیزی رو به رهائی نموده و گفت: برادر رهائی، مثل اینکه شما در مورد نویسندة داستانهائی که یادآور شدید، در اشتباه هستید، چون آنها را برادر حسین ناصری نوشته است نه بمانعلی، البته حرفهای شما در مورد بمانعلی کاملاً درست است.
رهائی با حالتی تردیدآمیز گفت: پس نوشته هائی که برادر بمانعلی نوشته نزد کدام یک از بچه ها می باشد… چون قرار شده بود که آنها را هم جهت مطالعه و تصحیح به آقای مهاجری بسپارند؟!… و چون حالت بی خبری را در چهرۀ «یاعلی» مشاهده کرد… رو به یوسف نموده گفت: به هرحال آقای مهاجری، نوشته های بمانعلی را حتماً به شما خواهند آورد و متوجه درستی حرفهای من خواهید شد.
یوسف با محبت ویژه ئی گفت: خواهش می کنم، کاملاً مطمئنم که درست است… و سپس برای اینکه هم ابراهیم را تشویق نموده و هم به حرفش واداشته باشد، با مهربانی و خونگرمی دوستانه ئی گفت: حتماً شما هم دوستانی از اینگونه دارید؟!
ابراهیم لبخندی زد و با چهره ئی گل انداخته و حجب آلودی پاسخ داد: چندتائی را می شناسم… و پس از سکوت توجه انگیزی ادامه داد: من از حمیدرضا یثربی شنیدم که در جبهه نیز، نوجوانهائی از این دست زیادند… او از همشهریهای جهرمی، حمید مقرب را مثال می زد… در همان جلسه ئی که صحبت از این بچه ها بود، روغنیان که خود از همدوره های مقرب بوده، حرفهای یثربی را تأیید می کرد و می گفت: من خودم درجبهه شاهد برگزاری جلسات قرآن توسط مقرب بودم… کاری که یثربی همین الان در سطح روستاهای جهرم انجام می دهد… یک بچۀ شانزده ساله، این همه ذوق و تلاش. واقعاً تحسین برانگیز است!

     یوسف بدون توجه به اینکه یاعلی دارد حرف می زند با لحنی تعجب آمیز گفت: اینها وقتی بزرگ بشوند چکار خواهند کرد؟!
مصطفی با آهنگی که یقین و صداقتش نمایان بود گفت: لابد کارهائی خیلی بزرگتر. یوسف که بیشتر به عمق روحیۀ ایثارگری و شهادت طلبی بچه ها می اندیشید، شگفت زده پرسید: مگر بزرگتر از ایثارگری و شهادت طلبی هم کاری وجود دارد؟!
یاعلی که جبهه دیده بود و با ایثارگریهای بچه ها آشنائی داشت گفت: من فکر می کنم اگر این بچه ها دقت و نیروئی را که خدا برایشان عنایت کرده صرف مسایل فرهنگی و علمی بنمایند، در آینده هرکدامشان چهرۀ برجسته ئی خواهند شد… شما اگر لطف بکنید و مقداری از وقت خودتان را برای آموزش و همکاری با اینها اختصاص بدهید، کلی ثواب جمع می کنید… موقع بسیار خوبی هم هست، حتماً موقع تشکیل کلاس، بچه ها درس و مدرسه هم نخواهند داشت و از اینکه به این طرف و آن طرف بنشینند و حرفهای تکراری بشنوند… خیلی مفیدتر خواهد بود.
یوسف پرسید: راستی این شبها جلسه ئی… چیزی نیست، تا هم با رفتن به جلسه توانسته باشیم به صورت دست جمعی بچه ها را دیدار بنمائیم و هم روی این مسئله بیشتر صحبت کرده نظر بچه ها را نیز خواسته و داشته باشیم؟!
یاعلی با عجله پاسخ داد: چرا… و بعد از صحبتهای زیادی که رد و بدل شد، برای ساعت هفت شب چهارشنبه با هم قرار گذاشتند.
رهائی با لحنی اطمینان آمیز گفت: شاید من باشم و شاید هم نباشم… پسر میانه قد و خوش برخوردی می آید کنار در کوچک همین مسجد جامع و شما را تا جلسه همراهی می کند.
یوسف پرسید: من ندیدمش؟
ـ  نه، شما اونو ندیدینش… از بچه هایی ست که خیلی کم سال و خیلی پرجنب و جوش است، با بسیج همکاری داشته و ظاهراً عضو بسیج هم هست… تا جائی که من اطلاع دارم، پس از اینکه آموزش نظامی دیده، دو ماه را در جبهۀ جنوب گذرانیده… بعد در عملیات محرم شرکت فعال داشته… بعدها جهت خدمت در سپاه، به عنوان پاسدار وظیفه معرفی شد و او را برای دوره های نظامی به کازرون اعزام کردند، حدود سه ما در کازرون بوده و خلاصه… بعله.
یوسف که اندکی به فکر فرو رفته بود… پرسید اسمش چیه؟
رهائی جواب داد: کرامت الله اقنائی… زیاد اینجا نخواهد ماند، چون کمی خوب نیست، آمده جهرم و شاید ده دوازده روز بیشتر اینجا نباشه.
ـ  لابد او هم خیلی جوانه؟!
ـ  نه، اتفاقا حدود پانزده شانزده سالشه و خیلی هم بزرگوار…
از این حرف رهائی هر سه نفر خندۀ شان گرفت و رهائی درحالی که می خندید ادامه داد: وقتی چهرۀ نورانی و پرجاذبه اش را ببینید… یقین پیدا می کنید که خیلی بزرگواره.
صحبت ها پیرامون ضرورت تشکیل کلاس و رشد استعداد های بچه ها دور می زد که صدای خواندن قرآن از بلندگوی مسجد جامع بلند شد و چند دقیقه بعد رهائی از یوسف خداحافظی کرده و با عجله به طرف تاکسی روانه شد.
تا شب چهارشنبه یوسف داستانها و خاطره هائی را که زارعیان آورده بود، با دقت ویژه ئی از نظر گذرانیده و در مواردی تذکرات و پیشنهاداتی نیز درگوشه و کنار ورقها نوشته بود، لذا موقعی که می خواست به دیدار بچه ها برود، همه را جمع و جور کرد و براه افتاد.
هنوز چهار، پنج دقیقه ئی به ساعت هفت مانده بود که یوسف به میعادگاه رسید… ولی از اقنائی خبری نبود.
یوسف که دوست نداشت او را کنار خیابان ایستاده ببینند… شروع به قدم زدن نمود، ولی هنوز دور مسجد را کاملاً تمام نکرده بود که سر و کلۀ اقنائی پیدا شد و درست مثل دو تا دوست کاملاً صمیمی با هم مصافحه و برخورد کرده و پس از آنکه براه افتادند، اقنائی پرسید: کارهای جهاد چطوره؟… رضایت بخشه؟
یوسف با ملایمت ویژه و آهنگی صادقانه جواب داد: جهاد را شما می کنید… آنهم در چند جبهه، ما که کاره ئی نیستیم.
ـ  شکسته نفسی می فرمائید، ما کجا و جهاد کجا، ما ـ البته نه من ـ فقط به جبهه می رویم، جهاد واقعی را فقط آنهائی می کنند که توانسته اند صدام نفس و هواهای نفسانی را شکست بدهند… ما بدبخت هستیم.
یوسف هم جواب حرفهای تعارف آمیز اقنائی را با صمیمیت مهربانانه ئی می داد… وقتی از خیابان رد شده و به میلان نسبتاً خلوت تری رسیدند… اقنائی از روحیۀ خوب بچه ها و به خصوص از شهامت و تلاش و خلوص نیت و پایداری قابل تعجب بمانعلی ناصری… هم در جبهه و هم در پشت جبهه صحبت نموده و تعریف زیادی کرد.
در انتهای میلان وقتی به کوچۀ حسینیه نزدیک شدند، پسر جوانی تبسم کنان سلامشان داد و وقتی به هم رسیدند اول با اقنائی مصافحه کرد… پس از رد و بدل شدن تعارفات، یوسف متوجه گردید که اقنائی وی را به پسر جوان معرفی می نماید. پسرک تبسم رضایت بخشی به لب داشت که اقنائی به عنوان معرفی وی گفت: برادر سعید اعظمی… از دوستان پر و پا قرص جلسه و جبهه.
یوسف با لبخند محبت آمیزی گفت: از آشنائی با شما خوشحالم…
اقنائی درحالی که دست روی شانۀ دوست جوانش سعید نهاده بود، پرسید کجا؟! سعید با تبسم معنیداری جواب داد: قرار شده برای جلسۀ امشب، چند تا از بچه ها را هم، من به حسینیه بکشانم، و بعد رو کرد به یوسف و اقنائی و ادامه داد: شما تشریف ببرید، من همین الان بر می گردم.
هنوز چند قدمی از هم دور نشده بودند که اقنائی صدایش زده پرسید: راستی، از دوست خوبمان رحمانی چه خبر؟
اعظمی جواب داد: چند روزه خبری ازش نداریم. جواب نامه ئی که حدود شش روز قبل برایش فرستاده ام نرسیده… و چون نامه های دهلران قدری دیرتر می رسد، یقین ندارم زودتر از سه چهار روز دیگر جوابش را بگیرم. چرا؟ خبری هست؟
ـ  نه، فقط خواستم بفهمم وضع پایش چطور شده.
ـ  خیر باشد انشاءالله… و خداحافظی کرد.
در بین راه، اقنائی برای اینکه سعید را بهتر برای یوسف معرفی کرده باشد گفت: سعید با آنکه خیلی جوان است و بیشتر از 16 سال ندارد… از آنهائی نیست که تازه به مسجد و قرآن و اسلام روی آورده باشد. او به تشویق خانواده اش، خیلی جلوتر از اینکه به مدرسه برود در مسجد جامع، پیش روی جماعت کنندگان می ایستاده و با صدای معصومانه اش اقامۀ نماز جماعت را می گفته و اهل مسجد و نماز و غیره بوده است.

     بعد از انقلاب هم، در راه انداختن کتابخانة مسجد محلۀ خودش، که اگر متوجه بوده باشید، همان کتابخانۀ امامزاده حنظلیه می باشد نقش بسیار مؤثری داشته، بچه ها را برای مطالعه تشویق می نماید… برایشان کتاب می دهد و در کنار اینها در ترتیب جلسات تبلیغی در روستاها با سازمان تبلیغات همکاری جدی دارد.
یوسف که دید حرفهای اقنائی ادامه دارد، با خندۀ تشویق آمیز و لحن تأکید باری گفت: حتماً جبهه هم رفته… چند ماه را در جبهه سپری نموده و…
اقنائی هم به رسم تأیید، دنبال حرف یوسف را ادامه داد که: اتفاقاً بعله… مدت سه ماه را در
جبهۀ دهلران بوده و پس از آمدن هم که وضعش روشن می باشد… مثلاً شما همین امشب وظیفه اش را متوجه شده باشید که چه بوده است؟!
درین لحظه که اقنائی خیال کرده بود، یوسف می خواهد راه را اشتباهی برود، پس از آنکه گلویش را صاف نموده گفت: از دست راست آقای مهاجری… و یوسف گفت: چشم… با لحنی بزرگ منشانه ادامه داد: راستش آقای مهاجری، اگر بچه ها را به حال خودشان بگذاریم، بی توجهی و سهل انگاری کنیم، استعدادهای شان را شناسائی نکنیم و رشد نبخشیم، دشمن که بیکار نیست، جذبشان می کند، پرورش شان می دهد و بعد به جان ملت و جان انقلاب می اندازد… اما وقتی دنبال شان رفتی، خوراک شان دادی، برایشان شخصیت قایل شدی، راه رشد آماده می شود و انقلاب پشتوانۀ خوبی پیدا می کنند.
اتفاقاً سعید از همانهائی ست که توی این نخ پشت کار دارد. واقعاً خوش بحال پدر و مادرش، خوش بحالشون.
وقتی حسینیه نمایان شد… یوسف که فکر می کرد شاید گوشه ئی از این حرفها متوجه او باشد، رو به اقنائی کرد و گفت: شماها همه خوب هستید… و بعد با لحنی شفقت بار ادامه داد: من، از اینکه با تو از نزدیک آشنا شدم، خوشحالم و از اینکه با معرفی سعید راه را کوتاه کردی و به خوبیها متوجهم ساختی تشکر می کنم!… اتفاقاً، من هم حرف تو را تأیید می کنم، امید که در آینده بتوانیم یک سلسله کارهای مفیدی انجام دهیم.
در حسینیه بچه ها زیاد بودند، رزم دیده، کارگر فرد، صحرائیان، مروج، ناصری که تازه از خفر آمده بود،… و خیلی های دیگر از مردم بازاری حضور داشتند.
یوسف از دور با عده ئی احوالپرسی و خوش و بش کرد.
بعد از اینکه نماز جماعت مغرب و عشاء تمام شد و عده ئی که نمی خواستند در جلسه بمانند… رفتند، بچه ها برای برگزاری مراسم نیایش منظم شده و یثربی برای اینکه جلسه را گرم کرده باشد، از همه تقاضا کرد تیمناً صلوات بفرستند… و لحظاتی بعد جلسه آغاز شد.
شب خوبی بود، یوسف حرفهای نامربوط زیادی نسبت به مراسم دعا و نیایش شنیده بود، فکر می کرد عدۀ زیادی وسیله و ابزار ترقی و تحقق اهداف خودشان قرار داده اند… اما آن شب از فضای رازآلود جلسه، از مویه های صداقتبار و حزن آلود بچه ها و باز بویژه بچه ها، حال دیگری به او دست داده بود، با همۀ وجودش متوجه شد که اگر کسی خودش به پیروی از امراض نفسانی، جلسة دعا را بازیچه قرار نداده باشد، اصلاً نمی تواند متوجه چیزی غیر از دعا باشد.
آن شب او پس از سالهائی شک آلود و تردیدزای با اخلاص و صداقتی کم نظیر، گریه کرد، و تا همه جای دعاها فرو رفت… بگونه ئی که وقتی دعا تمام شد، او هنوز تازه خود را بر سرحال می پنداشت و میل داشت جلسه ادامه داشته باشد.
آن شب پس از ختم جلسة دعا و خوردن چای، بچه ها اطراف یوسف حلقه بسته و هرکدام بگونه ئی تقاضای صحبت پیرامون نویسندگی نمودند!
صحبت های تعارف آمیز سرپائی زیادی رد و بدل شد… ولی وقتی یوسف متوجه شد، تعداد علاقمندان به مسئله زیاد هستند، پس از یک جلسۀ پانزده دقیقه ئی با بچه ها به این نتیجه رسید که: کارگر فرد، مسئولیت تهیۀ جلسۀ بعد و دعوت از بچه ها را پذیرفته و از کسانی که مایل اند به کلاس شرکت نمایند، اسم نویسی به عمل آورد و رزمدیده هم نیازمندی های کلاس: از قبیل تعیین جا، آماده کردن تختۀ سیاه و سایر خرت و پرت های لازم را برآورده سازد!
درین اثنا سعید اعظمی، درحالی که خیلی خرسند به نظر می آمد، با صدائی بلند گفت: بچه ها، هرکسی که مایل است، جلسۀ امشبۀ ما به همین جا ختم و اولین جلسۀ آموزشی به صورتی حتمی… بعدازظهر شنبه دائر گردد صلوات بفرستد…
بچه ها که برای رفتن نیم خیز شده بودند، به صورت دست جمعی، پشت سرهم صلوات فرستادند، تا حسینیه را ترک گفته و پراکنده شدند.

دسته‌ها
شکوه شهادت

قسمت چهارم رمان شکوه شهادت

چند دقیقه به ساعت دوازده شب مانده بود که یوسف داستان را به پایان رسانید، تمام بدنش داغ شده بود و مثل کسی که یارای کوچکترین حرکتی را نداشته باشد، همانطور که به متکا تکیه زده بود، خودش را رها کرد.
موج توفندۀ افکار و اندیشه هائی که بر صخره های مغز او هجوم آورده بود او را سست تر از لاشۀ بی نفس و بی رمقی برگوشۀ اتاق کوبیده بود.
آنچه او را بیش از همه چیز به حالت متضادی از نشاط و تعجب و حسرت و حرمان، در آورده بود، الگوهائی بود که بچه ها برای بودن داشتند؛ الگوهائی که اوج لحظات حیاتشان را تپیدن عاشقانه در خون شان تشکیل می داد… و به قول قدمای دانشمند خودمان «مثال کمال»ی که اینان برگزیده اند، چنان با عظمت، با جلال و با جبروت است که هستییِ انسان بیننده را در شکوه خویش مستهلک می سازد!
او تمام شب را به همین افکار دست به گریبان بود و حتی قسمت عمدۀ مشغولیت فکری روز بعد او را همین اندیشه ها تشکیل می داد و بارها، به شگفتی و حیرتی عظیم از خود می پرسید: اگر در طول همۀ این سالهای سیاه که رژیم ها و نظامهای غیراسلامی بر ما و بر مردم ما حکومت کردند، اسلام حاکمیت می داشت، جوانان و مردان این سرزمین به چه اوج پر برکتی از اندیشه، عمل و اخلاص می رسیدند؟! و بعد با اندوه و حسرتی وصف ناپذیر ادامه داد: اگر کتاب زده های پرمدعائی مثل آقای مهاجری، برایشان میدان می دادند!

     ساعت چیزی به چهار بعدازظهر نمانده بود، سایه تمام خرند کنار حوض را پوشانیده، و سایۀ تارتار شاخه های خرما که در وزش نسیم می رقصید، بر دیوار پائین و بالا می رفت که یکبار صدای زنگ تلفن بلند شد.
سیمین گوشی را برداشت و پس از آنکه گفت: بلی، گوشی… یوسف را، اشاره کرد که کارت دارند.
یوسف پس از سلام و علیکی متوجه شد که زارعیان است. زارعیان پس از خوش و بش و تعارفات لازم، مسئلۀ رفتن به مجلس ولیمه را یادآور شد و گفت: حتماً شما هم تشریف بیاورید.
یوسف پرسید: از کجا تلفن می کنید؟
ـ  از مغازۀ دوست صحرائیان!
ـ  حتماً خودش هم هست؟!
ـ  آره… فرمایشی برایش دارید؟!
ـ  نه خیر، فقط می خواستم بدانم، می خواهد جائی برود، برنامۀ چیزی دارد یا نه؟!
ـ  پس بفرمائید با خودش صحبت کنید.
یوسف هم پس از سلام و پرس و جوئی گفت: پس من منتظرم، تشریف بیارین، با هم به مجلس ولیمه می رویم.

     سیمین به درخت نارنگی آب می داد که بچه ها رسیدند. نخستین چیزی که یوسف بعد از سلام و تعارف به صحرائیان گفت این بود که: نوشته ات برخلاف گفتۀ تو حزن انگیز بود… درست که رسول و دوستانش به شکل معجزه آسائی از چنگال پاسگاه ژاندارمری نجات پیدا کردند، اما… و بعد از اینکه آه غم آلودی کشید، با صدای حزن آوری ادامه داد: اما اوج و معراج هستی اش حزن انگیز و حیرت آلودتر بود، حیف… و همانگونه که آه می کشید ادامه داد: حیف رسول و سایر رسول هائی که پیام آزادی و عدالت و عشق و ایثار و عرفان را در سینه داشتند! حیف.
سکوت حزن انگیزی اتاق را فراگرفته بود و تا لحظه ئی که سیمین برای آوردن چای وارد اتاق شد، ادامه داشت.
وقتی صحرائیان می خواست، استکان چایش را بردارد از یوسف پرسید: راستی آقای مهاجری، نوشته را اصلاح هم کردید یا نه؟! و پس از مکث کوتاهی ادامه داد: میشه بهش گفت: داستان و… ؟!
یوسف که به واسطۀ پرسشهای صحرائیان از دنیای خاطرات و زندگانی رسول بیرون کشیده شده بود، پس از آنکه چایش را پیش کشید و آب دهنش را فرو داد، گفت: داستان که داستان بود، شکل داستان و معیارها و ضابطه هائی که هر داستان نویس برای پرداخت و ارائه ی کارش مورد عمل قرار می دهد تفاوت دارد، این نوشته همۀ تکنیک هائی که فعلاً در داستان نویسی معمول و مطرح می باشد، در بر ندارد… حال یا اینست که نویسنده با تکنیک و عناصر و معیارها و شکل ارائه و پرداخت داستان آشنائی چندانی نداشته و هنوز پخته نشده و مجرب نگشته، آنرا به صورت تجربه ئی ابتدائی و تمرینی نوشته و فرصت بازپرداخت و ترتیب و تکمیل آنرا نداشته است و یا اینکه به راز و رمز داستان نویسی آگاه بوده اما نمی خواسته از شیوۀ معمولی که اتفاقاً از نظر هنری و تکنیکی، با ارزش هم می باشد، کار بگیرد… و پس از اینکه چایش را سرکشید ادامه داد:
آخر همانطور که شما مطلع هستید، داستان نویسی یکی از هنرهای مهم، پرظرافت و مؤثر تشخیص داده شده و از نظر پرداخت شکل و ارائه ی محتوای عالی و نحوه های مختلف ارائه ی محتوا نیز، به ظرافتهای جدی و قابل تأمل و ریزه کاریهای زیبائی پسندانه ئی نائل آمده است.
البته عده ئی هم هستند که مثل شبیخون زنندگان به سایر ارزشها و سرمایه های انسانی، به این زمینه نیز شبیخون زده اند و از همۀ این ضرافتها در جهت تحریف ذهنیت ها، سوء استفاده می کنند!
به هرحال نحوۀ شروع داستان غیر معمول و ابتکاری به نظر می رسید. در قسمت تصویرسازی به اشخاص و اشیاء و حالات و… دقت زیادی نشده بود. خواننده بیشتر با عمل و تفکر برهنه و صریح مواجه می باشد تا با نقش ها، تصویرها و زمینه هائی که مفسر و یا تداعی دارنده و القاء کنندۀ هدف نویسنده اند!
با همۀ اینها اگر نویسنده، با آگاهی این شیوه را انتخاب کرده باشد، نمی توان روش او را کاملاً مورد انتقاد قرار داد… و لحظه ئی که می خواست برای جمع کردن استکانها بلند شود، پرسید: راستی نگفتی آنرا چه کسی نوشته است؟! مال بچه هاست؟!
صحرائیان درحالی که تبسم ملیحی بر لب داشت جواب داد که نه… بعد درحالی که آه حسرت آلودی کشید، با کلماتی شمرده و آهنگی حزن آلود ادامه داد: اونیکه داستانو نوشته، داستان زندگیشو هم با خونش و قلم خونمال استخوانهای درهم شکسته اش، نوشته…
او واقعیت حیاتش را در قطعه ئی از جنوب، با پاره های نیم سوختۀ گوشت بدنش، و با رنگ همیشه دل آرای خونش تصویر کرده، لذا نیازی نداشته تا مثل عده ئی که به جای زیبا و زیبنده زندگی کردن… و متبلور ساختن زیبائی های معنوی حیات انسانیی خود، تصاویر زیبائی از کلمات را ارائه می دهند و هستن را خوب تخیل! و تخیل را خوب زندگی می کنند، کلمه بازی، ترکیب سازی و تصویرپردازی نماید!
او عشق را تصویر کرده، ایثار را رنگ زده، آزادگی را قد کشیده، اخلاص را در سنگر داغ خویش سرود گفته، شهامت را با داستان استخوانی پرمحبتش ناز داده و هراس و ترس و شک و تردید و لذت پرستی و استراحت طلبی را گوشمالی داده، برجسته و پرواز کرده، آنهم از سرِّ هستییِ خویش نه از روی هستییِ کلمات، تراکیب و تصاویر!
او هنرمندی بوده که برترین، والاترین، ظریف ترین و دل انگیزترین تصویر، از لحظه های مستی و بی قراری رازآلود جان مشتاق و روح ناآرام خویش را در تبعیدگاه زجرآلود زندگی، جان بخشیده، عملی ساخته و واقعیت بخشیده است، نه اینکه با تخیل فلان حالت اشیاء و اشخاص خوش باشد و مغرور و بدتر از همه، خیال پردازی یگانه هنر عالی پنداشته و آنرا وسیلۀ افاده فروختن به مردم و تحقیر دیگران قرار دهد… او رفته، اما هنرش را بی ریا به هنرمندان زندگی سوز و بهشت ساز، ارمغان کرده است…
و درحالی که زنگ صدایش طنین کاملاً ویژه ئی پیدا کرده بود ادامه داد: بلی، آقای مهاجری او همۀ دلها را با هنر خود و بدنبال خود کشانیده و جانها را به تصویرسازی، آنهم از آن نوع نادر و بدیع واداشته است… و درحالی که عقده گلویش را به سختی می فشرد و دانه های درشت اشک، حلقۀ دیدگانش را پرساخته بود، با لحن تمسخرآلودی گفت: بلی، او به تکنیک های داستان نویسی… آنطور که نزد داستان نویسان بزرگ معمول می باشد، آگاهی نداشته است!
سکوت برای دومین بار همۀ اتاق را فراگرفته بود، یوسف که تازه متوجه روح قضیه شده بود، از حرف خود سخت پشیمان شده ولی نمی دانست چگونه توجیه نماید! لذا پس از اندک تأملی، با خونسردی و لحن اطمینان آلودی گفت: البته شما متوجه هستید که زندگی و واقعیت لایه ها، درجات، گونه ها و شئون مختلفی داشته و هریک از این لایه ها و شئون می توانند به صورتهای مختلفی از خوبِ خوب گرفته تا… تجلی و تبلور نمایند.
لذا، متن واقعیت یک زندگانی خوب و معنیدار و هدفمند و با جهت چیزیست و تصویر آن زندگی در قالب کلمات و الفاظ و تراکیب خوب چیزی دیگر، چنانکه تصویر زیبا، دقیق و خوشرنگ و روی یک خوشۀ انگور و یا مثلاً یک گلابی چیزی ست و خود گلابی و خوشۀ انگور واقعی چیز دیگر… !
طبیعی ست همانطورکه از نظر واقع، اثر و ارزش هریک با دیگری تفاوت ذاتی دارد، احکامی که بر هریک حمل می شود نیز تفاوت ذاتی دارند، لذا اگر حکمی را در مورد گونه ئی از واقعیت سلب و یا ایجاب کردیم، معنای آنرا نمی دهد که این سلب و ایجاب در مورد گونۀ دیگر و شأن ثانی همان واقعیت، که با اولی تفاوت ماهوی داشته، صدق می کند و یا مؤثر می باشد.
در مورد داستان نویسی هم این مسئله می تواند صدق پیدا کند، یعنی این امکان وجود دارد که نویسنده بتواند یک زندگانی واقعی و خوب را با بکار گرفتن هنرمندانۀ ظرافتهای بیانی و تخیلی، آنرا بسیار زیبا و دل انگیز ارائه نماید و یا یک زندگانی عادی را… همانگونه که عکس آن نیز در مواردی درست می باشد!
بعد پس از آنکه نگاهی محبت بار به بچه ها انداخت ادامه داد: البته… همانطور که قبلاً عرض کردم، گاه مسایل حالت مضاعف به خود می گیرد، چنانکه در مورد نویسندۀ داستان، این واقعیت را می توانیم مشاهده نمائیم، او هم خوب زندگی نموده است، هم خوب مرده و هم، بر آن بوده است که زندگانی خوب، انسان خوبی را با مهارت به تصویر کشاند!
کاش ما هم بتوانیم، یک هزارم زندگانی زیبای اینها را درک کنیم و عملاً در حیات خودمان تحقق بخشیم… و بعد ادامه داد: البته منظورم از «ما» خودم هستم، وگرنه شماها که جای خودتانرا دارید.
صحرائیان که تازه از عالم اندوهبار خاطرات دوستش بیرون شده بود، با آهنگ خراشداری که حاکی از باقی بودن عقدۀ گلویش بود، گفت: خواهش می کنم، ما خود ما، خجالتمان را داریم، کاش ماها می توانستیم گوشه ئی از حیات پرفیض انسانی را در خودمان زنده و بیدار کنیم.
در این لحظه به یاد مروج و اینکه می خواست از زارعیان درباره اش چیزهائی بپرسد افتاد، لذا هم برای حاصل کردن شناخت بیشتر و هم برای اینکه صحرائیان را از جو غم انگیز خاطرات دوستش بیرون بیاورد، پرسید: راستی، این آقا مسعود چکاریه؟! چون به نظرم جوان معقول، سنگین و بامزه ئی می آید!… و رو کرد به صحرائیان و گفت: تو او را می شناسی؟!
صحرائیان با لبخند غم انگیزی جواب داد: با زندگانی و افکارش زیاد آشنائی ندارم، اما مثل اینکه برادر زارعیان او را بیشتر می شناسد. ولی آنچه مسلم می نماید اینست که جوانی باوقار و مخلص و بی مدعا می باشد.

     زارعیان به رسم تأیید سرش را تکان داد و دنبالۀ حرف صحرائیان را اینگونه تکمیل کرد: براستی پسری با این سن و سال و این همه تلاش و اخلاص کمتر دیده شده، با آنکه نوزده سال بیشتر ندارد، ضمن تحصیل و دانش آموزی و فعالیت هائی درساحۀ مدرسه و دانش آموزی، مثل عضویت در اتحادیۀ انجمن های اسلامی دانش آموزان، از جملۀ اولین کسانی بود که همراه با پا گرفتن بسیج عضویت آنرا پذیرفت.
در یکی از جبهه ها که به گمانم عملیات طریق القدس باشد، شرکت داشته و در همین عملیات بود که در تنگۀ جذابه خمپاره به پا و شکمش آسیب می رساند!… حدوداً چهارماه بستری بیمارستان بود… و این مدت فرصت خوبی برایش مهیا ساخت تا نسبت به خیلی از مسایل تفکر و تعمق بیشتر بکند. داشتن خانواده و تربیتی مذهبی هم کمک کرد تا مروج بیشتر از زندگی معمولی بهره ببرد و با پناه بردن به نماز و دعا و نیایش، روحیه ئی عرفانی و کمال جویی پیدا نماید.
و دقیقاً پیدایش و رشد همین روحیه هم باعث شد که پس از بهتر شدن از مریضی، به کارهای سادۀ تبلیغی فرهنگی در انجمن بسنده نکرده دوباره با شرکت در گردان دانش آموزی، رهسپار جبهه ها بشود.
یکی از بچه هائی که مسعود را در جبهه دیده بود، با تعجب ویژه ئی می گفت: با آنکه یکبار پای مسعود صدمۀ زیادی برداشته بود، شوق و تلاش و ایمانش او را «به آر پی جی» زدن در خط مقدم جبهه کشانیده و تجربه ئی که از جنگها بدست آورده بود باعث شد او را به فرماندهییِ دستۀ سه از گردان 993 دانش آموزی انتخاب نمایند.
درین لحظه پس از آنکه زارعیان استکان چایش را بلند کرده و به صحرائیان تعارف نمود، با آهنگ سنگین تری ادامه داد: از وقتی که از جبهه برگشته، مسئول امور اجتماعی و خدمات اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان است و شب و روز تلاش می کند… روز قبل بعد از اینکه من و شما در بین راه از هم جدا شدیم، می گفت: اگر آقای مهاجری قبول بکنند برای عده ئی از بچه ها کلاس می گذاریم، تا در زمینۀ مقاله نویسی، خاطره نویسی، نوشتن داستان و چیزهائی از همین قبیل آموزشهائی صورت پذیرد، و فکر می کنم این مسئله را خودش هم با شما در میان بگذارد.
یوسف که تا این لحظه به هوم، هوم گفتن بسیار آهسته، سرش را تکان می داد، وقتی متوجه شد حرفهای زارعیان به پایان رسیده است گفت: از وضع ظاهر و برخوردش هم معلوم بود که پسر پرجوش و خروشی ست و میل دارد تلاش و تقلای بیشتری داشته باشد.
یوسف در اطراف پاکی و استعداد و اخلاص بچه ها گپ می زد که صدای خواندن قرآن بلند شد،… صحرائیان حرف بچه ها را قطع نموده، و درحالی که از جایش نیم خیز شده بود گفت: یاالله، نماز مغرب و عشاء را در مسجد می خوانیم، بعداً هم ولیمه… !
یوسف نیز پذیرفت… و بچه ها بیرون در منزل منتظر ماندند تا یوسف هم خود را برای رفتن آماده نماید!
حاج رمضانی بیرون در منزل و صحن حیاط را با چراغهای رنگ وارنگ و پرچم های کاغذی مثلثی شکل تزئین نموده، چندتا گلدان بی جون و حال و چند نهال مرکبات را نیز جزء وسایل تزئینی ساختمان قرار داده بود… و با آنکه حاج رمضانی از پولدارهای سرشناس بود، اما وضع اتاقهای ساختمان تقریباً معمولی به نظر می رسید. هال بزرگ که با لوستر چند خوشه ئی قدیمی و با یک فرش خوشبافت و ریزه نقش اصفهانی آراسته بود، آدم را به یاد کاخهای رنگ و رو رفتۀ قدیمی می انداخت. اتاقهای دیگر نیز چیزی بیش از هال نداشتند و فقط، سالن پذیرائی طویل و عریض با گچبری های ظریف خوشبافی در دیوار و سقف، از دیگر اتاقها، زیباتر می نمود، و چون سالن تقریباً ده متر طول داشت، برای روشن کردنش از دو تا لوستر، کارگرفته بودند… چند چراغ زیبا و کوچک دیواری با لامپ های کم نور و دو تا تابلو بزرگ با قاب های مطلا آنرا امتیاز خاصی بخشیده بود.

     مهمانها تقریباً همه آمده بودند و دوتا دوتا با هم گپ می زدند. یثربی که دربارۀ ثروت و پولداری حاج رمضانی خیلی چیزها شنیده بود، یواشکی بیخ گوش جوانکی گفت: وضع ظاهری که نشان می دهد بابا پولدار نباشد!
جوانک که یوسف او را بجا نیاورد در جواب یثربی گفت: وضع ظاهری بنی صدر هم نشان می داد که چنان نباشد.
یوسف از جواب کوتاه، قانع کننده و پرمعنای جوانک ناآشنا حدس زد که باید او هم یکی از بچه هائی باشد که سرشان برای خیلی از مسایل درد می کند.
جوانک که بیشتر ساکت به نظر می رسید بعد از اینکه اطراف خود را نگاهی کرد، با صدائی بسیار آهسته که جز دو سه نفر اطرافش آنرا نمی شنیدند گفت: فرشهای خوب را برداشته اند تا کثیف نشود،… خاک بر سرشان… اگر مجلس رقاصی و شرابخواری می بود که برنمی داشتند ولی چون مجلس روضه و قرآن هست، جمع کرده اند… لیاقت به کار دارد، هرچیزی برای جائی و موردی ست.
لحظه ئی که چشمش به پنجره ها افتاد گفت: پرده ها را هم باز کرده اند. همۀ وسایل تزئینی را از اتاقها و کمد ها برداشته اند… حتی درها را هم برداشته اند!
تازه، همۀ آنچه در این جا بود، در برابر ثروت بابا مثل قطره ئی ست در برابر دریا! و پس از مکث نسبتاً کوتاهی، درحالی که تبسم شوخی آمیزی به لب داشت، رو به یثربی کرد و گفت: می خواهی موضوع را از زبان دوستانش بشنوی؟!
یثربی، پس از آنکه سرش را به علامت مثبت تکان داد گفت: چرا نه،… اما چطوری؟! و جوانک لبخندزنان گفت: صبرکن، اینطوری،… و هر دو ساکت شدند.
سه چهار نفر مهمان تازه وارد اتاق شدند که یکی از آنها حمید مقرب بود و یکراست رفت کنار مسعود مروج نشست، یثربی که تقریباً با یوسف رو باز شده بود، درحالی که دست خود را آهسته آهسته روی زانوی یوسف می زد گفت: آقای مهاجری، اونهم حمید مقرب… اونیکه پهلوی مروج نشست.
یوسف با خوشحالی او را نگاهی کرد و چون اتفاقاً در همین لحظه مروج نیز یوسف را به او معرفی می کرد، هر دو به هم از دور سلام دادند، و تعارف و احوال پرسی کردند.
هنوز سر جنبانیدن یوسف و مقرب ادامه داشت که جوانک رو به مرد میانه قد و باریک اندامی که مقابلش نشسته بود کرد و پرسید: آقای ملایری، شنیدم یکی از باغهای حاجی رمضانی را شما خریده اید؟!
یثربی که تازه متوجۀ قضیۀ: «چطوری؟!…. اینطوری…» شده بود، چهارچشمی متوجه پاسخ طرف شد… و آقای ملایری هم عین کسی که بخواهد برای یک سخنرانی علمی خود را آماده نماید، پس از آنکه چهار زانو زد پاسخ داد: می خواستم بخرم ولی نشد… و پس از آنکه خاکستر سیگارش را در جاسیگاری انداخت ادامه داد: حاج رمضانی از اونهائی نیست که زیر پایش را آب بگیرد، او که متوجه شده بود وضع از چه قرار است، حدود بیست، بیست و پنج هزار هکتاری از زمین ها را همراه با چندتا باغ وقف نمود… بعد آمد ده دوازده باغ را به اسم پسر و دختر و عروس و نوه هایش کرد… از این ور هم گاه گداری به بعضی جاها، بعضی نهادها… مثل جبهه و غیرهم کمک هائی می کنه… باغهائی هم که می خواهد بفروشد، اتفاقاً هیچ کدامشان جوان نیست و باید خاک هر سه تاش را از بیخ عوض کرد،… قطره ئی هم نیست… منهم به او گفتم: اگر باغ هجده هکتاری را بفروشی حاضرم بخرم و الا هیچی… !
جوانک با زرنگی قابل توجهی پرسید: آقای ملایری، مثل اینکه وضع تجارت بیرونی، یعنی تجارت خارجی حاجی هم خوب نیست چون کمتر به تهران و این طرف و آن طرف مسافرت می کنه؟!

     ملایری درست عین کسی که از همۀ کارهای حاجی رمضانی با خبر باشد، درحالی که دود سیگارش را به هوا می فرستاد پاسخ داد: والله شما خودتان بهتر توجه دارید که وضع تجارت فعلاً خوب نیست، همۀ سوراخ سمبه ها را دولت گرفته… وضع تجار واقعاً گریه آوره، دل سنگ به حالشان آب می شود، تاجری که در دورۀ طاغوت دویست سیصد میلیون تنها مالیات و نمی دانم عوارض گمرک می داد… حالا بیچاره از ترس حوصله نمی کند بیست میلیون جنس بخرد و به این خراب شده وارد نماید.
خودم وقتی نگاه می کنم قیمت ها این همه بالا رفته، آتیشم می گیره… دولت اگر اجازه بده که تجار هرچه می خواهند وارد بکنند، قیمت یک دانه نعلبکی… نعلبکی، به 15 تومان نمی رسه،
نمی دونم چرا حاضر نمی شن بفهمن… اصلاً نعلبکی باید یکی دو تومان باشه، نه بیشتر… همین طور هرچیز… فقط مرگ ارزون شده، هشتاد تومان یا صد تومان صندوقی بکار داره… برو جبهه، بعد هم بمیر و بلند شو بیا! برات حجله هم می آرند! هی… هی… ! و بعد از اینکه ته ماندۀ سیگارش را خاموش کرد، ادامه داد: بابا بیایین این جنگ لعنتی چه بدرد ما می خوره، این جوانهاین که بدرد ما می خورن و به درد ملت و مملکت ما می خورن… بیایند جنگ را خاموشش کنند… غرامت هم بگیرند، هم مملکت آباد می شود، هم جوانها حیف و هدر نمی روند!… به باالله العظیم، من خودم اگر حس کنم دیگر جنگی نیست… حاضرم ده تا مدرسه را آباد کنم، بیمارستان بسازم… اما حالا چی… حالا می ترسم فردا بیاید تهران را هم ویران کند.
یوسف که دید مجلس روضه خوانی حاج رمضانی دارد به متینگ تبلیغاتی سرمایه دارها تبدیل می شود، رو به ملایری کرد و با زرنگی ویژه ئی پرسید: راستی از تجارت بیرونی حاج رمضانی می فرمودید؟!
و او هم مثل کسی که چیز بسیار مهمی را به یاد آورد، خود را تکانی داد و گفت: ها، بلی… خلاصه وضع تجارت خرابه… اما نه برای حاجی خود ما. رمضانی چه غم دارد؛ دختر وسطی و دامادش به انگلیس اند و پسر بزرگش هم به ایالات متحده… و بعد از اینکه آه سوزناکی کشید ادامه داد: حاجی مثل ما بیکس نبود تا همۀ پولهایش را در همین خرابشده، بده مثلاً باغ و زمین بخره… او بعد از اینکه سر و چشم بچه هایش در خارج باز شد، بیشتر پولهایش را نقل داد، فقط ماند یک ثروت جزئی مثل چند تا باغ و خرت و پرت دیگری… حالا هم الحمد الله تجارت خارجش خوب خوبه!… خودش اینجا را دارد… پسر و دامادش هم آنجا را… خدا بده برکت.
کم کمک مجلس داغ شد و انتقادها و توجیه کردنها، و جانبداری ها اوج گرفت، ولی آنچه برای یوسف قابل توجه می نمود، این مسئله بود که جوانک مزبور، هرگز مستقیم طرف نمی شد، و حتی وقتی مسئله ئی را می خواست نفی و یا اثبات کند، کسی را محق جلوه می داد و یا غیر محق، شیوۀ مناظره و برخوردش ملایم و منطقی بوده، می کوشید با استدلال قوی و ارائه ی نقاط برتر، طرف را متقاعد بسازد.
مجلس آنشب بیشتر به جلسه ئی سیاسی شباهت پیدا کرده بود… هرکس چیزی می گفت: عده ئی مستقیم و عده ئی غیرمستقیم دولت را می کوبیدند و نارسائی ها و نقاط ضعف آنرا در مقایسه با دولت حضرت علی (ع) بزرگ و گاهی هم غیر قابل جبران جلوه می دادند.
راستش، واقعیت مطلب این بود که همه بدخواه نبودند، و گذشته از اینکه عده ئی واقعاً از اینکه قسمتی از شهرهای مملکت شان بدست دشمن افتاده و ویران شده بود، غصه می خوردند و از بی تفاوتی عده ئی استراحت طلب و غربزده رنج می بردند… از اینکه می دیدند استعمارگران شرق و غرب با همۀ توان زیر بغل صدام حسین بی اراده و خونخوار را گرفته و می کوشند، با دامن زدن به جنایات و وحشیگری های ضد انسانی او، شکست او را به تعویق بیندازند،… و باز اینکه، نمی توانستند مظلومیت دردناک جمهوری اسلامی را تحمل کنند، سخت ناراحت بودند، اما زمینه طوری بود که گاه حتی دوستان انقلاب نیز، به واسطۀ سادگی، بلندگوی تبلیغاتی دشمن می شدند.
یوسف، که ضمن تعقیب این جر و بحث ها، از ادب حضور و سعۀ صدر و برخورد پروقار جوان ناآشنا خوشش آمده بود، وقتی مسئلۀ دانشگاهها و انقلاب فرهنگی محور بگومگوها قرارگرفته و هرکس نظر خود را در مورد تعطیل بودن دانشگاهها و بیکار بودن جوانان ابراز می کرد، رو به وی نموده پرسید: ببخشید آقا، می خواستم نظر خودتان را در مورد دانشگاهها و وضع سیاسی فرهنگی بدانم… البته اگر مانعی نباشد!
جوان که یوسف را می شناخت و طبق معمول لبخند محبت آمیزی بر لبانش نقش بسته بود گفت: راستش آقای مهاجری، نظر دادن کار بزرگان است، اما اگر عقیدۀ بنده را بخواهید، اینست که ملت ما تا قبل از انقلاب اسلامی خود، در ابعاد وسیعی اسیر بوده است. ما محکوم به احکامی بودیم که دیگران صادر می کردند… هم از نظر فرهنگی اسیر بودیم، هم از نظر اقتصادی و سیاسی… و بهترین دلیل بنده هم اینکه در طول همین مدت، به فکر استقلال و تکامل خودمان و جامعۀ مان نیفتادیم… و درست به واسطۀ همین اسارت و محکومیت فکری بود که اکثریت مطلق ما حتی اسارت خود را هم احساس نمی کردیم! گذشته از اینکه عده ئی بی خرد و عده ئی مغرض و میهن فروش، مثلاً بی بند و باری و بد اخلاقی را… آزادی قلمداد می کردند، هرچند آزادی به یک معنا، یعنی به معنای عمیق قرآن آن، که همان رسیدن به مقام رستگاری، فلاح و استغناء باشد… یعنی رسیدن به مقام بی نیازی از خلق، خیلی دور است و نباید توقع داشت به این زودی بهش رسید… باید تلاش کرد و جدیت ورزید و خون دل خورد تا به آن دسترسی پیدا کرد.
فهم و رسیدن به این مقام هم، به سن و سال ارتباطی ندارد، هرچند بدون ارتباط هم نیست، بعضی ها پنجاه سال عمر می کنند اما از عمر و تجربۀ پنجاه ساله، فقط این را یاد می گیرند که متناسب با شرایط و اوضاع ، رنگ عوض کنند مثلاً از گذاشتن ریش بیشتر به عنوان جواز کسب استفاده نمایند… و بعضی ها هم مثل دوست شما آقای صحرائیان که بیش از 14 سال ندارد، خیلی از بزرگان را کمال، شهامت، پاکی، اخلاص… عرض کنم استغنا و عزت نفس می آموزند!
هنوز حرفهای جوان ناآشنا پایان نپذیرفته بود که سفره آوردند و بگومگوها را بهم ریختند.
یوسف با استفاده از وقفۀ ایجاد شده، بگونۀ ماهرانه ئی از یثربی پرسید: آقا را بجا نیاوردم، تو او را می شناسی؟!
یثربی با تکان دادن سر به علامت مثبت به یوسف فهمانید، و بعد به آهستگی گفت: آقا علی مهماندوست، یکی از دوستان سید مسعود مروج می باشد.
وقتی مجلس به هم خورد، و مروج نزدیک یوسف آمد، مهماندوست را به عنوان دوست خود به وی معرفی کرد، یوسف هم با تعارفات معموله با او گرم گرفت. در آخر وقتی می خواستند از هم دیگر جدا بشوند، با مروج برای پس فردا عصر وعدۀ ملاقات گذاشت، و با هم خداحافظی کردند!

دسته‌ها
شکوه شهادت

قسمت سوم رمان شکوه شهادت

   با وجودی که آنروز مشغولیت های یوسف بیشتر از روزهای دیگر بود، با آنهم چیزی که بیشتر از همه ذهن او را به خود مشغول داشته بود، مسئلۀ تحولی بود که در اندیشه و عمل بچه ها می دید. او با این که می دانست هیچ یک از این بچه ها اهل تظاهر و غیره نمی باشند و صداقت بیان شان بهترین مؤید و معرف طهارت درونی آنها می باشد، با آنهم مثل کسی که به همه چیز، حتی به برداشت خودش نیز مشکوک می باشد، از خودش می پرسید: آخر چطور ممکن است در ظرف این مدت بسیار اندک، این همه تحول عمیق پدید آمده باشد و به ثمر نشسته باشد؟!
ظرف چهارسالی که از پیروزی انقلاب اسلامی می گذرد، دولت اغلب با فعالیت های تخریبی ضد انقلاب و بدتر از آنها با مشکلات جنگ، دست به گریبان بوده و فرصت زیادی برای تربیت و رشد اینها نداشته… پس اینها را که و چه کسی تربیت کرده؟! با چه روشی و کدام ابزار و وسایل توانسته اینها را جذب کند و به این مرحلۀ از رشد و تکامل برساند؟!… اگر تعداد این افراد کم می بود، شاید می شد توجیهش کرد، اما یکی دوتا، ده هزار و بیست هزار نیست… یعنی ممکن است همان طور که مخالفان رژیم می گویند، به همۀ اینها حقوق و مستمری بدهند؟!
باز هم خودش به خودش جواب داد: مگر ممکن است، دولتی این همه را سرّی و پنهانی استخدام کرده باشد، تا به قول آن تحلیل گر آمریکائی «با یکدیگر مسابقۀ مرگ» بگذارند… ! و آب از آب هم نجنبد و چشم از گوش با خبر نشود… وانگهی، مگر جانبازی و شهادت طلبی را می توان خرید؟!… نه اصلاً غیر ممکن است!… پس از زدن خیلی حدس های درست و نادرست، آخر به این نتیجه رسید که: مسئلۀ اصلی باید مربوط به چیزی باشد که هم به نحوی به انقلاب مربوط بشود و هم به مردم… غیر از این نمی تواند باشد، چه اگر تنها مربوط به انقلاب باشد و به مردم پیوندی نداشته باشد، بازهم زمینۀ پیوندی به این عمق و پهنا ممکن نخواهد شد و دلباختگی مردم به انقلاب تا این حد وسیع نخواهد بود… آخر مردم از انقلاب بگونه ئی دفاع می کنند که خیال می کنی از حیات خودشان، از نفس کشیدن خودشان در روی زمین دفاع می کنند… گوئی به این باور رسیده اند که نفس شان به نفس انقلاب بسته است، آنهم طوری که اگر انقلاب به ضعف و شکست رو نماید، حیات شان را رو به نیستی می پندارند!

     بعد مثل کسی که یک واقعیت عینی را تصدیق کند، با آن که هیچ کس هم در اتاق او نبوده، سرش را به علامت تصدیق تکان داده و با صدای ضعیفی گفت: هوم… انقلاب توحیدی ست و فطرت مردم هم توحیدی ست… هردو وجه مشترکی دارند، هر دو به سوی چیزی می خوانند و روان می باشند که قوام دهندۀ آنهاست. هردو روحی هستند که پس از هزار و چند صد سال، قالب و بدن مشترک خود را یافته اند… در روح عاشق و عطشناکی که بگونۀ رنج آفرینی دور از یکدیگر نگهداشته شده بودند و هریک در هجرانی درد بار به فراق دیگری ستم کشیده است و اینک پس از سالها…
یوسف نتوانست دنبالۀ کلمات خود را تکمیل نماید و همچون کسی که در مرگ عزیزترین همراز خویش دلگیر و ماتزده باشد، با چشمانی گرد و بی حرکت به حاشیۀ فرش اتاقش خیره مانده بود، و آنگاه که پس از لحظاتی، پلک های بلند و زیبایش، به آهستگی برروی چشمان درشت او لغزید، قطرات درشت اشک، گونه هایش را جلوه ئی دیگر بخشیده و بدون آنکه چشمانش را بازکند، با آهنگی حزن اندود و گلوئی عقده دار زمزمه کرد: خوشا به حال شما… خوشا به سعادت شما… خیلی زود… پس از سالها فراق، محبوب را بجا آوردید… در آغوشش کشیدید و کمر اخلاص و ایثار را مردانه بستیدید و شب و روز، در خانه و مدرسه، در سفر و حضر و در جبهه و پشت جبهه مردانه و عاشقانه به خدمتش ایستادید… اما من چه کردم؟! منی که ادعای علم… ادعای اسلام شناسی داشتم؟! هنوز هم دیدۀ دلم به نور جمال محبوب روشن نشده و گوش جانم نوای دلنواز او را نشنیده و…
درین لحظه بغضش ترکید و همچون مادری که به دنبال جنازۀ یگانه پسر جوانش درخویش می پیچید در روی اتاق به خود می پیچید و از ترس اینکه صدای هِق وهِق او بگوش دیگران نرسد، گوشۀ، ملافه را تا جائی که می شد به دهانش فروکرده بود…
و… بعد ناگهان با حسرتی نومیدانه به یاد آزاده افتاد، حسرتی که جانش را به تازیانه می سپرد و با خود نجواهای دلگیرانۀ غریبی می کرد.

     ساعت از چهارگذشته بودکه یوسف از آن حال غوغاخیز بیرون آمد. او که می خواست مشت آبی به صورتش بزند، اول از پشت پنجره، پرده را کنار زد تا با نگاهی به صحن حیاط خاطرجمع شود کسی آنجا نیست که او را به آن حال و وضع مشاهده کند، وقتی خاطرش از این بابت جمع شد، آمد کنار حوض و پس از آنکه صورتش را شست، روی لبۀ پاشوره نشست و شروع کرد به بازی کردن با شیر آب و ماهی های قرمز… سیمین که پس از چند دقیقه ئی، از صدای شلپ وشالوپ آب متوجه حضور یوسف به کنار حوض شده بود، پرده ها را کنار زد و از همانجا یوسف را ورانداز نموده گفت: چائی حاضره داداش…
یوسف هم بدون آنکه از بازی کردن با ماهیها دست بکشد و بدون آنکه جوابی داده باشد، با تکان دادن سر به او فهمانیدکه: باشد می آیم… لحظاتی بعد، وقتی دستهایش را با حوله ئی که روی ریجه به باد کرده بودند، خشک کرد، وارد اتاق شده و به مادرش سلام کرد.
سیمین که معطل جواب سلام از جانب مادرش نشده بود، خنده کنان گفت: داداش مثل اینکه خوب خوابیدی، خدا کند که…
یوسف که ترسیده بود، مبادا خواهرش متوجه قضیه شده باشد نگذاشت حرفش را تمام نماید و با صدای شوخی آمیزی پرسید: چطور؟… خدا کند که چی؟!
سیمین با خونسردی جواب داد: هیچی، چون صورتت گل انداخته و…
یوسف که از مِن و مِن سیمین به این خیال افتاده بودکه لابد چیزی برای گفتن دارد اما نمی گوید، دوباره گفت: بگو، خدا کند که… !
و سیمین با خندۀ ملیحی ادامه داد: خدا کند خواب پریهای پشت کوه قاف را ندیده باشی… چون مادر تصمیم گرفته، پری تقوائی را برای تو خواستگاری کنه… و یوسف لبخندی زد و درحالی که به مادرش نگاه می کرد گفت: متشکرم، باشه… منتها قبل از اینکه با ننه ام به خواستگاری پری نمی دانم ته قبائی بروید، چائی و میوه حاضر داشته باشید چون دوسه تا از بچه هائی می آیند که بیشتر آدم را به یاد فرشته های آسمان می اندازند.
مادرش که از وضع فعلی یوسف و هم از اینکه فعلاً سرکار می رود خوشحال بود، پرسید: لابد ننه همکارهایت هستند؟!
یوسف جواب داد: همکارکه نه، ولی همراز هستند، آنهم چه همرازهائی! همرازهائی که آدم را به یاد راز پاکی، راز محبت، راز ایثار، راز صداقت، راز اخلاص، راز خلقت و راز خدا می اندازند! خیلی خوبند مادر، خیلی… خوبتر از هرچیزی که توی این دنیا می توان یافت… خوب خوبند مادر…
سیمین که قیافۀ تعجب آمیزی به خودگرفته بود، درحالی که برای برخاستن نیمقد شده بود گفت: پس من بروم اتاق را مرتب کنم… و یوسف و مادر را تنها گذاشت.
لحظات برای یوسف که در انتظار دوست تازه و نوجوانش بود به کندی سپری می شد و با آنکه ساعت از پنج گذشته بود… ولی از صحرائیان و دیگران خبری نبود.
یوسف، آهسته آهسته داشت مأیوس می شد… و با خودش برای نیامدن بچه ها علت می تراشید که صدای مادرش او را بخود آورد: نکند امروز مهمانهایت نمی آیند؟!
یوسف با خونسردی جواب داد: شاید، اما چون من ساعت را مشخص نکرده بودم شاید هم بیایند…
درین لحظه صدای سیمین که داشت در وسط هال لباسها را اتو می کشید، بگوش رسیدکه: از حرفهای داداش برمی آیدکه بچه ها حزب اللهی اند، لذا شاید طوری بیایند که بعد از دیدن یوسف، بروند مسجد و نماز مغرب را در مسجد باشند.
یوسف به مانندکسی که از حرف سیمین به کشف تازه ئی رسیده باشد، قدری باز و شکفته شد و با خوشحالی گفت: درسته… حدس تو از همه درست تره و هنوز حرفش تمام نشده بود که زنگ در به صدا آمد و یوسف برای دیدار و پذیرائی مهمان هایش مثل فنر از جا پرید.

     وقتی در را بازکرد، درکنار صحرائیان و مروج، جوانک دیگری را هم دیدکه ناشناس به نظرش می رسید! مثل اینکه تصمیم گرفته بودند به خانه نروند ، چه پس از تعارفات و اصرار زیادی، به این شرط وارد خانه شدندکه مهاجری خود را به زحمت چائی و میوه نیندازد.
هنوز اولین استکان چای بچه ها تمام نشده بودکه صحرائیان چند ورق کاغذ لوله شده را از جیب بغلش درآورده و با حیائی ویژه بلند شد تا آنها را به یوسف بدهد.
یوسف که می دانست کاغذها، نوشتۀ خاطراتی ست که صبح همان روز حرفش را شنیده است. دستش را درازکرده و در حالی که آنها را می گرفت گفت: حتماً داستان دوست شماست.
صحرائیان با تبسم ملیحی جواب داد: داستان که چه عرض کنم، ولی شاید مثلاً یک چیزی شبیه خاطره، باشد… بهرحال، تقاضایم از شما اینست که اگر ممکن باشد، اشتباهاتی را که درآن دیدید، برطرف کنید.
یوسف درحالی که چشم به جوانک ناآشنا دوخته بود گفت: چشم… هرچند فکر نکنم نیاز به اصلاح داشته باشد.
درین اثنا، مروج که متوجه شده بود، یوسف به دوست شان به دیدۀ یک ناآشنا نگاه می کند، رو به صحرائیان کرد و گفت: مرد مؤمن، حمید را به آقای مهاجری معرفی نکردی.
یوسف که صبح همان روز خاطره های زیادی از حمید مقرب شنیده بود، با عجله و خوشحالی ویژه ئی رو به مروج کرد و گفت: دوست خوب ما آقای حمید مقرب… ایشان هستند؟! درحالی که مروج سرش را به علامت نفی تکان می داد، صحرائیان گفت: نخیر، ایشان آقای حمیدرضا یثربی هستند، از دوستان خوب ما… و ادامه داد، فکر می کنم همین شب ها مقرب را هم از نزدیک ببینید، البته ایشان هم دست کمی از مقرب ندارند، خیلی وقت هاست مشغول فعالیتهای انقلابی هستند… به خصوص که مثل بعضی ها که دوست دارند همیشه در شهر بمانند و از ترس بدی شرایط، هرگز به بیرون ازشهر و نقاط دور افتاده سری نمی زنند، اغلب با ترتیب دادنِ مجالس تبلیغ وترویج فرهنگ اسلامی در روستاها و محلات دور، معرفت و عشق و ایثار خود را نسبت به جمهوری اسلامی به نمایش می گذارند، باید علاوه کنم که کارهای ایشان بدون طرح و برنامه نبوده، و بگونه ئی در رابطه با سازمان تبلیغات اسلامی انجام وظیفه می دارند.

     یثربی که ازکتابی حرف زدن صحرائیان خنده اش گرفته و نسبت حجب ویژه ئی که بر او چیره شده بود، و از تعریف هائی که دوستش صحرائیان از او می کرد، قدری قرمز بنظر می رسید، تا رفت بگوید: آقای مهاجری… !
صحرائیان با صدای دو رگه ادامه داد: ضمناً حضرت ایشان یک دورۀ سه ماهه جبهۀ قصرشیرین تشریف برده اند و فعلاً هم به همان حال و هواها هستند… تا خدا چه بخواهد.
یوسف با مهربانی خاصی گفت: مشرف شدیم… پس ایشان هم از همان حضراتی هستندکه باید از ایشان خیلی چیزها بیاموزیم، به ویژه که ایشان با روستاها آشنا هستند و نیز با روحیۀ روستانشینان… البته اگر فرصتی دست بدهد من خیلی مایل هستم وقت ایشان را بگیرم و در مورد مسایل روستائی صحبت کنم. البته من بیشتر مایلم نقش انقلاب را در زمینه های مختلف روستائی بدانم، چه بهترکه قسمتی از تجارب خود را آقای یثربی به من منتقل نماید!
درحالی که یثربی با حجبی کم نظیر و با صدائی خیلی آهسته می گفت: خواهش می کنم آقای مهاجری… شما لطف دارید و… یوسف ادامه داد: البته بی میل نیستم بدانم ایشان و هم چنین دفتر تبلیغات چه برنامه هایی برای روستاها دارند و تا چه حدی موفق به پیاده کردن طرحهای خود شده اند.
یثربی که منتظر بود حرف یوسف تمام شود،… تا رفت چیزی بگوید، مروج رو به یوسف نموده گفت: البته آقای مهاجری باید متوجه باشید که واقعاً معرفی برادر یثربی ساده نیست… و حرفهائی هم که برادر صحرائیان گفت، یک کلمه از هزار داستان بود.
یوسف با تکان دادن سر وگفتن: البته البته، حرفهای مروج را بدرقه می کرد، که یثربی با صدای بلند ولی محجوبانه ئی گفت: آقای مهاجری، اینها دارند شوخی می کنند و مرا دست می اندازند، البته خود شما هم می دانید و باور نمی کنید، صحرائیان چون خیلی دوست دارد سخنران چیره دست بشود، هی ادبیات مصرف می کند، منتها این مرتبه من بیچاره به زیر رگبار کلمات ادیبانه اش گیر کرده ام.
یوسف که مایل بود از مسایل جدی تر بیشتر صحبت وگفتگو شود، برای پایان بخشیدن به این بحث از صحرائیان پرسید: راستی زارعیان هم توی این جنگها بوده یا نه؟!
یثربی که تازه قدری با یوسف رو باز شده بود، قبل از آنیکه صحرائیان در جواب یوسف چیزی بگوید با صدای کشیده ئی گفت: بعله… و بعد از نگاه کوتاهی که به صحرائیان انداخت ادامه داد: همان طورکه می دانید، ایشان عضو بسیج سپاه هست و شب و روز دارد تلاش می کند… ایشان ضمن حضور درمسایل جبهه و جنگ، در عملیات والفجر هم ثبت نام کرده است و فعلاً هم…
صحرائیان نگذاشت حرفش تمام بشود، و با تأکیدی ویژه گفت: البته ایشان در ضمن دورۀ سربازی خودشان را می گذرانند… و یثربی هم تأییدکرد.

     آنروز تا لحظه ئی که صدای اذان بلند شد یوسف با بچه ها گفتگو داشته، با یثربی دربارۀ روستاها صحبت کرد.
وقتی که همه برای خواندن نماز بطرف مسجد می رفتند، یوسف به صحرائیان گفت: اگر در مسجد این بابا… حمید مقرب بود، مرا خبرکن تا من هم بیایم و از نزدیک با بچه ها و… و بخصوص با حمید آشنا بشوم!… و صحرائیان با ادب ویژه ئی گفت: چشم آقای مهاجری… حتماً.
آنشب پس از صرف شام امیر خیلی سر به سر مادرش گذاشت و شوخی کرد، یوسف هم دست کمی از او نداشت، و تا حدود ساعت ده شب این خوشمزگی ها ادامه داشت و لحظه ئی که یوسف کاغذ نوشته های صحرائیان را برای مطالعه پیش خودگذاشت، درست هفده دقیقه از ده شب گذشته بود.
نخستین چیزی که توجه یوسف را در صفحۀ اول کاغذ بخود جلب کرد، پس از بسم الله…آیۀ: نحن نقص علیک احسن القصص… از سورۀ یوسف بودکه به خط سست و ناخوش ثلث نوشته شده بود.
اول به این فکر افتادکه شاید نویسنده، داستان شورانگیز عشق پاک و سازنده ئی را بیان کرده و می خواهد اثبات کندکه همۀ دوست داشتن ها بی نتیجه نبوده، و هستند برخی از دوستی ها که در سرنوشت انقلابها و غیره نیز تأثیر می گذارند… بعدکه بیادش آمد، صحرائیان همان روزگفته بود: داستان مربوط به یکی از بچه هائی ست که درجریان انقلاب گیر افتاده بوده و بعد بگونۀ معجزه آسایی نجات می یابد، با خود گفت: پس چرا آیۀ قصص و سورۀ یوسف را آورده است؟! اصلاً داستان به آیۀ قرآن چه ارتباطی دارد؟! و اصولاً چرا در اول داستان، آیۀ قرآن قرار بگیرد؟!… این دیگر چه جور داستانی ست؟!
بعد به این خیال افتادکه شاید بین قهرمان این داستان و قضیۀ یوسف (ع)، شباهت هائی موجود می باشد؛ و آخرالامرکه فکرش به جائی نرسید و نتوانست هیچ ارتباط تکنیکی ئی بیابد، خود را
این طوری قانع ساخت که چون بچه های به اصطلاح حزب اللهی، حتی نامه های خصوصی شان را هم با آیات قرآنی شروع می کنند، در اول نوشتۀ خود، که شکل داستانی داشته، تبرکاً و تیمناً آیه ئی را نوشته است. لذا تصمیم گرفت به متن داستان پرداخته و اگر ممکن باشد رابطه را دریابد. بعدکه چشمش به کاغذها افتاد، دیدکه نویسنده داستان را با این جمله های مطنطن آغاز کرده بود:
«… از فجر می گویم و از پرواز؛ از فجر پاکی و پاک سازی شهرستان دل و مملکت جان؛ و از پرواز، تا بلندای برادری و همزبانی، تا اوج آزادگی و رستگاری؛ از فجر و باران مطهر ایثار برسرزمین افسردۀ تن و تن پروری؛ از فجر و زدودن لایه ها و زنگارهای خجالت بار سستی و زبونی، یأس و دلمردگی، سهل انگاری و سفاهت.
و پرواز، از مزبلۀ عفن خویشتن حیوانی و مادی خویش، از ظلمات غمبار منیت و انانیت، تا مشرق معطر روح عاشق و بی قرار خویش، روحی که عاشق پرواز است و عاشق بالا رفتن… و این فجر و این پرواز، این فجر آزادی و شهامت و بزرگی و ایثار و جوانمردی، و این نورانیت و نورجوئی بر دوستداران و بیداردلان و پاسداران روز چه زیبا و دل انگیز است!
آنها که برای رسیدن به عزت و سربلندی و طهارت، آنها که برای گذشتن از کویر ظلمت بار هواپرستی و رسیدن به چشمه سار حیات بخش رشد و نور، بیداری و هشیاری و ایثار را گزیده و باگام جان، وادی پرمخاطرۀ انقلاب را پیموده و بر آنند که عزت و آزادی و وارستگی را به محرومان و مستضعفان جهان، هدیه نمایند.
اینان که دل درگرو ارزشهای الهی نهاده و جان مشتاق و بی قرار خویش را خالصانه و بی ریا، اسمعیل وار، در قربانگاه عشق، آمادۀ تیغ بران و آبدار ساخته و اینک شب طولانی و ظلمانییِ سالها ستم و ستمگری و زورگوئی، چپاول و غارتگری، اسارت و محکومیت پروری، شکنجه و شلاق و خونریزی و خون آشامی و ریسمان و دارسلاطین و شاهان و شهزادگان درنده خوی حیوان صفت را پشت سر نهاده و پرواز به سوی صبح رهائی و فجر عدالت و رستگاری را تجربه می دارند!

     اینان که زخم شلاق دشمن خون آشام بر شانه و داغ طعنۀ دوست نادان بر دل داشته و سالهای سال، چون مادرانی جوان مرده، دربدر و خونین دل در دخمۀ تاریک زندانها و گوشۀ غمبار تبعیدگاه ها، بدنبال عروس زیبا و دلربای آزادی سرگردان بوده و اینک آنرا در آغوش مهربان و غم گسترِ خیابانهای میهن خویش مشاهده می دارند، از فجر و از پرواز برداشت دیگری داشته و در برابر آن عکس العمل کاملاً رمزآلود و دل انگیزی نشان می دهند.
اینان برای رسانیدن پیام آزادی بخش رهبر آزادۀ خویش به محرومان در بند نظام پوسیدۀ ستم شاهی، اول با خود و آرزوهای خویش وداع می کنند و اول تر از همه، از بند خود و خودیت خویش آزاد می شوند، تا در قدم دوم بتوانند آزادانه، پیام آزادی بر لب داشته و مردم در بند و اسیر را به آزادگی و استقلال دعوت کنند.
… رسول که به حق یکی از همین چهره های با رسالت بود و با همۀ جوانی، خیلی زود عاشق آزاده ئی شده بود و احساس کرده بودکه به هیچ وجه نمی تواند با نظام شاهی بسازد، همیشه تلاش می کرد به نحوی خود را به هسته های انقلابی نزدیک کند.
روزی که پدرش از جریان نزدیکی او با انقلابیون آگاهی پیدا کرد و او را به بهانۀ اینکه چرا آنروز مدرسه نرفته تحت فشار قرار داد… رسول پس از مقداری جروبحث متواضعانه، به پدرش گفت: من تصمیم گرفته ام از این به بعد دیگر به مدرسه نروم.
پدرش که از روحیۀ رسول باطناً خوشحال شده بود ولی می خواست با اخم و ابرو به هم کشیدن ظاهری و تشر و تشور رفتن، قدری احتیاط کاری را بر وی تحمیل کند، با عصبانیتی ساختگی گفت: خیلی خوب، اما… میتوانی بگوئی چرا؟!
ـ بلی پدر، چون پنجاه سال مردم به این مدرسه ها رفتند، ولی به جای اینکه پنج ساعت آزادی و استقلال بدست آورند، پنجاه هزار نوع وابستگی و اسارت ببار آوردند!
مدرسه و فرهنگ ما، وابسته است. مدرسۀ وابسته و فرهنگ وابسته، نه تنها آدم را آگاه، بیدار، آزاد وکامل نمی سازد،که به قول آقای علوی، آدم را خری درست می کند که بر او کتاب بارکرده باشند.
گرفتم که من دانستم مثلاً توی شکم غورباقه چندتا روده است و یا روی برگ مثلاً کاهو، چند نوع مکروب می تواند رشد بکند،… اما وقتی ندانستم توی مملکت خودم، توی دستگاه فرهنگ جامعۀ خودم چند نوع مکروب استعماری وجود دارد و ندانستم علت بدبختی و اسارت و عقب افتادگی من چیست… چه فایده ئی دارد؟!… من هروقت خواستم به این مدرسه می روم و هروقت هم نخواستم نمی روم.
پدر به خیال اینکه اگر سروصدایش را بلندترکرده و به سر رسول چند تا دادی بزند، خواهد توانست او را متقاعد سازد، با لحن بی سابقه ئی داد زد: حتماً مدرسه رفتن را هم می خواهی وسیلۀ پخش اطلاعیه های نمی دانم انقلابی قرار بدهی… که هروقت خواستی می روی و…؟! و بعد با آهنگ ملایم و نصیحت آمیزی ادامه داد: آخر عزیز دلم، منکه به خاطر خودم، با تو دعوا نمی کنم، همۀ اینها بواسطۀ سعادت خود توست… تو اگر باسواد بشی و عالم بشی، نتیجه اش عاید خودت می شود ولی اگر خدای نخواسته به گیر ساواک هم بیفتی، می دانی که همۀ ما بدبخت می شویم، من، مادرت، همه… بدبخت بدبخت… و بعد از اتاق بیرون شد و در را محکم به هم زد.
رسول جریان را به هستۀ تشکیلات انتقال داد و به دستور انقلابیون، از آن روز به بعد نه تنها هر روز به مدرسه می رفت که برخلاف گذشته، هم لباسهای شیک تر و منظم تری می پوشید و هم در صندلی جلو می نشست… و وقتی هم بچه ها برای پیوستن به اعتصابات و تظاهرات، یکی یکی مدرسه را ترک می گفتند، او با بی میلی و نفرتی ساختگی مدرسه را ترک می کرد، اما صبح ها از همه زودتر به مدرسه بود تا بتواند به هریک از کلاسها اعلامیه ها و شبنامه ها را پخش نماید.
بچه ها به همه مشکوک بودند جز به رسول، معلم ها نیز او را پسری سربراه، دانش دوست و بی تفاوت تشخیص داده بودند! و درست بواسطۀ ایفای همین نقش موفقیت آمیز، تشکیلات تصمیم گرفت او را به چندتا از روستاهای اطراف یزد بفرستد تا مقداری از کارها را انجام دهد.
سه روز بودکه رسول به مدرسه دیده نمی شد، لذا از اطلاعیه و شبنامه هم در مدرسه خبری نبود، و بچه ها هم هر یک تحلیل و برداشتی ویژه داشتند.
رسول که پس از رسیدن به یزد و تماس با هستۀ انقلابی، با وظیفۀ خود و دوتای دیگر از بچه ها به خوبی آشنا شده بود، پس از انجام وظیفه در سه تا از روستاها و پخش اعلامیه در آنجاها، همراه با دوستانش راهی محل دیگری از مأموریت خود بود، با شادی و غروری خاص، سنگلاخهای کم ارتفاع و نیمه خشکی را که منتهی به کویر می شدند، پشت سر می گذاشت. بچه ها از اینکه توانسته بودند نقش خود را خوب بازی کنند، خوشحال بودند.

     رسول به تپه ها و سنگلاخها کمی آشنا بود، ولی تا آنروزکویر را ندیده بود و نمی دانست چگونه باید به مشکلات احتمالی کویر دست و پنجه نرم کند، پیاده روی و از این ده به آن ده رفتن، آنها را خسته نکرده بود، چون جوان بودند و با نشاط… ؛ مردم آنها را نمی شناختند، بعضی ها خیال می کردند دست فروشند و آمده اند از دهات چیزی بخرند و بعضی ها خیال می کردند از شلوغی شهر به روستاها نزد اقوام روستائی خود فرارکرده اند… ولی خود بچه ها خیلی مراقب بودند تا مشکوک واقع نشوند، چه درآن صورت کارشان با آن همه اطلاعیه ساخته بود.
به هرحال، بعدازظهر روز سوم بود که به کویر برخوردند. آنهم چه کویری! دنیائی از شن و ماسۀ متحرک. دنیائی خشک اما پوینده و بی قرار… روز در یکجا و شب در جائی دیگر، ساعتی را درپای این تپه و ساعتی برای فرارآن تپه، بی قراریِ دائم! گوئیا که همۀ این ذرات بی قرار اراده کرده بودند که آرام نگیرند!
وقتی به کنارۀ آسمان غبارآلود نگاه می کردی، افق را در بستر ماسه های غمناک خوابیده می یافتی و آرام، نه درختی، نه کلبه ئی… شن بود و شن و جز تحرک هیبت ناک شن، چیزی وجود نداشت و با آنکه از بارندگیهای پشت سر هم و ظاهراً بی موقع زمستان و سفت کردن ماسه ها دیری نمی گذشت، باز هم چیزی جلوگیر حرکت اندوهبار شن ها نبود.
بچه ها نیز ایثارمندانه خود را به آغوش کویر سپردند. وقتی از پشت چند تپۀ شنی گذشته و در دریای بی قرار و ناآرام ماسه ها غوطه ور شدند، برای نخستین بار عظمت کویر، رسول را تکان داد، عظمت چیزهائی که مردم کمتر به آنها عظمت قائل اند… باد و ماسه! هیچ (باد) و چیزی شبیه به هیچ (دانۀ شن)! و این دو، جهانی از ناآرامی و بی قراری و حرکت و تلاش و کوچ و هجرت آفریده اند.
رسول که تا لحظاتی قبل مغرور عظمت کار انقلابی خویش بوده و تازه، با دیدن شن و باد و… متوجه عظمت الهی شده بود، خود را دانۀ کوچک شنی می پنداشت که در کویر رویدادهای اجتماعی و ارزشهای گرم و سرد جامعه، دست مرموزی او را به سوی هجرتی عمیق، از ظلمات دهشت ناک و عفن هواها و هوسها به نورانیت دلنواز خلوص و پاکی، هدایت و راهبری می کند! دستی که می خواهد او را از عمق هراسبار ستم و سستی و تباهی و حیوانیت و غرایز زنجیر شدۀ حیوانی، به فراز شکوه و پرنور تعاون و تلاش و هدفمندی و انسانیت و ارزشهای نامحدود و محدودیت شکن خدائی منتقل سازد؛ دستی که می خواهد کام جانش را به طعم محبت و نوع دوستی و ایثار و آزادی شیرین ساخته، او را با جوهر حیات انسانی که همان روح استغناء، استقلال، عشق، عرفان و عبودیت است آشنا سازد؛ جواهر و ارزشهائی که می توانند، انسان محکوم و اسیر و زنجیر شده در جنگل طبیعت پست حیوانی را، آزاد ساخته و به سوی کمال حیات پاک و طیبه رهنمون گردند؛ دستی از عشق و هدایت، از آزادی و عزت. ارزشهائی از درستی و اخلاص، از دلنوازی و ایثار!
وقتی رسول، خود را و راه و هدف خویش را در دل مواج آن دریای شن به تماشا گذاشت و به تصویر ایستاد، خود و همچنین هریک از یاران خویش را، همچون دانه های شن فرار و سیال، مهاجری یافت که از بدی و بدکرداری می گریزد تا به خوبی بپیوندد و به خوبان؛ مهاجری که از تاریکی های اسارتبار اندیشه و عمل رژیم جبار و ستم پیشه ئی می گریزد که پس از سالها حکومت جز بدبختی و سیه روزی و سیه کاری و سیه مایگی و سیه بختی چیزی برای میلیونها انسان به ارمغان نیاورده و چیزی جز ننگ و سرافکندگی بر تاریخ ملت به ثبت نرسانیده است؛ مهاجری که از جویبار راستی وضو گرفته تا در محراب عدالت و برادری نماز عشق بجای آورد؛ مهاجرانی که پیام فجر و استقلال برکوله پشتی نهاده و جان مشتاق شان برای رسانیدن این پیام به گوشهای منتظر، چنان می تپد، که دانۀ شنی درکویری توفانی و داغ.
مهاجری که می رفت تا پیام انقلاب الهی خویش را به گوش فطرت همۀ انسانهای بریده و برانیده شده از فطرت اصیل انسانی برساند و معنای بودن خود را متبلور سازد، اثبات کند که هست و هستن او از معنایی اصیل و ارزشمند بارور بوده و در بیهودگی و بی معنایی و بی هدفی و پوچی و خلأ دست و پا زده و یا همچون عده ئی سر در آخور نیازهای حیوانی خویش به سر نمی برد.
اثبات کند که بودنش بر محور انسانیت و ارزشهای والای حیات انسانی می چرخد و از ایثار و اخلاص و نوع دوستی و پاک اندیشی و همزبانی و عدالت پروری مایه گرفته است!
خلوت خوف انگیز و خلوص آفرین کویر، امید به فردای روشن، دلبستگی به وظیفه و مکتب، عشق و عدل و آزادی و… ساعت ها ذهن رسول را به خود مشغول کرده و گاهگاهی هم بچه ها برای کوتاه شدن راه خاطراتی را بیان می کردند، ولی بیشتر حرفها بر محور زندگانی پرتلاش انقلابیون دور می زد.

     یکی، ارزش داشتن تشکیلات و فعالیت منظم تشکیلاتی را بیان می کرد و دیگری از محتوای اصلی انقلاب و از اینکه اگر جوهر و محتوای انقلابی با روح و فطرت و نیازهای عمیق معنوی مردم پیوندی نداشته باشد، انقلاب نمی تواند در جان مردم و در روح خلقها نفوذ نماید، سخن می گفت و آن دیگری نیز از تلاشها، تپش ها، شهامت ها، کله شقی ها، از خودگذریها، شب بیداریها، مطالعه های پر زحمت تحقیق و خطرها و رنجهای دست گیری و بند و زندان چیزهائی می گفت.
چیزی به غروب آفتاب نمانده بودکه رسول به فکر افتاد: نکند راه را گم کرده اند، چه راهنمای روستای دولت آباد برایش گفته اگر راه را اشتباه نروند، تا روستای انجیرک سه ساعت بیشتر راه نیست، ولی حالا حدود چهارونیم ساعت است که اینان راه زده اند، اما هنوز هم نرسیده اند، لذا با لحنی نگران کننده به یکی از بچه ها گفت: برو بالای آن تپۀ مجاور و اطراف را نگاه کن، شاید علامتی از انجیرک را بتوانی پیدا نمائی…
بچه ها هم که متوجه نگرانی رسول شده بودند، دست پاچه شده و با حالتی ناراحت کننده، از او پرسیدند، چیه؟! نکند راه را گم کرده ایم، و اوکه قدری برخود مسلط شده بود به آرامی گفت: فکر نکنم… ولی می ترسم گم کرده باشیم و به تپۀ بلند شنی که در طرف چپ او بود اشاره کرد و گفت: شاید از روی آن تپه بتوان خود را از دلهره بیرون کرد.
لحظاتی بعد، پسری که روی تپه قرارگرفته بود، اشاره کرد: از دست سمت راست تپه را دور بزنند، و وقتی حدود پانزده بیست دقیقۀ دیگر راه پیمودند، درختها و خانه های گلین دهکورۀ انجیرک نمایان گردیده و همه لبخند شادی بر لبان شان نقش بست.
رسول با آن که راه زیادی را پیاده طی کرده بود، با دیدن خانه های گلین ده، خوشحال گردیده با نشاطی ویژه، تبسم کنان گفت: راه پیمائی امروز ما بی نتیجه نماند، اما دعا کنید جلو راه ما کلۀ خری سبز نشود، زیرا که انجیرک حکم مرکزیت همۀ این روستاها را دارد.
یکی از بچه ها که خسته به نظر می رسید، حرف رسول را بریده گفت: فال بد نزن، انشاء الله هیچ خبری نخواهد شد. تازه کلۀ خری هم سبز شود، کار به آخر رسیده و تنها انجیرک باقی مانده… و باگیر افتادن ما، خود بخود همۀ مردم اینجا باخبر می شوند… و بازهم وظیفه به نحوی انجام شده است.
هنوز حرف ها پیرامون موضوع سبز شدن و نشدن کلۀ خری دور می زد که از پیچ کوچۀ ده ماشین جیپی دور زده و به آنها نزدیک و نزدیکتر شده در برابرشان ترمز نمود.
مرد کوتوله و چاقی که لباس ژاندارمری به تن داشت، سر از دریچۀ ماشین بدر آورده و با صدای دو رگه ئی پرسید:کجا؟!
رسول با خونسردی پاسخ داد: خونۀ خاله ام.
مردکه از شنیدن این جمله، خیال کرده بود دارند مسخره اش می کنند، با همان لهجه دوباره پرسید: با چه وسیله ئی آمدید؟!
رسول تازه متوجه شدکه اشتباه کرده، زیرا باید بیرون از ده معطل می شدند تا ماشین غرازه ئی که عصرها روستائیها را بر می گرداند، می رسید و آنها، همراه سایر روستائیها وارد ده می شدند… با همۀ اینها، بازهم با خونسردی جواب داد: همانطورکه رفته بودیم.
ـ  کجا رفته بودید؟!
ـ  بیرون ده تا گشتی زده باشیم.
ـ  کارت شناسائی دارید؟!
ـ  نه، چیه؛ مگه دزدیم یا قاتل؟!… نمی خواهی باورکنی برویم ده و از منزل اقوام ما بپرس.

     ژاندارم کوتولۀ چاق گفت: مگر بیرون ده چیزی دیدنی هم دارد؟! و بعد همراه با تبسم معنیداری افزود: از طرفی در شرایط فعلی حکومت نظامی است، هر کس کارت شناسائی نداشته باشد، هم دزده، هم قاتل! ما چه می دانیم شما چکاره اید، خرابکارید و آمده اید تا روستائیان را علیه نظام بشورانید یا بچه نُنُرهائی هستید که از واسطۀ شلوغی شهر به ده آمده اید؟!… من چه می دانم؟! و چون شما را نمی شناسم، دستور دارم تا وقتی که شناسائی می شوید، شما را در پاسگاه نگهدارم.
درین لحظه افسری که ظاهراً آن شب نوبت پاس او از پاسگاه بود به آنها نزدیک شده و تا رسول می خواست چیزی بگوید، رو به مرد چاقولو کرد و پرسید: چه خبره قربان؟!
او بدون آنکه به وی نگاه نماید گفت: اگر اشتباه نکرده باشم، آقایون باید وظایف خطیری به عهده داشته باشند، و از ماشین پیاده شد.
رسول با شهامت کم نظیری، پرخاشگرانه داد زد: هیچ کس نمی تواند ما را بازداشت نماید… شما اگر راست می گویید که می خواهید ما را شناسائی کنید و روی هدف خاصی این مسئله را بهانه قرار نداده اید، بفرمائید بروید توی ده… ما که غریبه نیستیم، شناسائیمان بفرمائید.
ژاندارم که احساس کرد رسول او را به غرض ورزی جهت مثلاً رشوه و… متهم می کند، با عصبانیت گفت: داد نزن نیم وجبی، بروگم شو توی پاسگاه بخواب… و با دهن کجی و آهنگی تمسخرآلود ادامه داد: تا خاله جانت بیاید به دیدنت… !
رسول و بچه ها که وضع را ناجور دیدند، به سوی پاسگاه براه افتادند و افسر تازه رسیده با ژاندارم چاقولو هم آنها را دنبال می کردند.

     وقتی به محوطۀ پاسگاه رسیدند، ژاندارم چاقولو به یکی از سربازها امرکرد تا رسول و دوستانش را به عقب ساختمان برده و در اتاق مجاور آشپزخانه زندانی کند و به افسرنگهبان دستور داد تا: آدرس قوم شان را گرفته در صورتی که محل آدرس به پاسگاه نزدیک بود، کسی را جهت احضارشان بفرستد و الا تا فردا صبح معطل نماید تا وضع روشن شود.
افسر هم با گفتن «چشم قربان» آمادگی خود را اعلام کرد.
سرباز بچه ها را به زندان موقت شان راهنمائی کرد. وقتی بچه ها به در اتاق رسیدند با وجودی که قدری ناراحت و دست پاچه هم شده بودند، به یکدیگر لبخند می زدند و با همین لبخندها احساس خوشحالی خود را از اینکه ژاندارم چاقولو آنها را بازرسی بدنی نکرده است ابراز می داشتند.
رسول جلوتر از دیگران وارد زندان شد و پس از آنکه سرباز در زندان را قفل کرد و رفت، نخست بچه ها به فکر مخفی کردن اطلاعیه ها و شبنامه ها برآمده و سپس به بررسی راهی برای فرار پرداختند.
همه از اتفاقی که افتاده بود ناراحت بودند، اما رسول به واسطۀ آنکه در زمینۀ وقت وارد شدن به روستا دقت نکرده بود، و این امر باعث سوء ظن ژاندارمری و بدام افتادن بچه ها شده بود، ناراحت بود ولی برای اینکه روحیۀ بچه ها درهم شکسته نشود، مسئله را بی اهمیت و ساده جلوه می داد.
یکی از بچه ها که با سرعت اطلاعیه ها و شبنامه ها را در قسمت عمودی دودکش بخاری به طرز کاملاً نامشخصی جاسازی کرده بود گفت: اینهم گورستان تاریک و باریک مدارک جرم! و با خوشحالی ادامه داد: حالا دیگه اون کوتولۀ بدون گردن پشمالو، میتونه ما را به جرم چه چیزی تشر بزنه؟!… تا حرف بزنه می پرم به صورتش و فحش هائی به شاه و شهبانویش بدم که از عمر باباش هم نشنویده باشه.
رسول از اینکه بچه ها روحیۀ خود را کاملاً بازیافته و رجزخوانی می کردند، خرسند بود و همچون کسی که به شاگرد ذوق زده اش با محبت ویژه ئی خیره شده باشد، زل زده بود و لبخندزنان به حرفهای دوستش گوش سپرده بود.
هنوز رجزخوانی آن یکی تمام نشده بودکه دیگری رو به رسول کرد و پرسید: راستی اگر این بابای دیگر بیاید و آدرس خالۀ نداشته ات را بپرسد چه می گوئی؟!

     رسول درحالی که قطر دیوار جانبی را بررسی می کرد، با اعتماد به نفس ویژه ئی گفت: هیچی!… حالا که مدرک جرم دفن شده و به هیچ وسیله ئی آنها را به ما چسبانیده نمی توانند، به عنوان اعتراض آدرس نمی دهیم، و اعتراض کنان با فحش و دشنام ازآنها می پرسیم: شما به چه جرمی ما را زندانی کرده اید؟!
هنوز در مورد حرفهائی که باید بگویند، به یک نتیجۀ کامل و همه جانبه نرسیده بودندکه رسول مثل کسی که چیزی بسیار ارزشمند را یافته باشد، ذوق زده با صدائی خفه داد زد: بچه ها راه پیدا شد… راه… پیدا شد!… اولاً اینکه اگر سخت تر از این هم گرفتند، نباید حتی یک کلمه فحش از دهان ما بیرون بشه؛ و ثانیاً که: این دیوار یک لنگه است، کافی است در وقتی مناسب چندتا از خشت های قسمت پائین آنرا برداشته و از سوراخ آن فرار کنیم… !
دوستش با لحن مأیوس کننده ئی گفت: تازه به حیاط پاسگاه خواهیم رسید و در تیررس سربازی که پاس می دهد… آنوقت اگر اطلاعیه ها آفتابی شود، بخواهیم و یا نخواهیم به ریش خود ما بسته خواهد شد… اینهم از کشف!
جروبحث پیرامون نحوة فرار و بیرون رفتن گرم گرم بود که صدای پای دو نفر از بیرون بگوش رسیده و بچه ها اجباراً ساکت شدند. وقتی در زندان موقت بچه ها باز شد، افسرکشیک که مردی میانه قد، خندان و خوش برخوردی به نظر می رسید، همراه با یکی از سربازها نمایان شدند.
افسر پیش از آنکه چیزی بپرسد، لبخندزنان رو به یکی از بچه ها کرد و گفت: اگر از غذاها به شما ندهند، از بوی آشپزخانه به حدکافی می توانید لذت ببرید و بعد رو به رسول نموده، درحالی که قیافۀ ظاهراً جدی بخود گرفته بود، پرسید: اسم این قومت چیه؟!… آدرس منزلش را بده تا از شرّ نم و بوی غذا نجات پیدا کنی…
قبل از آنیکه رسول چیزی بگوید، یکی از بچه ها گفت: ما اینجا خاله و عمه ئی نداریم… ما آمده ایم مردم اینجا را علیه هر چه زورگو و گردن کلفت است بشورانیم، ما همین جا می مانیم تا فردا آن مرتیکۀ بی خرد و زورگو بیاید، آنوقت تصفیۀ حساب ما شروع خواهد شد… !
افسر تبسم کنان پرسید: حتماً اطلاعیه های آقا را پخش می کنید و با انقلابیون هم تماس می گیرید، البته منظورم از انقلابیون کسانی ست که علیه سلطنت شورش به پا می کنند.
… و بعد با لحنی جدی ادامه داد: شما بچه ها خیلی خون گرم و داغ برخورد می کنید… گر چه موقعی که شما با سرهنگ مختاری برخوردید، من نبودم، ولی حدس می زنم که علت اصلی اینکه سرهنگ عصبانی شده و شما را به اینجا فرستادند، همین تندخوئی شما بوده است… باید کمی ملایم تر باشید، با حوصلۀ بیشتری به مسایل برخورد نمائید…
و بعد با لحن ملایم و نصیحت آمیزی ادامه داد: شرایط امروز خیلی حساس است… دولت هم از وضعی که پیش آمده هراسان است و دقت می کند تا شاید بتواند از برخی اتفاقات جلوگیری نماید!
رسول از طرزکلام افسر، متوجه شد که اگر افسره انقلابی نباشد، طرفدار دولت به هیچ وجه نمی تواند باشد… و با آنکه به این پندار افتادکه شاید از جملۀ ساواکیهای کهنه کار و مجرب منطقه باشد، دل به دریا زد و با لبخند معنیداری که به روی لب آورده بود، رو به افسر کرد و گفت: آقای افسر، اینجا آب خوردن پیدا می شود؟!
افسر درحالی که می گفت: بلی، چرا نه،… به سربازی که با او بود و با دقت بچه ها را ورانداز می کرد، امرکرد تا به بچه ها آب بیاورد.
وقتی سرباز مشکوک، با گفتن: الآن قربان، به سوی ساختمان پاسگاه براه افتاد، رسول به افسر گفت: فرض بفرمائید ما جهت پخش اطلاعیه و اعلامیه به ده آمده ایم، شما به عنوان یک فرد شاه دوست! و سلطنت پرست…
حرف رسول تمام نشده بود که قهقهۀ تمسخرآلود افسر به هوا پیچید و بچه ها با نگاهی به یکدیگر، حالی کردند که افسر باید خودی باشد،… رسول ادامۀ سخنانش را چنین تمام کرد… آنوقت شما با ما چکار می کنید؟!
افسر به پشت سر خود نگاهی کرد و درست مثل کسی که متوجه پرسش رسول نبوده باشد، با عجله گفت: شب شما را فراری می دهم، منتها به شرط اینکه بدانم کدام اطلاعیه ها با شما می باشد!
رسول که نمی خواست احتیاط را از دست بدهد، پیش از آنیکه سایر بچه ها چیزی بگویند، باز هم خندۀ معنیداری نموده و با لحن ویژه ئی که صداقت آن مشهود بود گفت: چون تاکنون کسی اطلاعیه های آقا را به انجیرک نیاورده، ما همه را یکجا آورده ایم.
افسر که حرفهای دو پهلوی رسول را جدی و راست گرفته بود و لذا دیگر نمی توانست خوشحالیی باطنی خود را پنهان سازد گفت: کو؟!… پنهان کنید که سربازها نبینند… بعد با کلمات تند و جویده ئی ادامه داد: ساعت یک و نیم شب، نوبت یکی از سربازهای دوست است،… او شما را فرار می دهد.
رسول که تا این لحظه دستش را روی سینه اش گذاشته بود، در جواب پرسش نخست افسر که ـ  از محل اطلاعیه ها پرسیده بود ـ به سینه اش زد و گفت: همه اش را در اینجا دفن کرده ام…
افسر خندۀ معنیداری کرد و با کلماتی جویده گفت: تو بمن درس نده، یک وجبی، آخر بین ماها هم آدم با احساس و استقلال طلب پیدا می شود،… حالا بعدها تصدیق خواهی کرد.
درین لحظه سرباز، که با یک لیوان پلاستیکی و پارچی آب برگشته بود، به در اتاق رسید و پس آن که بچه ها هرکدام ته لیوان آبی خوردند، جروبحث آغاز شد و بچه ها به حکم اعتراض آدرسی به افسر نداده و وقتی افسر می خواست برگردد، با لبخند معنیداری گفت: امید که بد نگذرد! سرباز هم در را به روی بچه ها بست و رفت.

     وقتی بچه ها یقین کردند که آنها از زندان موقت دور شده اند، به جروبحث پیرامون نحوۀ برخورد افسره پرداختند، یکی از بچه ها پیشنهاد کرد، اگر امشب برایشان غذا آوردند، باز هم به حکم اعتراض از پذیرفتن شام، سر باز بزنند، ولی رسول پس از ذکر یک سلسله دلایل گفت: به نظر من، افسر ما را فراری می دهد، پس چه بهتر شام را بخوریم، تا درصورتی که بیرونمان کرد، گرسنه نباشیم و همه پذیرفتند.
شب عجیبی بود، هرچه خاطره داشتند به همدیگرگفتند، هرچه جوک بامزه و بی مزه بلد بودند، تعریف کردند و خندیدند! اما شب هنوز به نیمه نرسید… کم کمک خستگی و رنج راه از سوئی و ناراحتی زندان موقت شان از سوی دیگر آنها را در اندوهی کسل کننده فروکشید. سکوت بر بچه ها حاکم شده بود، اما هیچ کدام را خواب نمی برد… آهسته آهسته خستگی و خواب بر پلک بچه ها سنگینی می کرد که متوجه شدند صدای پائی بگوش می رسد. رسول گفت: خودتان را به خواب بزنید.

    آواز پا نزدیک و نزدیکتر شد، تا به در اتاق رسید مثل کسی که با زنجیر در اتاق ور برود، مشغول گردید،… ناگهان بچه ها دیدند که در باز شد و افسر بچه ها را مورد خطاب قرار داده گفت: یاالله، جون بکنید…
رسول متوجه شدکه افسر به جای باز کردن قفل، با میخکش بزرگ، زنجیر را روی درکشیده تا چنین وانمود کند که بچه ها به اثر کشیدن هرچه محکمترِ در، موفق شده اند میخهای زنجیر را در بیاورند!
افسر که دید بچه ها با ناباوری به مسئله برخورد می کنند، گفت: دَ، یاالله، گفتم جون بکنید… که دیر میشه… بعد درحالی که لبخند می زد رو به رسول کرد و گفت: در اولین مینی بوسی که صبح زود، از میدان ده حرکت می کند، فرار کنید.
رسول با عجله، ضمن ابراز تعارفات دست و پاشکسته ئی گفت: شما با یکی از بچه ها جلو بروید، ما دوتا هم می آئیم…
افسر برای آنکه اعتماد آنها را جلب نماید، پذیرفت و وقتی جلو افتاد، رسول با عجلۀ غیر قابل توصیفی اطلاعیه ها را در آورد و زیر بغل زد و با دوستش براه افتاد.
آنها در همان شب قسمتی از اطلاعیه ها را به مسجد ده انداختند و قسمتی را به پشت در خانه ها، ولی چون بیم آن می رفت که سر و صدای سگها، هر لحظه آنها را دچار مخاطرۀ دیگری بنماید، از رفتن به جای کسی که معرفی شده بودند صرفنظر کردند.
هوا سرد بود اما نه بگونه ئی که نتوانند طاقت بیاورند،… هنوز فجر طلوع نشده بود که در جوی سرکوچه وضو گرفته و براه افتادند و پس از دقایقی راه کویر را پیش گرفتند.
صبح یکی از روزهای آفتابی همان هفته، رسول با لباسهائی نظیف و قیافه ئی پرنشاط و موقر به سرکلاس حاضر بود، ولی هرچه ساعت به ده صبح نزدیک تر می شد، کلاسها خالی تر می گردید، تا آنکه درست در ساعت ده و نیم صبح، فریاد «مرگ بر شاه» فضای صحن مدرسه و خیابانهای اطراف آنرا پرکرد.

     دقایقی از سر و صدای شورانگیز بچه ها نگذشته بود که صدای غور و کلفتی از پشت بلندگو، از مردم و بچه ها خواست تا متفرق بشوند و بچه ها یک صدا داد می زدند: بگو مرگ بر شاه… و فریادهای شان آواز بلندگو را تحت الشعاع قرار می داد.
چند مرتبه که از اخطارهای بلندگو گذشت صدای شلیک مسلسل فضا را پرکرده و عده ئی از بچه ها هراسان پا به فرار گذاشتند.
رسول که درکنار در مدرسه با آرامش کم نظیری صحنه را تماشا می کرد، متوجه شد که چندتا از سربازها به فرمان فرمانده شان زانو به زمین زدند تا مردم را به رگبار مسلسل هایشان بسپارند.
او هرگز باورش نمی شد که سربازها مردم را به گلوله ببندند… اما وقتی صدای رگبار، فضا را پرکرد و بوی باروت به همه جا پیچید، متوجه شد که سربازها دارند با بی خیالی مردم را می کشند!
نه ترس برش داشته بود تا فرار کند و نه غمناک و دلگیر شده بود تا گریه نماید… حالت کاملاً خاص و عجیبی داشت، گوئی ماتش برده بود و حرکت نمی کرد… و همان طور که بدون قصد معینی این طرف و آن طرف را نگاه می کرد چشمش به سنگ در مدرسه افتاد که خدمتکار آنرا برای باز نگهداشتن در، آنجا آورده بود!
و درست لحظه ئی که سنگ را با قدرتِ هرچه تمام ترِ هر دو دستش، توی گوش یکی از سربازهای آدم کش خوابانید، صدای مسلسل فرمانده شان فضا را پرکرد و رسول بر روی سرباز زخمی افتاد.
فریاد هراسناک تکبیر مردم، خیابان و مدرسه را دوباره پرکرد… فرمانده که با باران سنگ و لنگ کفش و… مواجه شده بود، دستور عقب نشینی داد.
فریاد تکبیر روی تکبیر هجوم می آورد و… !
ولی لحظه ئی که بچه ها پیکر رسول را از زمین بر می داشتند متوجه شدندکه گلوله های آتشین مسلسل، از ران راست تا سینۀ چپ او را یکسره شکافته است.»

دسته‌ها
شکوه شهادت

قسمت دوم رمان شکوه شهادت

   تازه آفتاب قسمتی از وسط حیاط را فراگرفته بودکه زنگ در حیاط به صدا در آمد، سیمین که درکنار سینی صبحانۀ مادرش نشسته بود و هی از این در و آندر صحبت می کرد و لقمه درست
می کرد تا هر طور شده به خوردش بدهد، مثل فنر از جایش جست و درحالی که به طرف در خانه می دوید، با ژست خاصی گفت: مادر شرط می بندم که یوسف… و پس از مکث کوتاهی ادامه داد: نباشد… و رفت.
وقتی پلۀ در حیاط را باز کرد متوجه شد کسی مقابلش نیست، یواشکی سرش را بکوچه بدر کرد و تا چشمش به پسرجوان ناشناسی که کنار دیوار ایستاده بود افتاد، با آنکه مقنعۀ نیمه بلندی به سر داشت، خود را عقب کشیده گفت: فرمایشی دارید؟!
جوان، با ادب ویژه یی سلام کرد و پس از آنکه جواب سیمین را شنید پرسید: آقای مهاجری تشریف نیاورده اند؟
سیمین گفت: نخیر، ما هم کمی دلواپسی داریم، البته مسئلۀ دیگری نیست ولی چون مادرم مریض هستند، هم خودش ناراحت است و هم با یوسف یوسف… گفتن ماها را قدری ناراحت ساخته است.
جوان پس از آنکه گفت: آها، بلی… ادامه داد: مثل اینکه قرار بود مسافرت شان از یک هفته بیشتر طول نکشد ولی… سیمین که نگذاشته بود حرفش تمام شود گفت:… بلی تقریباً دوازده روز شد، حالا اگر فرمایشی باشدکه من بتوانم انجامش بدهم،… جوان با تبسم محجوبانه ئی گفت: نه خواهر… فقط می خواستم بدانم برگشته اند یا نه!
فاطمه خانم که متوجه دیرکردن سیمین شده بود فهمید که سیمین شرط یک طرفه اش را برده و وقتی سیمین وارد اتاق شد پرسید که بود مادر؟!
سیمین جواب داد: نگفتم یوسف… و پس از لبخند شک آلودی ادامه داد: نیست… پسره ئی بود که به بچه های پاسدار بیشتر شباهت داشت و می خواست بداند که یوسف آمده یا نه. فاطمه خانم که بواسطۀ مریضی و دلگرفتگی همه چیز را سرد و سیاه می دید، با لحنی که هراس ویژه ئی در آن نمایان بود گفت: پاسدار به یوسف چکار داشته؟!… باز نکند آقا دسته گل تازه ئی به آب داده… ؟!

     سیمین که متوجه وضع روحی مادرش شده بود وسط حرفش دوید و گفت: کی گفت پاسدار… گفتم که جوانی بود که به پاسدارها بیشتر شباهت داشت… خوب، حالا همۀ بچه های حزب اللهی به پاسدارها شباهت دارند، اینکه نمیشه گفت چیزی… گذشته از آن، حالا گرفتیم این پاسدار، مگر چطوره؟! لابد می خواهد پیش از اینکه یوسف به جای دیگری وعدۀ همکاری بده، ازش وعدۀ همکاری بگیره تا با سپاه همکاری بکند و ممکن صدتا مسئلۀ دیگر… فاطمه خانم که از برخورد سیمین و بخصوص نحوۀ جانبداری غیرمستقیم او قدری عصبانی شده بود گفت: خیلی خوب بسه دیگه خانم… برای توکه همۀ اینها شدن نوه های حضرت زهرا… آدم نمیتونه حرفشونو هم بزنه… آخر من که نگفتم… سیمین که متوجه بی حوصله گی مادرش شده بود لبخندزنان گفت: نه مادر جان… منظورم این بود که فال بد نباید بزنیم، نه یوسف… الحمدلله طورش هست و نه هم بچه های پاسدار… بی جهت با کسی مقابل می شوند، شما هم که این دو سه روز… ناراحتی تان بیشتر شده، دلهرۀ شما هم بیشتر شده… !

     سیمین آنروز را تا ظهر با مادرش به گونه ئی سر کرد که در طول دو سال بیماری سر نکرده بود، دل فاطمه خانم عین سیر و سرکه می جوشید، تا آنکه بالاخره سیمین مجبور شد و به مادرش پیشنهاد کرد… تا برای روشن شدن دلش دعای عرفه را بخواند و او هم پذیرفت.
ظهر که امیر آمد متوجه شد که مادرش قدری بهتر است ولی سیمین همچه بفهمی نفهمی گرفته به نظر می رسد… و چون یواشکی متوجه اوضاع شد، به سیمین گفت: عصر می روم تلفن می زنم، منتها به شرط اینکه تا خبر درستی به چنگ ما نمی افتد به مادر چیزی نگویی … سیمین هم پذیرفت.
نهار آنروز، امیر با مادرش خیلی شوخی کرد و سر به سرش گذاشت و سعی کرد تا هم او را سرگرم و امیدوار کند و هم او را بخنداند!
وقتی نهار تمام شد، امیر درحالی که مثل بچه های لوس قیافه گرفته بود، با لهجة مخصوصی گفت: اگر نهار خوش مزة امروز را درکنار خانم جون خودم می خوردم حتماً کیف می کردم… آنهم چه کیفی! همه اش گناه داداش یوسفه که نه خودش دست به کار میشه و نه هم علامت سبقت آزاد می زنه!
سیمین که خنده اش گرفته بود با لحن سرزنش کننده و شوخی آمیزی گفت: گناه خودته… تو اگر داداش یوسف را تشویق کنی، کار خودت هم راه می افتد.
فاطمه خانم که از شنیدن این حرفهای شوخی آمیز قدری برسر صرافت و حال آمده بود، با لحن و آهنگ اشتیاق آمیزی گفت: اگر به من باشد و شماها به حرف من بکنید، خیلی دلم می خواهد تا پروین آقایی را به یوسف و خواهرزاده اش را هم به تو بگیرم و… امیر با عجله حرف مادر را قطع کرد و در حالی که به شدت خنده اش گرفته بود گفت: به شرط اینکه آبجی سیمین را هم به ریش داود خان بچسپانی… سیمین وسط حرفش دوید و عین آدمهایی که توقع نداشته باشند حرفهایی از این دست را بشنوند، در حالی که با لبهایش ژست تأسف آمیزی به خود گرفته بود رو به امیرکرد و گفت: ای بی شعور…

     فاطمه خانم اصلاً مجال تمام کردن حرف را به او نداده و با عجله گفت: خیلی هم خوبه، مگر چکارشه؟!… و امیر زده بود به زیر خنده و غش غش می خندید و می گفت: دیدی آبجی… دیدی آبجی؟!
هنوز چند دقیقه ئی به اذان عصر مانده بود که امیر برگشت… ولی قدری ناراحت و مشوش به نظر می رسید، سیمین با عجله پرسید: تلفن کردی؟! و او با حالتی تردیدآمیز گفت: آره، اما…
ـ اما چی… طوری شده؟!
ـ هیچی، طوری هم نشده… منتها نمی دانم چرا یوسف به ما نگفته…
سیمین قدری دست پاچه شده بود، نگذاشت امیر حرفش را تمام نماید، لذا با عجله سؤال کرد: چی چی را نگفته… چرا درست حرف نمی زنی؟!
امیر هم که از دست پاچگی و عجلۀ سیمین ناراحت شده بود، با لحن تشرآلودی گفت: اگر تو بگذاری، و ادامه داد:… هیچی، یوسف دو روز قبل به شیراز آمده، حالا به شیراز چه کارهایی داشته که به ما نگفته و یا لااقل تلفن نزده… نمی دانم!

     سیمین درست مثل کسی که خبر خوشی را شنیده باشد، شکفته شده گفت: ای بابا، دلم را انداختی… خوب معلوم که به شیراز چکار داشته، اگر من می دانم، او با هر نهادی بوده وعدۀ همکاری داده… خوب وقتی وعدۀ همکاری داده باشد، او باید مقدمات اداری و نمی دانم معرفی نامه و چی و چی را… اول در مرکز استان بسپارد و بگذارند، بعد برود سرکارش… جانم جان… الان میرم به مادر میگم و کلی خوش خبری می گیرم…
امیرکه تا حدودی حرف سیمین را منطقی و درست تلقی می کرد گفت: نه، به مادر بگو دو روز دیگر و شاید هم جلو دنبال تر حرکت می کند… من رفتم نماز… خداحافظ.
وقتی امیر از مسجد برگشت، به مادرش گفت: صبح این همه دلهره درست کردی… که سپاهی از یوسف چه می خواسته و چی… چکار شده و… اونیکه صبح اینجا آمده بوده، پسر دوست نازنین خودت محمود زارعیان بوده نه کس دیگری. هم مرا ناراحت کردی، هم خواهر و هم خودت را،… باز چیزی که خیلی به نظر عجیب می آید اینست که سیمین او را نشناخته!
در این لحظه صدای سیمین از اتاق بغل دستی آمدکه: چند سال است او را ندیده ام، آن وقتها هم که ریش و پشمی… و اورکتی نداشت، صبح هم، در یک نظر به چشمم آشنا آمد، اما نتوانستم درست تشخیص بدهم.

     فاطمه خانم از اینکه او را شناخته بود و به یاد روزهای جوانی و دوستی با مادرش و… افتاده بود، هم از دلهره بیرون آمد و هم خوشحال شد و در یک لحظه تصمیم گرفت، در اولین فرصت با تازه نمودن دیداری، خاطرات خوش دوران گذشته را تجدید نماید.
ساعت حدود پنج و نیم بعدازظهر بود، آفتاب کم کمک از صفحۀ کنار باغچه جمع می شد که یوسف با یک یا الله گفتن بلندی وارد شده و تا چشمش به مادرش افتاد که روی دوشک کوچکی به باغچۀ پلاسیده و گلهای رنگ و رو رفته پناه آورده، بعد از دادن سلام پرمحبتی گفت: خیلی دیر کردم ها؟!
فاطمه خانم که از دیدن یوسف آنهم در زمانی که انتظارش را نمی کشید خوشحال شده بود گفت: شکر که آمدی… اما توکه دیروز توی تلفن گفته بودی که دو سه روز دیگر می آیم؟!…
سیمین از ترس اینکه مبادا یوسف خیت بکاره، قبل از سلام دادن به یوسف گفت: نگفتم جلوی راه مسافر شگوم بد نزنین… سفر یک هفته ئی که این حرفها را نداره، این هم یوسف خان… بعد هم به یوسف سلام کرد و اشاره یی هم رساند و قبل از اینکه یوسف جواب مادر را بدهد، گفت: خوب، لابد کارش تمام شده و با خود گفته از اینکه اینجا بمانم، بروم بهتر است!
یوسف که تازه متوجه دروغ بافی های سیمین شده بود، حرف او را تأیید کرد و چندتا بهانۀ مصلحت آمیز دیگر هم تحویلش داد… و تا زمانی که صدای اذان از بلندگو بلند شد، سه تائی با هم گفتگو کردند.
آنشب، بیشتر از همه سیمین خوشحال به نظر می رسید، زیرا که یوسف با همة فهم و فراست و باریک بینی های علمی و سیاسی اش، پس از چندسال، آنهم در آخرین تحلیل به جائی رسیده بود که سیمین از خیلی وقت ها پیش، به آن رسیده بود!… اوکه بارها از جانب یوسف متهم به کودنی شده بود، اوکه بارها از جانب این و آن تمسخر دیده بود و دنبال رو آخوندها قلمداد شده بود، نشاط دیگری داشت.

     وقتی یوسف به مسجد رفت، با لهجۀ شوخی آلود و نیشداری به مادرش گفت: از امشب جناح حزب اللهی های ستاد مرکزی منزل مهاجری، برجناح مقابل می چربد… لذا با هوشیاری… مواظب خودتان و موضع گیری هایتان باشید،… و مادرش که با وجود احساس درد پهلو، از خوشحالی می خندید، با لحن مهرآلود و فیلسوفانه ئی به سیمین گفت: کاری نکن که خرش به بوم بره و هنوز هیچکاری نشده، بزنه به زیر همه چیز و باز بشه همان آش و همان کاسه… و بعد با کلماتی شمرده و محکم افزود: تو باید کلاً گذشته را فراموش کنی، البته این فراموشی بیجا نیست، از هرنگاه به فراموش کردنش می ارزد… البته نمی خواستم تو را راهنمائی کنم و معلم اندیشه و اخلاقت باشم، فقط خواستم از تو خواهش کنم که با یوسف این طوری باشی.
سیمین نگاه معنیداری به مادرش انداخت… چون متوجه بود که وضع روحی مادرش درآن شرایط ایجاب جر و بحث را نمی کند، پس از غورت دادن آب دهانش، درحالی که ابروها را بالا کشیده و پلک هایش را روی هم گذاشته بود، گفت: چشم.
آنشب پس از صرف شام، امیر با لحن شوخی آمیز همیشگی اش گفت: از این به بعد دیوارهای معدۀ ما زودتر چرب خواهد شد، چون که اقلاً هفتۀ یکبار داداش ما مأموریت بیرون از شهر خواهند رفت و در برگشت شان، آبجی همۀ ما را مثل امشب، سور عنایت خواهند کرد!
یوسف که با دندانهایش ور می رفت و هی لایشان را لایروبی می کرد، رو به مادرش کرد و گفت: لابد به این طفلکی ظرف این دو هفته هیچی ندادین؟!
درین اثنا صدای سیمین بگوش رسیدکه می گفت: آره… می بینیم که طفلک از لاغری آه به نهاد نداره… و همه خندیدند!
فاطمه خانم که دوباره به یاد کار یوسف افتاده بود، با عجله مسئلۀ خوراک و غذا را رها کرده، همانگونه که خود را به متکای خود نزدیک می کرد از یوسف پرسید: راستی چطور شده رفتی توی جهاد کار گرفتی؟ و با لحن ویژه ئی ادامه داد: من که اصلاً دوست ندارم، خوب بود می رفتی داخل فرهنگ، داخل دارائی… نمی دانم یک جای خوب دیگری،… هر چند حالا هم که رفتی، انشاءالله که خدا خیر پیش کند، اما سعی نکن همانجا بمانی… برو داخل اداره ئی که وقتی چهارتا قوم و خویش می شنود، نگوید اوه، اینهم شدکار؟! آخر آدم دوستی دارد، دشمنی دارد، باز بخصوص در این دوره و زمانه که اگر دوتا به آدم دوست هستند، ده تا دشمن اند.

     امیرکه تا این لحظه ، بی تابانه به دهان مادرش چشم دوخته بود و منتظر بود که حرفش تمام شود تا با شیطنت هایش یوسف را دست بیندازد، قبل از آنکه یوسف جواب مادرش را بدهد با عجله گفت: خوش خبری مادر، ایشان اول پیشنهاد رفتن به جبهه را داده بودندکه اگر قبول می شد، حالا باید در آشپزخانۀ صلواتی تره خورد می کردند و یا پوکه های داغ توپهای یکصدوسی… نمی دانم کیلومتری را جمع آوری می فرمودند! و در حالی که می خندید ادامه داد: خیلی هم باید از خداجونت سپاسگزار باشی که دعاهای نکرده ات را قبول کرده و آقا داداش را از بغلت جدا نکرده… بعله ننه جون.
فاطمه خانم که با حالتی توقع آلود به یوسف نگاه می کرد وگویا منتظر شنیدن این خبر نبود، رو به یوسف کرد و پرسید: امیر راست می گوید؟!
یوسف با تأنییِ همیشگی که از همه کس جرأت مداخلۀ بی موجب را می گرفت جواب داد: آره… ولی خوب… و پس از مکث کوتاهی ادامه داد: البته نه به آن صورتی که امیر می گوید، وسپس افزود: البته منظورم آن نبود تا به آنها ـ که منظورش دولت بود ـ صداقت خود را اثبات نمایم، بلکه می خواستم تقاص نکرده کاریهای خود را از خودم بگیرم و دین اسلام را هم ادا کرده باشم… دوست دارم، حالا که به حقانیت جنگ و به ضرورت ادامه اش باورکرده و گردن نهاده ام، جانم را در شرارۀ تباهی سوز آن نورانیت بخشم… تا خامی هایم را بسوزاند و پخته ام کند، مصفایم نماید،…!
امیر نمی خواست شوخی هایش را کنار نهاده و لحظه ئی جدی تر با زندگانی و… برخورد نماید، آهسته به سیمین گفت: خواهر ضبط را روشن بگذار که شعار داداش را ضبط کنم، لااقل به درد پسره ئی که امروز دنبالش آمده بود می خورد!

     سیمین که دوست داشت یوسف حرفهایش را ادامه دهد، با قیافه گرفتن تشر آلودی به او فهماند که ساکت باشد، یوسف ادامه داد که:
اما نشد، و یکی از دوستان مجابم کرد تا هرچه تلاش دارم در جهاد به خرج دهم… درین لحظه رو به سیمین کرد و ادامه داد: یک لیوان آب بده خواهر…
وقتی سیمین بلند شد تا آب بیاورد… مادرش گفت: راستی خوب شد یادم افتاد… و روکرد به یوسف و پرسید: این پسره، این چی چی زارعیان… سیمین گفت: محمود… آره… چه کارت داشت.
یوسف جواب داد: هیچی… از چند روز قبل که او را در مسجد دیدم، خیلی دوستانه برخورد می کند، قبل از مسافرتم میل داشت با هم بیشتر بنشینیم و صحبت و همکاری کنیم.
امیرکه دست از شیطنت برداشته بود، پرسید: راستی داداش محمود توی سپاه کاره ئی هم هست یا نه؟!
یوسف همانگونه که به پنجره نگاه می کرد جواب داد که: تا جایی که من برداشت کرده ام در سپاه مسئلۀ کاره بودن مطرح نیست… آنجا بیشتر به ابعاد عمیق تر روحی و عبادی ارزش قایل می شوند، به اخلاص و ایثار توجه بیشتر دارند تا به ریاست و نمی دانم مرئوسیت… دقیقاً هم نمی دانم که به عضویت سپاه درآمده یا نه، ولی مثل اینکه کارش در همان رابطه است… خیلی دوست دارد منهم با سپاه همکاری کنم و چون خودش مدت زیادی اینجا نخواهد بود قول و قرارگذاشتیم با عده ئی از بچه ها آشنا بشم و گاه گداری با هم کارکنیم.
سیمین که تا این لحظه ساکت بود گفت: اگر من می دانم که او حتماً خود را به جائی رسانیده، طوری که از گفته های دوستانش فهمیده می شود، سر او حتی در دورۀ طاغوت هم برای کارهای سیاسی درد می کرده و تلاشهایی داشته و حالا هم که معلومه… یوسف جهت تأیید حرف سیمین گفت: آره! مثل اینکه اغلب توی کارهای جنگ و جهاده! هم در عملیات گذشته شرکت داشته و هم در والفجر 2 نام نوشته… و طوری که از گفتگوی او با یکی از دوستانش برداشت کرده ام، در جبهات غرب هم مدتی بوده، اما کارش چیه و چی بوده… راستش نپرسیدم… رویهم رفته پسر مؤمن، خوش برخورد و با وقاریست که آدم دوست داره با او نزدیکتر باشه.
امیرکه باز شوخی اش گل کرده بود… مثل کسی که با خودش به صورت هجوآمیزی چیزی بگوید، شروع کرد که: باز داداشم نوبر آورده…
سیمین با جدیت ویژه یی حرف امیر را قطع کرد و پرسید خوب داداش نگفتی کجا وعده گذاشتی با او؟!
یوسف جواب داد: به منزل خودش و بعد آب دهانش را فرو برد و ساکت شد، ولی قبل از آنکه دیگری سکوت را بشکند گفت: اما مثل اینکه خانواده اش نسبت به من کمی… و پس از مکث کوتاهی و مچ مچی ادامه داد: بی اعتمادند و یا لااقل بفهمی نفهمی خوشبین نیستند… !

     فاطمه خانم با عجله کلام یوسف را قطع کرد و گفت: نه، تو نباید نسبت به آنها عجولانه قضاوت نمائی… من همۀ آنها را خوب می شناسم و… یوسف که متوجه شد مادرش قدری حساس شده گفت: منظورم این نبود که آن ها برداشت نادرستی کرده اند، بلکه می خواستم بگویم رفتار و موضعگیری های من، طی این مدت طوری بوده که نمی تواند بزودی شک و تردیدشان را نسبت به موضع من رفع کند و اطمینان شان را جلب نماید… و این مربوط به آنها نیست، هرکس دیگری هم بود به همین فکرها می افتاد… و امیر لبخند زنان، در حالی که ژست غریبی به خود گرفته بود گفت: چنانکه آبجی جونم سیمین، خودشو از چنگال همین برداشتها در بیاره… بله که… نه آبجی؟!
سیمین نگاه ملامت آمیزی به او انداخت و هیچی نگفت و یوسف هم زد به زیر خنده… !
آنشب گفتگوهای شوخی آمیز و نشاط بار تا دیروقت به طول انجامید و خلاف شبهای دیگر، یوسف نیز، تا وقت خواب، پا به پای آنها گفت و خندید… و درست لحظه ئی که می خواست برای خوابیدن به اتاقش برود، سیمین رو به یوسف کرد و گفت: امشب تو هم به جای پیوستن به اهل علم به جمع حرافها پیوستی… و یوسف بدون اینکه چیزی بگوید، از اتاق بیرون شد.
صبح روز بعد با آنکه سیمین می دانست، یوسف می خواهد زود از خانه بیرون رود، با آنهم جدی نگرفت و یوسف را مثل روزهای دیگر، یک ربع از هفت گذشته به صبحانه دعوت کرد. از سوئی یوسف نیز که غرق خواندن و یا نوشتن بود، متوجه ساعت نشده و بعد از آنکه صدای سیمین را شنید، متوجه ساعت شد.
سر صبحانه زیاد معطل نشد و درست لحظه ئی که از پیچ کوچه بطرف خانۀ عباس لطفی دور زد، متوجه شد که ده دقیقه دیرتر رسیده و شاید عباس او را سرزنش کند. آخر عباس آدمی بود تشکیلاتی، منظم و درست کُپیۀ یک نظامی سخت گیر. او با همه چیز برخورد انضباطی می کرد… اوکه از سالها قبل و در دوران حاکمیت طاغوت و خفقان ساواک به عضویت انجمن اسلامی آن دوره درآمده بود، خیلی خوب متوجه شده بود که وقتی آدم کار جمعی می کند باید منظم و سختگیر باشد، ورنه از کجا معلوم که مثلاً دو دقیقه دیرتر رسیدن، دردسر دوساله ئی را ببار نیاورد!

     یوسف پیش خودش برای دیر رسیدن بهانه درست می کرد… و همین که انگشتش را روی دکمۀ زنگ فشار داد و صدای زنگ بلند شد، صدای عباس را شنید که می گوید: آمد، بله… مثلی که دیر هم کرده و آقا… صدتا بهانه هم توی توبرشه.
عباس خودش، در را بازکرد و دو دوست پس از چندی یکدیگر را درآغوش کشیدند و بوسیدند… عباس خوش آمد می گفت و یوسف هم تعارفاتش را جواب می داد… لحظه یی که یوسف وارد اتاق شد و چشمش به عکس امام افتاد رو به عباس کرد و گفت: چهارسال از انقلاب می گذرد، اما تو هنوز همان عکس قبل از انقلاب را برنداشته ئی؟! ورش دار بابا… یک عکس رنگی، بزرگ و زیباتری به جایش بگذار…
عباس تبسم کنان، در حالی که با دست اشاره به نشستن می کرد گفت: این عکس، خاطرات تلخ و شیرین دوران قبل از انقلاب را بیادم می آورد، لذا نخواستم، از آن جدا شوم… از خاطره های تلخ و شیرین آنروزها پند و عبرت می گیرم… اینکه می بینی خیلی ها بدون داشتن قصدی، با آنکه به انقلاب هم مؤمن هستند، فعالیت های دولت را در خیلی از موارد نارسا می پندارند، از آنست که تقریباً با گذشته بریده اند، زشتیهای گذشته را فراموش کرده اند، در زمینۀ مسایل اقتصادی فقط به یک بعد و آنهم فراوانی مواد مصرفی خارجی فکر می کنند.عباس که با یوسف رو راست و صمیمی بود و می دانست که هیچ وقت حرفهای او را متوجه خودش ندانسته و ناراحت نمی شود، با آهنگ صمیمانه ئی ادامه داد: این ها اغلب متوجه این نکته نیستند که استکبار و دولتهای استعمارپیشه، فراوانییِ کاذب را به بهای نابودی کامل زراعت مملکت ایران به ما هدیه! کرده اند! هر چند بعد سیاسی مسئله خیلی شرم آورتر است… و تو که سروکارت بیشتر با کتاب و قلم و اندیشه است بهتر می دانی که آنها از ما آزادی، اخلاق، هویت سیاسی، فرهنگی و… را گرفتند و به جایش سر همۀ ما را به یک سلسله مسایلی پیش پا افتاده گرم ساختند… و بعد در حالی که به یکی از بچه هائی که روی دوشک زانو زده بود اشاره می کرد، ادامه داد: به قول آقا مصطفای خودمان: مغز این کارها هم معلوم است، چیزی جز ضعف اندیشه و اخلاق و هنر و در یک کلام تضعیف بعد معنوی و رشد بعد حیوانی نتواند بود.

     مصطفی رهائی که پس از این مقدمه چینی و نقل و قول کمی جان یافته و ضمناً از دیدن یوسف قدری شکفته شده بود… و می خواست خیلی زودتر با او صمیمی بشود، درحالی که تبسمی ملیح به گوشۀ لبهایش نقش بسته بود و با ادب کاملاً ویژه ئی به یوسف نگاه می کرد گفت: معذرت می خواهم از اینکه وسط حرف شما می دوم… ولی می خواهم از آقای لطفی چیزی بپرسم…
یوسف با مهربانی خاصی گفت: خواهش می کنم… و لطفی با نگاهی معنیدار به رهائی گفت: بفرمائید آقا…
مصطفی تکانی به خود داد و گفت: با تحلیلی که شما از روحیۀ منتقدین به عمل آوردید، من این طور برداشت کردم که، پس در شرایط فعلی، آنهائی که بیشتر از کمبود مسایل رفاهی انتقاد می کنند و با انقلاب برخوردی معنوی نمی نمایند، همان دسته و قشری هستند که هنوز تحت تأثیر بعد حیوانی خود قرار دارند و هنوز نتوانسته اند از دام معدۀ خویش فرار کرده و به سوی مغز و اندیشه و بالاتر از آن به سوی قلب خویش هجرت کنند؟! درست عرض کردم؟!… و در حالی که با حجبی مهرانگیز تبسم می کرد دوباره به یوسف نگاهی کرد و ادامه داد: البته از اینکه در مقابل شما فضولی کردم، حتماً می بخشید…
یوسف با آرامش ویژه ئی گفت: خواهش می کنم… کلی استفاده کردم و… لطفی کلام یوسف را قطع کرده، با لهجه و ادبیات خود رهائی گفت: باز هم گل گفتی و در سفتی،… گفتی آنچه را از چون توئی توقع می رفت و چه نیکو گفتی، و در حالی که همه را خنده گرفته بود افزود: خوب آقای مهاجری لازم است قبل از هرچیز با برادرها آشنا بشی… این آقا کوچولوکه برخلاف ظاهر کم سن و سالش خیلی هم بزرگ و عالی مقام است، آقای… ببخشید جناب آقای سید مهدی صحرائیان.

     در این لحظه صحرائیان لبخند محجوبانه ئی زد و پس از آنکه خود را تکانی داد و چهارزانو نشست، با صدای آهسته ئی گفت: ایدهالله… و بچه ها خندیدند… و لطفی ادامه داد: آقای بغل دستشان، جناب… و تا می خواست اسمش را بگوید، صحرائیان با شوخییِ پرمزه ئی وسط حرفش دوید و گفت: فکر می کنم… آن یکی جناب نداشته باشد، و در حالی که همه می خندیدند، لطفی ادامه داد: بمانعلی ناصری و آقای دیگری هم سید مسعود مروج…  بعد همان طوری که اشاره به زارعیان می کرد گفت: آن بندۀ حق را هم که خود می شناسی… بعد به بچه ها رو کرده گفت: ایشان هم آقای یوسف مهاجری، همکلاسی سالهای قبل بنده.
مروج نگذاشت که لطفی حرفش را تمام نماید و با حجب و حیائی روحنواز در ادامۀ حرفهای او ادامه داد: که قبلاً در وصف ایشان گفتید نویسنده ئی ست توانا که… و لطفی افزود: که گمراهی چندی بر او چیره بود و قلمش در غلاف پندارهای باطل گیر کرده بود… و همانگونه که همه می خندیدند، یوسف گفت: این را هم بگو که هرگز قلمش در گرو باطل نرفته… و لطفی با صدائی دورگه و ژستی سینمائی ادامه داد: البته، البته… تأکید می کنم که ایشان در آن مدت نیز همانگونه که قبلاً هم گفتم، بیشتر در شک بسر می بردند نه در انکار و صحرائیان به علامت تأیید سرش را تکان داد.

     مادر عباس وقتی از آشپزخانه بیرون شد و چشمش به یوسف افتاد یکه خورد، او به خوبی متوجه این نکته شده بودکه اغلب کسانی که نزد عباس می آیند، همانهائی هستند که تصمیم گرفته اند به جبهه بروند. دلهرۀ عجیبی برش داشته بود، خیلی تلاش کرد تا برخود مسلط شود، اما مگر می توانست… سلام و علیکِ دست و پا شکسته ئی کرد و سعی نمود تا یوسف متوجه دلهره اش نشود، ولی در باطن مثل چشمۀ جوشانی می جوشید. هی با خودش حرف می زد:… یک روز این می آید و یک روز آن… مادرشون هم به جای اینکه از بچه های ورپریده شون شِکوه و گلایه کنن، از من گلایه می کنند!… بابا به من چه، انقلاب شده، بچه ها میل دارند کارهای نمی دانم انقلابی، نمی دانم چی چی بکنند… آخه جنگه… دشمن نصف مملکت را گرفته، خیلی ها داوطلبانه جبهه می روند… خوب معلوم است که بچه ها دیگر نمی توانند سرگرم توپ بازی باشند، به توپ چرمی قناعت نمی کنند، می خواهند دستشان با اسلحه آشنا بشه و چشم شان با گلوله و آتش توپ و خمپاره… آنوقت می آیند و از من بدبخت گلایه می کنند که پسر شما معرفیش کرد… که… !
درین لحظه که عباس وارد آشپزخانه می شد، تا برای یوسف چای ببرد، مادرش با لهجه ئی که التماس از آن می باریدگفت: ننه، از اینکه می خواهی یوسف را با خود به جبهه ببری دلم شور می زنه، آخر او تا حالا با انقلاب نبوده و بدتر از این… نبوده که نبوده، اصلاً به من چه که نبوده، ننه جون بدتر از اینکه نبوده، وضع مادرشه، اینکه نشد صحرائیان… این که نشد مروج و نمی دونم اون یکی دیگه… آخر مادرش هم مریضه و هم سختی دنیا را ندیده… وقتی تو زندانی بودی… او مرا نصیحت می کرد که: «جلو بچه ها را بگیر، آخر مشت و درفش که نمی توانند با هم در بیفتند… حیف نیست پسره را به جای اینکه روی تخت دامادی بنشانی به سلول تاریک زندان ببینی اش؟! و صد تا حرف دیگر!» حالا هم تو می خواهی او را به جبهه معرفی کنی.
عباس با لحنی احترام آمیزی گفت: اولاً که خودش اعلام آمادگی کرده، بعدش هم فعلاً رفتن به جبهه یی درکار نیست. او فقط می خواهد اسم نویسی کرده باشد تا در آینده…
مادرش با بی حوصله گی گفت: کرده که کرده… تو ازش بپرس که… عباس در حالی که می خواست با سینی چایی از آشپزخانه خارج بشه گفت: نه مادر، امروز کار از کار گذشته، همه باید برخیزند، همه باید… و مادرش که شتابزده او را دنبال می کرد گفت: پس بگذار من می پرسم…
عباس با صدای تحکم آمیزی، بدون اینکه متوجه وضع عاطفی مادرش بشود گفت: نه، و هنوز طنین صدای عباس کاملاً محو نشده بود که صدای مضطرب مادرش بگوش رسید که: نه چیه… باید مطمئن شوم که مادرش راضی هست یا نه…
وقتی عباس تبسم کنان چائی را جلو یوسف می گذاشت… یوسف که حدس زده بود موضوع جروبحث مادر و فرزند باید مسئلۀ او و ثبت نام او باشد، پرسید چه چیزی مادر را به دلهره انداخته است؟!
تا عباس رفت چیزی بگوید، مادرش از بیرون گفت: راستش یوسف، دلهره ام از ناحیۀ تو و برای مادرت بود… آخر او….
یوسف که متوجه قضیه شده بود با لحن اطمینان بخشی گفت: بلی، شما حق به جانب هستید، از لطف شما خیلی خیلی ممنونم، ولی این بار او مرا آمادۀ ایثارگری کرده… و افزود: اگر شک دارید، می توانید از خودش بپرسید.
عباس با نشاطی ویژه شانه  هایش را بالا انداخته و با آهنگ خاصی گفت: پس ما بی جهت، جهت می گرفتیم و صحرائیان خندید.
وقتی مادر عباس حرف یوسف را شنید، مثل کسی که بار سنگینی از روی سینه اش برداشته باشند، نفس راحتی کشیده، با لحن مادرانه و مهرانگیزی گفت: شما جوانها نمی دانید که مادرها تا کجا دلهرۀ شماها را دارند و چه قدر به شماها دلبستگی دارند، تو اگر… یوسف با ادب کاملاً ویژه ئی وسط حرفش دوید و در حالی که چشم به گلهای رنگ و رو رفتۀ قالین وسط اتاق دوخته بود گفت: فرمایش شما کاملاً درست و بجاست، من می دانم که شما روی چه علتی دلهره دارید، ولی باید به خدمت شما عرض کنم که: من نه می خواهم و نه هم می توانم به این زودیها به جبهه بروم، شاید داداش عباس هم این حرف را خدمتتان رسانده باشد…
مادر عباس که با یک نگاه به چهره اش فهمیده می شد نه تنها دلهره ئی دیگر بر او مستولی نیست که از شنیدن این حرفها، نوعی آرامش و نشاط ظریف هم او را فراگرفته، بی تابانه حرف یوسف را قطع کرده گفت: بلی، عباس برایم گفت:… ولی این را نگفت که مادرت هم رضایت داده… خیلی برای من عجیبه… و در حالی که استکانهای خالی را جمع می کرد رو به یوسف کرد و گفت: علت رضایت او را خودم باید خصوصی از او بپرسم… و بعد بلند شد تا از اتاق بیرون شود.
یوسف در حالی که می خندید و لهجه ئی کاملاً شوخی آمیز به خود گرفته بود، در میان خنده هایش گفت: حتماً چون ممکن است که من دروغ گفته باشم… و عباس هم با شوخی، ادامۀ حرف یوسف را اینگونه تکمیل کرد که: «اگر تو نگفته بودی، من می گفتم… !»

     مادر عباس که از اتاق بیرون شده بود برگشت و پس از آنکه نگاهی به یوسف انداخت، با مهربانی گفت: تو هنوز شیطنت های دوران بچه گی ات را رها نکردی و به طرف آشپزخانه
روانه شد.
بچه ها از برخورد این صحنۀ طنزآلود ولی کاملاً جدی، خندۀ شان گرفته بود، هر یک به یاد موضوعی مشابه افتاده بودند و اغلب به صحرائیان نگاه می کردند و می گفتند دیدی؟!
وقتی مادر عباس رفت، عباس برای اینکه قضیه را توجیه و رفع و رجوع نموده باشد، در حالی که چهار زانو زده و انگشتهایش را به هم قلاب کرده بود… با لحنی آمرانه و ارشادی گفت: دلهرۀ مادر بیجا نیست. احساسات رقیق مادرانه از یک طرف، ذوق و شوق بی حد بچه ها برای رفتن به جبهه از سوئی، ناراحت شدن بعضی از مادرها ـ که به یک حساب حق هم دارند ـ از طرف دیگر… همه باعث شده است که او نسبت به این موضوع و به خصوص رفتن بچه هائی که می شناسد، قدری دلهره داشته باشد.
مروج که تا آن لحظه و با وقاری خاص و حیائی ویژه، توجه یوسف را جلب کرده بود، وسط حرف لطفی دویده گفت: به خصوص بچۀ کم سن و سالی مثل آقای مهاجری… و بچه ها زدند زیر خنده.

     لطفی برای اینکه عظمت انقلاب را بیشتر تصویر کرده باشد و یوسف را نیز نسبت به راهی که انتخاب کرده، دلگرم تر و مصمم تر ساخته باشد، در حالی که به یکی از کتابهای قفسۀ روبرویش خیره شده بود، گفت: یوسف خان، تا موقعی که دو تا از برادرهای دیگر می آیند، داستانی را برایت خلاصه می کنم که تصدیق کنی، مادر بیجا دلهره نداشته است.
یوسف که نمی خواست مسئله را زیاد جدی بگیرد تا محور سخن قرار گرفته و او را از مسایل عمده تر دور سازد، با عجله گفت: آقای لطفی، من کاملاً مادر را درک می کنم، من می دانم که چرا ایشان دلهره دارند، من می دانم که این دلهره کاملاً از روی محبت و دوستی ست… من همۀ اینها را می دانم، لذا اگر مایل باشی، دوست دارم بیشتر با آقایان و تجارب آنها آشنا بشوم…
لطفی که برای شنیدن حرفهای یوسف ساکت شده بود، همان طور که به قفسۀ کتاب نگاه می کرد با صدائی کلفت و با آهنگی که گوئی می خواهد انشاء بلیغی را در مقابل جمعی از دانشمندان دکلمه نماید گفت: و ما را سخن نیز اندر باب آشنایی بیشتر با حضرات است.
بچه ها همه به لطفی چشم دوخته بودند، آنها می دانستند که هر وقت لطفی بخواهد مسئلۀ مهمی را مستقیم و یا غیر مستقیم به کسی القاء کند، همین ژست را بخود می گیرد، لذا ساکت شده و منتظر بودند که این بار لطفی چه خواهد گفت.
لطفی هم که متوجه آمادگی بچه ها شده بود، بدون آنکه سرش را بلند کند، نگاهش را به زمین دوخته و درحالی که لبهایش را با زبان تر می نمود گفت: روزی در اداره صحبت از بچه های کم سن وسالی شد که با همۀ کم سن وسالی، شوروشوق مردان بزرگی را دارند که پس از سالها ریاضت و عبادت و زهد و تقوی و بعد از پیمودن مراحل مختلف سیر و سلوک به درجه ئی رسیده اند که دنیا در نظرشان خوار و بی مقدار شده و زندگانی در نظرشان بی ارزش، لذا ذوق رهیدن از این زندان تاریک و بی ارزش مرغ روح شان را به سوی معبود و محبوب حقیقی به پرواز درآورده است، برای اینها که «جهاد» را به تأسی از فرمودۀ پیامبر (ص) و پیشوای بزرگ خویش، سیاحت می شمارند و به این یقین می رسند که هرگاه انسان بخواهد از شر خواریهای این زندگانی نجات یافته و در جوار خدای منان و محبوب ازلی مسکن گزیند، راهی جز پیوستن به جهاد الهی وجود ندارد، لذا باگریه، با زاری، با التماس و… و دست آخرهم اگر هیچ وسیله ئی کارگر نیفتاد، با استفاده از دروغی وکلکی ساده خود را به جبهه ها می رسانند.

     آن روز هر کسی گوشه یی از خاطرات خودش را ذکر می کرد، یکی از نوجوانی صحبت می کرد که بدون اجازۀ پدر و مادرش آمده بوده بسیج، و پس از ثبت نام، رفته بوده پادگان برای آموزش، و چون مادر و پدر پس از چند روز سرگردانی، نامۀ او را دریافت می کنند، و جهت دیدار و نیز بردن او به خانه، به پادگان می آیند، و مهمتر اینکه وقتی او متوجه می شود که می خواهند او را ببرند، پس از عذروالتماس، وقتی می بیند که آنها جدی هستند می زند به زیرگریه و درحالی که خود را به پاهای مادرش انداخته بوده است، زار زار اشک می ریخته و مادرش را به «عون» و «جعفر» و «قاسم» قسم می داده که راضی شوند تا او آموزش ببیند و به جبهه برود… و تا رضایت شان را کسب نمی نماید، رها نمی کند.
دیگری از پدری می گفت که وقتی دیده به هیچ وجه نمی تواند جلو پسر سیزده، چهارده ساله اش را بگیرد، خودش هم با او آمده بوده است به جبهۀ غرب… دیگری از خاطرۀ جالب تر دیگری… و یکی از همشهریهای خودمان هم می گفت: در جبهۀ دهلران به نوجوانی برخوردم که حالات مردان کامل را داشت. پرسیدم: آقا پسر شما از کجائید؟! با لبخندی محجوبانه ولی با لحنی استوار و محکم گفت: از جهرم.
پرسیدم: چند وقت است که اینجا هستی؟ جواب داد که حدود دو ماه و خورده ئی.
ـ  همه اش اینجا بودی؟!
ـ  نه موسیان هم بودم، ابو غریب هم بودم!… گفت بعد ازش پرسیدم: چند سالته؟!
ـ  چهارده سال… چرا؟
ـ  هیچ، چون دیدم خیلی کوچک به نظر می رسی، خواستم ببینم چطور آمدی به جبهه،… تنها یا همراه مثلاً پدر و یا برادر بزرگ… راستی تو… مدرسه نمی رفتی؟!
ـ چرا می رفتم، اما خوب… دلم بیشتر به جبهه بود، لذا نتوانستم آنجا طاقت بیاورم، دوست همشهری پس از نگاهی به عصای کوتاهش ادامه داد که: دو سه روز بعد با این نوجوان بیشتر آشنا شدم و متوجه شدم که او چون در خانواده ئی متدین و مذهبی به دنیا آمده، حاکمیت روح و اخلاق و آداب اسلامی در خانواده… در تربیت او نیز اثر زیادی گذاشته است… گذشته از اینکه در دوران انقلاب اسلامی خیلی زود جذب روح و جوهر انقلاب شده بوده و با همۀ کوچکی، کارهای شایسته ئی انجام داده… و مثلاً اعلامیه پخش کرده، شبنامه پخش کرده و نمی دانم، پیشنهاد اعتصاب مدرسه را به بچه ها می رسانده، بعد از حملۀ صدام، وقتی متوجه جهاد علیه کفار بعثی می شود، تصمیم می گیرد به جبهه برود، ولی خیلی زود متوجه می شود که چون او هنوز به سن قانونی نرسیده است، او را نخواهند گذاشت. اما از آنجا که روح بی قرارش به سوی جبهه ها پرپر می زده، به فکر چاره می شود… و سرانجام پس از مدتی جدال با خودش، تصمیم می گیرد، شناسنامۀ برادرش را به بسیج ارائه بدهد… و از همان طریق پس از گذرانیدن دورۀ آموزش، خود را به جبهة دهلران و… می رساند.
وقتی حرفهای عباس به اینجا رسید، روکرد به یوسف و گفت: یقیناً تو هنوز قهرمان این داستان را نشناخته ئی؟!
یوسف با خونسردی جواب داد که: راوی از همه چیز قهرمان کم سن وسال جهرمی یاد کرد اما از اسم و رسمش تا حالا نه چیزی پرسیده و نه هم گفته است… و در حالی که لبهایش را به علامت تعجب و پرسش شکلک می داد، ساکت شد و لطفی ادامه داد که: آن همشهری ما رو به من کرد و گفت: گمان کنم که شما او را بشناسید!
من و همچنین برادر قنبری که درست متوجه اسم و فامیلش نشده بودیم… دوباره پرسیدیم که: اسمش چه بود؟!
و او جواب داد که: سید مهدی صحرائیان.

     یوسف نگاهی به بچه ها و سپس به صحرائیان انداخت، دید که از حیاء آمیخته به نشاط سرخ شده و گونه هایش رنگ انداخته است… و همانگونه که نگاهش می کرد گفت: پس ایشان قهرمان داستان شما بوده اند؟!… و با صدائی که به زمزمۀ شعری عرفانی بیشتر شباهت داشت ادامه داد که:… و چه بزرگ قهرمانی! و کاش عصمت نگاه، زلالیی تبسم، عظمت روحی، ادب حضور، حجب و حیاء پرجاذبه اش را نیز… اوستادی از دیار پاکی به تصویر می کشید… و وقتی چشمش را که به گلهای قالین خیره مانده بود برگرفت و دوباره به صحرائیان نگاه می کرد، گفت: من به شما تبریک می گویم و از اینکه بیشتر با روحیۀ شما و عظمت روحی شما آشنا شدم، به خود می نازم و افتخار می کنم.
صحرائیان که بیشتر سرخ شده بود، با تبسم محجوبانه ئی گفت: آقای مهاجری، من که کاری نکرده ام، در جبهه، بچه هائی کوچکتر از من خیلی زیاداند که واقعاً آدم به آنها و به روحیۀ آنها رشک می برد… من که کاری نکرده ام… این آقای لطفی… و در حالی که لبخند می زد ادامه داد که: آخر ایشان آقای لطفی هستند و طبعاً سرشار از لطف… ایشان من و امثال من را تشویق می فرمایند…
یوسف نگذاشت که صحرائیان حرفش را تمام نماید و با همان لحن رقیق و تغزلی اش گفت: نه آقا، نه، شما از تشویق گذشته اید، شما از قیدها فاصله گرفته اید، روحهای در بند و مقید، روانهای نژند، زمین گیر و تنبل و انسانهای مردد و خام به تشویق نیاز دارند… آنهائی که خودشان برای خودشان کافی نیستند، آنهایی که از درون بیدار نشده اند تا برخیزند… آنهائی که عین لاشه های یخ زده به محرکی نیاز دارند، آنها محتاج تشویق می باشند تا شاید از بندهای خودساخته، از قیدهای وهمی و زنجیرهای خیالی رهائی یابند… آنها، نه شما… شما بیدارید و از قیود هم گذشته اید… شما چون بیدار هستید به تشویق نیاز ندارید… گمانم بر این است که آقای لطفی شما را تشویق نمی کند بلکه مرا و امثال مرا تخفیف می کند… تا شاید… شاید مثلاً به رگمان بخورد و بیدارمان بسازد!

    لطفی می خواست چیزی بگوید اما صحرائیان با محبت و حیائی کم نظیر و با شتاب وسط حرفش دوید و گفت: خواهش می کنم آقای مهاجری… این چه حرفی ست که جناب عالی می زنید… و درحالی که لبخند می زد ادامه داد که: حتماً چوب ترمان می زنید… اتفاقاً من می خواستم از ایثارگریهای یکی از بچه های خوب، چیزهائی خدمت شما تعریف کنم، تا خود شما تصدیق بفرمائید که من نه کاره ئی بودم و نه هم عمل قابل ذکری انجام داده ام، ولی حالاکه شما این جوری برداشت می کنید، تصمیم خودم را عوض کردم… من از این که سه ماه در آنجاها بودم ولی لیاقت رسیدن به مقام شهادت را نداشتم، احساس خجالت و شرمساری می کنم… من اگر آدم خوبی می بودم… اگر کسی می بودم که خداوند دوستش می داشت که شهید می شدم… شما حالا دارید مرا خجالت می دهید…
یوسف با محبت ویژه و صدای زنگدار و آرمانه یی گفت: شما که بزرگ هستید… نباید مثل من به خودتان بخورید… چون آن وقت ما بیشتر به خودمان می خوریم… و پس از آنکه رو به لطفی کرد، ادامه داد: این طور نیست آقای لطفی؟!
وقتی لطفی با ژست ویژه ئی گفت: والله چه عرض کنم… یوسف دوباره ادامه داد که: خوب… بهتر است برای اینکه از کیفیت جبهه و روحیۀ جوانها بیشتر آگاه بشوم، خاطرات شما را هم از زبان خود شما بشنوم.
صحرائیان می خواست عذر و بهانه بیاورد که عباس با اشارۀ خاصی به او فهماند تا بگوید و تعارف را کنار بگذارد و سپس برای تأکید مجدد گفت: بگو برادر، تعارف را کنار بگذار، شماها بعد از این باید رو راست تر باشید، نه اینکه تعارفات افراطی شماها را از همه چیز باز بدارد.
صحرائیان در حالی که به برگهای پلاسیدۀ یکی از گلدانهای پشت پنجره خیره شده بود، عباس را مخاطب قرار داده و گفت: آقای لطفی، می خواستم راجع به همان دوستی صحبت کنم که خاطراتش را نوشته بود و خیلی هم زیبا تصویر کرده بود… که چگونه دور از چشم ساواک اعلامیه های امام را با دوستانش پخش می کرده… و وقتی هم دستور داده بودند که اطلاعیه ها را به یزد و کرمان برسانند، چگونه نرسیده به مقصد، بدام می افتد و زندانی… !

     لطفی که بقیۀ ماجرا به یادش آمده بود گفت: آره، آره… و تا می خواست حرفش را ادامه دهد صحرائیان گفت: چون صحبت از جبهه و بچه های جهرم شد… حالا، خاطرات یکی از بچه های جهرم را می گویم و نوشتۀ آن داستان را می سپارم به خود آقای مهاجری… که هم بخوانند و هم لطف کنند، آنرا اصلاح نمایند… چون به نظر من چیز آموزنده و جالبی ست… و بعدها بدرد می خورد.
رهائی که بیشتر ساکت بود، همانطورکه با انگشت هایش بازی می کرد گفت: به شرط اینکه مربوط به برادرانی که فعلاً اینجا حضور دارند نباشد، وگرنه من یکی که گوش نمی دهم…
زارعیان و بمانعلی ناصری هم با او همصدا شده گفتند که درست است… ما هم اگر مربوط به جمع حاضر باشیم، نمی شنویم.
صحرائیان با وقاری کم نظیر ولی آمیخته با شوخی گفت: نخیر، مربوط به قهرمانیست با استقامت و لبخند زنان ادامه داد: نه که شما ترسوها!
مروج که بلندتر از دیگران می خندید… وسط خنده هایش گفت: ایدک الله یا شیخ و همه دوباره خندیدند.
صحرائیان رو به مروج کرد و گفت: دیدی چه زود تحت تأثیر عظمت روحی آن قهرمان قرارگرفتی؟!
مروج پرسید: چطور؟!
صحرائیان درحالی که خود را برای گفتن داستان آماده تر می کرد و چهار زانو می زد گفت: اتفاقاً من می خواستم خاطرات حمید مقرب را تعریف کنم… کسی که حتی در جبهه هم جلسات قرآن گذاشته بود و وقتی یکی از بچه ها آیه ئی را خوبتر می خواند، همین جملۀ ایدک الله یا شیخ را بلند می گفت و دیگران هم الله الله می گفتند.
یوسف از رد و بدل شدن حرفهای شوخی آمیز و تحلیل و برداشتی که صحرائیان از آن داشت، شگفت زده شده بود، و همانطورکه سبیل هایش را دست می کشید، چشم هایش خیره  مانده و در حیرتی عظیم فرو رفته بود… گوئی عظمت روحی بچه ها، آن تحلیل نهایت باریک عرفانی آنها و آن صداقت بیان و عظمت ایمانی که به این گفته ها داشتند، او را از مجلس بیرون برده و در توفان حیرت انگیز اندیشه ها و افکاری دیگر غرق ساخته بود… گمان می کرد خواب می بیند و در دنیای رؤیاهای نوازشگر، به سرزمینی راه یافته است که در آن جز پاکی و صداقت و خلوص و مهر و ایثار و تفاهم و روشندلی و یک رنگی و همبستگی و صفا و صمیمیت چیز دیگری وجود ندارد، جائی که عشق حاکم است و عشاق از پس پرده های ظلمانی طبیعت، روح مصفای یکدیگر را مشاهده می کنند، و صفای باطن هریک، خود زبان گویای رمز آلودی ست که واقعیتهای جاری در ورای زمان و مکان را بگوش جان و چشم دل دیگری می رساند! سرزمینی که درآن روان های تابناک و آزاد مردمش، شعر همدلی و همزبانی را با زبان ایثار و اخلاص زمزمه می کنند… و حرائیان می خواهد پرده از این چشم انداز برگیرد و یوسف را با گوشۀ بسیار مبهم و محدودی از آن وسعت زلال بیکران، آشنا نماید!… لذا تصمیم گرفت، از همان لحظه با بچه ها و حتی با شوخی هایی که اینها می کنند جدی برخورد کند… زیرا که در همان لحظات اول متوجه شد، شوخی های اینها نیز تحلیل دارد و از نوع و جنس شوخی های دهن پاره های فحاش ولگرد نیست، گویا زبان اینان حتی در لحظات شوخی، ارتباط عمیقی با روح پرنشاطی دارد که خبر از رازهای بزرگ و بزرگتری می دهد. لذا با همۀ وجود چشم و گوش شده بود، تا سخنان صحرائیان را با عمق لازمه اش درک نماید.

     صحرائیان که متوجه شده بود یوسف با اشتیاق حاضر است تا آن خاطره را بشنود… درحالی که تبسم ملیحی بلب داشت و به زارعیان چشم دوخته بود گفت: کاش خودش هم اینجا بود تا می دید که با چه مهارتی خاطرات او را تعریف می کنم… ولی حالا هم که حضور ندارد… می گویم و رو کرد به یوسف و ادامه داد: عرض کنم به حضور شماکه من با حمید تقریباً بعد از اردوی دانش آموزی تهذیب در سال 61 آشنا شدم، ولی این آشنائی در حدی نبود که بتوانم او را خوب بشناسم و به قول برادر زارعیان بدانم چه روح بزرگ و پرتلاشی در جسم کوچک او لانه کرده و چه ابعاد وسیع و عمیقی را برای دست یابی و تحقق درنظر گرفته است.
البته او قبل از تشکیل اردوی تهذیب هم فعالیت هائی داشته مثلاً در قسمت واحد مدارس راهنمائی، همکاری داشته… در تشکیل کلاسهای عقیدتی برای بچه های دورۀ راهنمائی سهم فعال داشته… ولی بعد از تشکیل اردو، وقتی بچه ها از فعالیت های حمید و تلاشهای پردرخشش و نقشی که او با همۀ کوچکی ایفا کرده، صحبت می کردند، ماها هم به شوق می افتادیم… اما خوب، فاصلۀ ماها و حمید خیلی زیاد بود.
بعد از سپری شدن دورۀ اردوی تهذیب، ما تا رفتیم با حمید دوست بشویم و در کنارش انس بگیریم، گردان دانش آموزی تشکیل شد و حمید با عده ئی از بچه ها رفت جبهه.
درین لحظه صحرائیان مثل کسی که خاطرۀ بسیار عزیز و حسرت انگیزی بر او غلبه کرده باشد، درحالی که چشم هایش را بر هم گذاشته بود تا تصویر آن خاطره را خوبتر و دقیق تر زنده نماید، آهی کشید و ادامه داد: او که به تشکیل کلاس و درس و بحث عادت کرده بود، در جبهه هم بیکار و منتظر حمله نمی نشست… تنها به شناسائی افراد دشمن بسنده نمی کرد… لحظات عمر را با ارزش تر ازآن می شمرد که بگذارد بدون برنامه و تلاش و تکاپو سپری شود، لذا در جبهه هم جلسۀ قرآن و حدیث گذاشت، تا از طریق گرفتن انس بیشتری با کلام خداوند، روح خودش و بچه ها را هم تلطیف نماید و هم تکاملی بخشد.
درین جا یوسف حرف صحرائیان را بریده گفت: او که این همه به درس و بحث تمایل نشان می داده، چرا اصلاً کلاسهای منظم درس را رها می کرده و می رفته جبهه و درس و کلاس دائر می کرده است… و همانطورکه به لطفی نگاه می کرد و ژست تعجب آمیزی به خود گرفته بود ادامه داد که: حیف این جور افراد که بین اینها و درس و کلاس جدائی می افتد و ذوق های عجیبی، آنها را از رشد باز می دارد!
صحرائیان که متوجه اعماق حرفهای مهاجری شده بود، نگذاشت یوسف حرفش را تمام نماید، لذا با عجله گفت: آقای مهاجری، از اینکه در برابر شما پرحرفی می کنم، پوزش می طلبم… ولی من واقعاً از اینکه می بینم شما درمورد مسایل آموزشی این طوری می اندیشید متأسفم، شما فکر می کنید اگر نظم درس بهم بخورد، دنیا بهم می خورد، آموزش هم به هم می خورد… اینها در مورد من و امثال من درست می باشد و حرف شما را هم تصدیق می کنم… اما درمورد روح هایی مثل مقرب درست نیست، چه این روح ها در محدودۀ معیارهای معمولی محصور و محکوم نمی شوند… شما فکر می کنید او بعد از سپری نمودن مدت پنج ماه در جبهه، وقتی برگشت، اصلاً نرفت امتحان بدهد؟! نه خیر او امتحان داد و نمرات عالی هم گرفت، و همین بچۀ کم سن و سال، با آنکه ماهها در بخش های مختلف جبهه از شناسائی و طرح و برنامه و… گرفته تا پیوستن به تک علیه دشمن سپری کرده بود، پس از سپری کردن امتحان، در تابستان همان سال، نه تنها فعالیت های وی در اتحادیۀ انجمن های اسلامی به اوج خودش رسید، و باز نه تنها عضو فعال اردوی اخلاص، در همان تابستان شمرده می شد که به معاونت واحد تبلیغات اتحادیه هم انتخاب شد!
شما افرادی مثل حمید را با ماها مقایسه نکنید… ما دوتا کتاب که می خوانیم، حوصلۀ ما سر می رسد و ذهن ما دیگر هیچ چیزی را نمی پذیرد، اما حمید مقرب ذهن باز دیگری داشت… کتابها از او می ترسیدند، من وقتی شنیدم که او با گردان دانش آموزی به جبهه رفته است، خیلی متعجب شدم…

     یوسف که از این همه تعریف و تمجید کاملاً شگفت زده شده بود و خیال می کرد شاید باز هم در تعجب صحرائیان نکته ئی نهفته است، و به همین واسطه هم حرفش را قطع کرده بود، پرسید: چطور؟
صحرائیان هم که از توجه بی سابقۀ یوسف خوشحال به نظر می رسید، پس از آن که دستی به موهای سرش کشید ادامه داد: راستش من بعد از تشکیل اردوی تهذیب، فقط حمید را با همین اسم «حمید» می شناختم و از این که فامیلش مقرب است، نه اطلاعی داشتم و نه هم زیادی پرس و واپرس کردم تا بدانم چیست… وقتی حمید جبهه رفته و آنجا هم خودی نشان داده بود. روزی یکی از همشهریها، ضمن تعریف خاطرات جبهه از نوجوانی به نام مقرب تعریف می کرد و از فعالیت هایش خیلی تقدیر می نمود… اما بعد از این که من دانستم، قهرمان خاطره های این همشهری ما همین حمید خودمان می باشد، هم یکه خوردم و هم متعجب شدم، چون بعد از صحبتها بود که تازه متوجه شدم حمید برادر «شهید هادی مقرب» است! شهیدی که شاید درآن وقت هنوز یک سال هم از شهادتش نمی گذشت… بلی، آقای مهاجری… قهرمان اینهایند، در جبهه که می روند، همه را متحیر می سازند و با شیرین کاریهای شان همه را درس اخلاص می دهند… به مدرسه دانش آموزان را و در اتحادیه و اردوها هم… بلی.
یوسف که سراپا گوش شده بود، به این فکر افتاد که صحرائیان دارد غیر مستقیم وظایف او را به وی گوشزد می کند، یک بارهم به ذهنش آمد، نکند صحرائیان مرا مسخره می کند… ولی زود به خود آمده و از خویش پرسید: آیا حق با او نیست؟… آیا ما خیلی دستوری و قالبی به مسایل نگاه نمی کنیم؟ آیا همین تحلیل ها نبود که می گفت حکومت اسلامی مثلاً تا چند ماه دیگر، از نظر اقتصادی و یا نمی دانم فلان و بهمان به بن بست می رسد؟! آیا… و دیدیم که… !
یوسف با همین اندیشه ها و افکار، دست وپنجه نرم می کرد که زنگ در حیاط به صدا درآمد و لطفی با صدای بلند گفت: خودشه، آمد… بچه ها آماده شویم که دیر وقته.
وقت بیرون رفتن، صحرائیان با ظرافت ویژه ئی خود را به یوسف رسانیده، و پس از پوزش خواهی پرسید: آقای مهاجری، اجازه می دهید امروز عصر، آن نوشته را خدمت شما بیاورم؟!
یوسف که از ادب حضور و فکر باز او بسیار خوشش آمده بود، درحالی که دستش را بر شانۀ او گذاشته و او را همچون عزیزی به خویش می فشرد، با لبخند مهربانانه ئی گفت: این حرفا چیه؟!
تو نه تنها پرحرفی نکردی، که اگر راستش را بخواهی مرا هم ادب کردی… عصر هم زودتر بیا که هم آن نوشته را آورده باشی و هم بیشتر با هم بنشینیم و صحبت کنیم.
صحرائیان درحالی که به صورت یوسف نگاه می کرد، تبسم کنان گفت: ممنونم آقای مهاجری.