دسته‌ها
مولوی شناسی

ارزش عمر – بخش دوم

مولانا شناسی

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لِلّهِ رب العالمین الحمد لله اول الا اولاً کانه قبله و الاخر الا آخر یکون بعده الذی قصرت ان یرتهی افشاراً ناظرین و عجرت ان یأتهی اوهام الواسفین ابتدءِ بقدرته الخلقه ابتداعا و خرتعهم علی معیشتهی اختراعا ثم سلک بهم طریق ارادتة و بعثهم فی سبیل محبته ثم صلاة و السلام علی خیره خلقه و اشرف بری ایت الذی ثم اف السماء بالاحمد و العظیم ابا القاسم مصطفی محمد (ص). و علیه عبن نهی سید الموحدین امام العارفین علی بن ابی طالب اولاده المنتجبین اما بعد قال مولانا فی المثنوی.

گفت پیغمبر که نفحت های حق اندرین ایام می آرد سبق
گوش و هوشّ دارید این اوقات را در ربایید این چنین نفحات را
نفحه آمد مر شما را دید و رفت هر که را می خواست جان بخشید و رفت. نفخه دیگر رسید آگاه باش تا از این هم وا نمانی خواجه تاش
چون دم رحمان بود کا ن از یمن می رسد سوی محمد (ص) بی دهن
دفن کن از مغز و از بینی ذکام تا که ریح الله آید در مشام
این سخن هایی که از عقل کل است بوی آن گلزار و سرو و سنبل است
بوی گل دیدی که آنجا گل نبود جوش مل دیدی در آنجا مل نبود
بو قلاویز است و رهبر مر ترا می کشد تا خُلد و تا کوثر تو را.
با درخواست پوزش که مقداری وضع حقیر متعادل نیست؛« با همۀ اینها کوشش خواهیم کرد بحث امروز را به ادامۀ بحث «وقت شناسی» از دیدگاه حضرت مولانا به پایان ببریم.
در جلسۀ گذشته مقدمه هایی پیرامون اینکه عرفاء به وقت، زمان و عمر چه قدر و تا کجا اهمیت می دهند عرایضی تقدیم شد. یک ضرب المثلی دارند عرفاء می گویند:
«صوفی ابن الوقت باشد ای پسر» این اصطلاح بین ما و شما به مفهوم بدی جلوه کرده البته به یک معنا مفهومش کاملاً مطابق با عمل است. می گویند که آقای فلانی چگونه مردی ست؟
می گویند: خیلی آدم ابن الوقتی است. به این معنا که در زمان ظاهر خان، ظاهر شاهی است. داوود که بیاید داوود شاهی می شود. ترکی که بیاید ترکی شاهی می شود؛ تا برسیم به حالا که کرزی شاهی است. به هر دوره خودش را با همان دوره انطباق می دهد.
این لفظ را در فرهنگ اسلامی کسی که این تلوّن مزاج را داشته باشد برایش می گویند: منافق و این حالت رفتار روانی را می گویند: نفاق.
صوفی ها می گویند: انسان، عارف، پسر وقت خودش است.
کسانی که اولاد دارند می دانند فرزند را چه چیزی کلان می کند؟. پدر، مادر! اگر پدر و مادر نباشند چه؟ مشکل است. نمی گوییم که بزرگ نمی شود ولی مربی به کار دارد. مربی پدر و مادر کی است؟ علی الظاهر باز پدر و مادری که آنها داشتند. ولی مربی واقعی کی است؟ زمان است.
* و لذا در فرهنگ ما در فلسفه وقتی زمان را تعریف می کنند می گویند: زمان مقدار زمان را از قوه به فعل رسیدن تعبیر می کنند.
و حرکت را مقدار زمان می شمارند.
به هر حال، آن چیزی که واقعاً انسان را رشد می دهد وقت اش است.
بچۀ یک ساله تا بچۀ یک ساله و یک روزه، یک روز وقت بر او گذشته که این یک ساله و یک روزه شده حال اگر از این وقت در جهت گرفتن بهترین چیزها استفاده کردیم بر ما افزوده می شود.
عمر به حساب عرفانی، گرفتن چیزهاست.
چنانکه در تعریف زمان و در تعریف حرکت بین فیلسوفها و عرفاء اختلاف نظر است.
عرفاء وقت را، زمان را، میزان وقت و زمان را «ظهور و تجلی» می دانند. چه مقدار از من حقایق وجودی، نه تخیلی، نه گمانی، نه اعتباری چه مقدار از من حقایق وجودی ظهور می کند، همان مقدار عمر دارم. زمان وجودی من همان مقدار است.
اینکه نود و هشت سال عمر بنده باشد ولی فهم بنده عقل من دارا ای های وجودی من کم باشد در واقع من کودکی سالمند بیش نیستم. از نظر وجودی کودک هستم. از نظر زمان دهری سالمندم. کودک سالمند و متأسفانه ما در جهان امروز دو چیز زیاد داریم که هر دو یکی هستند:
کودکان سالمند زیاد داریم. و سالمندان کودک هم زیاد داریم. لذا، در کنار اینکه داد می زند که: صوفی ابن الوقت باشد ای فلان یا ای پسر! اینجا موضوع را زیباتر می سازد حرف را می برد و کلام را می کشد به حضرت پیامبر اکرم (ص) و او هم که خوب نایی بیش نبوده است کلام در واقع کلام حق است می گوید:
اگر دلت حداقل به خودت می سوزد یک
و دوم اگر به خودت احترام می گذاری دو
و سوم اگر در پی سودِ وجودی خودت هستید نه سود اعتباری؛ یک بچه ای رفته درس خوانده پانزده سال پیش سال هفتاد را در نظر بگیریم. از این طرف مجاهدین بر کمونیست ها پیروز شدند آقای ربانی آمده رئیس جمهور شده از این طرف یک بچه ای صنف هفت شروع کرده به درس خواندن این بچه حالا هفده سال درس خوانده شده فوق دکترا. آقای ربانی ده سال رئیس جمهور شما بوده از این ده سال بر او چه افزوده شده؟ اگر دوباره خودش را کاندید بکند مجاهدین حزب خودش به او رأی می دهند؟
امریکایی ها خیال می کردند و خیال می کنند که دنیا در مشت شان است. کسی فکر می کرد که یک لنگه کفش دنیا را این همه بلرزاند. خوب یک لنگه کفش که دیگر ارزشی ندارد. چیزی نیست. اینها سودهای تخیلی است. اینها دارایی های وهمی است. اینها سرمایه های اعتباری، وهمی و تخیلی است؛ که جز ابلهان نه کودکان؛ هاء! چون بعضی کودکان هستند بسیار بسیار فطین هستند عاقل اند و چنین سرمایه هایی جز ابلهان دل نمی بندند. بر می گردیم.
یک ـ اگر دلت به خودت می سوزد
دو ـ اگر خودت به خودت احترام قایل اید، حرمت قایل اید
و سه ـ اگر در پی سرمایۀ وجودی خودت هستید از وقت استفاده کن و آن چیزی را بگیر؛ چون چیزی می دهید. روز قبل هم گفتیم: ما چشم می دهیم گوش می دهیم دل می دهیم عمر می دهیم در برابرش باید چیزی بگیریم. در زمین حیات ما چیزی می ریزیم چیزی که می ریزیم یا گوش است یا چشم است یا عقل است یا دل است عاطفه است. باید چیزی بدرویم و آنچه میدرویم باید«بر ما» افزوده بشود.
درخت برای خودش، در نظر بگیریم. الآن در درون خودش درختها تلاش می کنند. اگر آب می گیرند اگر هوا می گیرند این را در درون در کارخانۀ درون به کار انداخته اند. فعلاً در کارخانۀ درونی دارند از او چیزی می سازند که وقتی شش ماه دیگر ما به او نگاه می کنیم سر ما از خجالت می افتد پایین. برای چه؟ برای اینکه این درخت از ما بارورتر است. در بهار شکوفه ای می دهد که فلک متغیر می شود. از نظر زیبایی و طراوت. فضا را تصفیه می کند. بعد از بهار باری می آورد که چند برابر وزن خود درخت است.
آقای تابش! تو چه بار آوردید؟ امسال در زمستان، در درون خودت چه کاری کردی در کارخانۀ درون چه تولید کردی که در بهار و تابستان از تو بشکفد و نمودار بشود چه کردید؟ درخت هر سال می دهد تو چه دادید؟ آیا بار امسالت عین بار پارسال بود یا نه بیشتر بود یا غیر آن بود؟
در این هفته بخصوص دلیل این ده روز اخیر به دلیل نزدیک شدن محرم من خیلی رنج بردم. خیلی می آمدند که بیایید شما فلان مسجد فلان تکیه صحبت کنید می گفتم: خوب بروید صادقیه جای دیگری یک روحانی بر دارید ببرید. نه این روحانیون همۀ حرفهایشان تکراری است خوب چه بگوییم؟
آی درخت! تو از من بهتراید؛ چرا؟ چون هیچ وقت شکوفه های تو برگ های تو میوه های تو تکراری نبوده است و نخواهد بود. اما، من چه؟
به هر حال، کسی که اینطوری باشد می گیرد تا بر او افزوده بشود.
و نکتاً عرشیه! خیلی عرشی!
درخت هر سال شکوفه که می کند بعد شکوفه ها را جمع می کند می برد به اتاق خودش داخل یک ویترین می گذارد؟ چه کار می کند؟ به پای دیگران می ریزد. دیدید دسته کند به دست کسی بدهد؟ نه! می گوید: لیاقت ندارد. به پای دیگران می ریزد. عطرش را چی؟ به شیشه می کند می گذارد که باز عروسی دخترش که شد بدهد به او؛ یا نه به پای دیگران می ریزد؟ میوه اش را چه؟
ای انسان! حیا کن. اگر آدم اید حیا کن. ادعا می کنید که من اشرف مخلوقات ام خودت را با یک درخت مقایسه کن ببین که چه هستید تو! این فرمان این حکم این نفحه این دعوت این پیام هر لحظه می رسد منتها خوب کو گوش. کو هوش که بشنود؟
گفت پیغمبر که نفحت های حق اندرین ایام می آرد سبق
اتفاق عجیبی که این بحث ما با چهارم و پنجم محرم همراه شده. نفحه یعنی: بوی خوش.
بوی خوش محرم هم می وزد. آنها چه کار کردند ما چه کار کنیم. به قول حضرت بیدل دنیا را و تاریخ را به یک انجمن تشبیح می کند و می فرماید:
کیست درین انجمن محرم عشق غیور.
محرم عشق کی است درین انجمن درین تاریخ درین دوران درین دنیا.
ما همه بی غیرتیم آیینه در کربلاست.
به هر حال، کل یوم عاشورا، کل شهر محرم. کل یوم العاشورا و کل عرضٌ الکربلا مشروط به اینکه:
فکر باشد و دل باشد. هر ماهی محرم است. هر روزی عاشورا است هر زمینی کربلا است.
کربلا چیز دیگری نیست: «شکوفایی» انسان کامل است. هر جا انسان کامل شکوفا بشود کربلا است.
هر روز انسان کامل شکوفا باشد عاشورا است. هر زمینی که در او انسان کامل شکوفا بشود کربلا است فرقی نمی کند.
گفت پیغمبر که نفحت های حق اندرین ایام می آرد سبق
درین روزها می گوید منظور محرم نیست. منظور پیامبر(ص) هر روز از بعد از بعثت من هر روز نفحۀ الهی به طور مسابقه آمیز به سوی شما می آید. بوی خوش رحمت به سوی شما می آید. نسیم و فیض رحمانی و رحیمی به سوی شما مسابقه گرفته
اندرین ایام می آرد سبق
گوش و هوش دارید این اوقات را
هم به این نفحت ها و پیامش گوش بدهید هم هوشتان را از دیگر چیزهای وهمی خیالی اعتباری مسخره پس بگیرید متوجه اینجا بکنید.
گوش و هوش دارید این اوقات را در ربایید این چنین نفحات را
این جلوه های رحمانی این فیوضات رحمانی و رحیمی را بچلافید، چور کنید.
ما و شما یک اصطلاحی داریم: چور ملی!
فعلاً چیه؟ نه چور ملی فعلاً نیست! چور چیه؟ چور بین المللی، چور جهانی چون همه ریختند که چورتان کنند.
در ربایید این چنین نفحات را
بعد تنبیهاً حرف خوبی می زند برای غافل هایی مثل بنده:
نفخه ای آمد شما را دید و رفت
شما توجه نکردید. چه کلام زیبایی دارد حضرت حق به حضرت عیسی (ع).
باز عید رحمت است. سال نو عیسوی است تولد روح الله است این را هم بگوییم خیلی زیبا است: به حضرت عیسی می گوید:
یا عیسی! به بندگان من بگو این نفحات از همین نفحات است.
ای عیسی! به بندگان من بگو: من تا کی بر دروازه منتظر شما ایستاده باشم و شماها نیااید؟ تا کی من به دروازه منتظر شماها ایستاده باشم و شما نیایید؟ بگواید: خدا یا ارحم الراحمین، یا رب العالمین شما همین را هم نگویید هر چه مااید از این و از آن بطلبید از زمین و زمان بطلبید از خاک و شوره بطلبید از خدا نطلبید. تا کی من منتظر باشم!
نفحه ای آمد شما را دید و رفت
چون توجه نکردید:
هر که را می خواست جان بخشید و رفت. نه چیز دیگری.
آنهایی که از وقت استفاده کرده اند، رشد کردند. آنهایی که این فیوضات را با آغوش باز در بغل گرفتند، جان گرفتند.
ما جان دادیم آنها جان گرفتند؛ منتها باز تنبیح می کند می گوید:
غافل نشو! اینطوری نیست که این دروازه به روی کسی بسته باشد و یا این نفحه آمدنش و نفخه آمد و رفتش معطل بماند، نخیر.
نفخه ای آمد شما را دید و رفت هر که را می خواست جان بخشید و رفت
نفخۀ دیگر رسید؛ صبح دیگری شد. شنبه فردا است. جمعه امروز است. شب جمعهِ آمد فیض بَبرّ! اگر دیگر شبها فرشتگان به ثلث آخر شب مردم را دعوت می کنند که:
ایها المؤمنون! دروازۀ مهمانسرای حضرت دوست باز شد! بفرمااید!
آنهایی که اهل نماز شب اند بلند می شوند نماز شب می خوانند؛ ولی شب جمعه که می شود اول بعد از مغرب فرشتگان داد می زنند: یا ایها المؤمنون امشب شب خاصی است. از اول شب دروازۀ مهمانسرای حضرت دوست باز است بفرمایید! نفخۀ دیگر رسید شنبۀ دیگری دوشنبۀ دیگری آن دیگری. آن گذشته را بگذار؛
بگذشته گذشت زو مکن یاد؛ زین آر زین لحظه مده به مفت لحظات عمر را بر باد.
نفحۀ دیگر رسید آگاه باش تا از این هم وا نمانی خواجه تاش
*چون دم رحمان بود کام از یمن.
این نفحه ها مربوط به جان انسانها است به گوش جان انسانها به شامۀ جان انسانها به چشم دل انسانها. جنس مادی نیست؛ مثالش را می گوید:
* چون دم رحمان بود کام از یمن می رسد سوی محمد (ص) بی دهن
یک داستان تاریخی داریم که مربوط می شود به اویس قرنی (رح)!
خوب دقت کنید
مثل اینکه اویس دلش به یاد حضرت پیامبر اکرم در یمن لرزیده و بعد با قلب خودش یک تعهدی بسته که به اولین فرصت می روم مدینه و زیارت پیامبر می کنم. آی! تا این به دلش بر می خورد بوی عطر این پیام عطر این نیت به مشام حضرت پیامبر به مدینه می خورد. لذا، می فرماید:
اِنّی لاَجِدُ نفس الرحمان مِن قِبَلِ الیمن. من بوی رحمان حضرت حق را از جانب یمن می شنوم. چه کار شده؟ ما و شما خیال می کنیم اگر شب جمعه رفتیم نشستیم دعایی خواندیم ذکری خواندیم نماز شبی خواندیم کار خوبی کردیم این عطر ندارد؟ امام زمان عطر این دعا به مشامش نمی رسد؟ فرشتگان این عطر را با خود به عنوان مایۀ افتخار به عالم بالا نمی برند؟ که ای فرشتگان بیایید ببینید که انسان خاکی چه کار می کند ما و شما که خاکی نیستیم نوری هستیم بیاییم ببینیم این خاکی چه کار می کند؟
این چند لحظه جلوتر بنده عرض کردم ای آدمها بیایید ببینید درختها چه کار می کنند؟ فرشتگان این بوی را می برند با هم افتخار می کنند می گویند: بیاییم نگاه کنید این آدم خاکی چه کار می کند؟.
انی لاجد نفس الرحمان من قبل الیمن! اویس آمد به مدینه. وقتی به مدینه پیامبر را می دید غش می کرد تحمل کرده نمی توانست؛ به این می گویند: عشق!
بعد چارۀ کار را بر این دیدند که به اویس بگویند اویس چون مادرت تنها است و به کمک تو نیاز دارد تو باید از مدینه خارج بشوید برو پرستاری مادرت را بکن. رفت جنگ در گرفت دندان پیامبر در جنگ سنگ خورد و شکست. خبر به اویس رسید؛ سنگ را بر داشت پرسید کدام دندان بوده گفتند مثلاً فلان دندان سنگ را به همان دندان زد.
گفتند: چرا این کار را می کنید؟ گفتند همدلی تقاضا می کند؛ همدردی تقاضا می کند؛ پیامبر درد دندان داشته باشد من انسانی باشم که ادعای همدلی و همدردی با پیامبر می کنم من آن درد دندان را نداشته باشم؟ در تذکرة اولیاء شخص عطار آورده که:
چون لحظۀ وفات پیامبر فرا رسید هر چیزی را به کسی بخشید. کنار بسترش نزدیک شدند گفتند: یا رسول الله! این خرقۀ تو را به که بدهیم؟ چون خرقه تهی کردید! این خرقه به کی بدهیم؟
فرمود: به اویس قره! یخ کرد دل شما!
باز در همین کتاب است که:
بعد از وفات و بعد از مراسم علی بن ابی طالب و عمر بن خطاب خرقه را بر داشتند می دانستند که در یکی از این بادیهای اطراف مدینۀ همان جا است. رفتند دیدند شترهایش می چرد خودش هم نماز می خواند. صبر کردند نمازش تمام شد. درود و سلام پیامبر را به او گفتند و خرقه را به او دادند.
یک سؤال عجیبی می کند. روی می کند به عمر می گوید: تو پیامبر را دیدید؟
می گوید: بلی دیدم.
می گوید: فکر نکنم دیده باشید!
میگوید: نه دیدم. می گوید: اگر دیدید به من بگو که ابرویانش به هم پیوسته بود یا باز بود؟ عمر می ماند؛ که یعنی چه؟
راست می گوید؛ من از مهابت پیامبر هیچ وقت نتوانستم به صورتش نگاه کنم، که ببینم ابرویانش به هم پیوسته است یا نه. سرم را بالا می کردم نمی شد پس می انداختم پایین.
ز حیا به محفل ناز او نگهم به دیده نمی رسد
ز حیا می خواهم نگاهش کنم نمی شود. تلاش می کنم سرم را بیاورم بالا و نگاه را بکشانم به صورتش نمی شود.
ز حیا به محفل ناز او نگهم به دیده نمی رسد
دو جهان زبان اگر هم بود به لب گزیده نمی رسد

سر و جان به آتش عشق زن اگرت نشاط دل آرزوست
که حلاوت لب آب جوی به عطش کشیده نمی رسد
به کنارت ای تن پر ز خون چه فغان کند دل پر فسون
که هزار نالۀ نی کنون به رگی بریده نمی رسد

این نفحت ها بدون اینکه دهان مادی لازم داشته باشد می آید؛ والله می آید. بالله می آید.
وقتی بندۀ مخلِصی در هر ایامی صبح شب روز وسط روز هر جا هر مکان کاری نیک انجام می دهد فرشتۀ موکلش این مایه را افتخار کنان با خودش به سوی عالم فرشتگان می برد، این کار است منتها ما بایستی کمی از این وضعیت مسخره ای که داریم بیرون بیاییم.
دفع کن از مغز و از بینی ذکام تا که رِیح الله آید در مشام
ما هم عقل ما خلل پیدا کرده ذکام شده هم جسم ما. نه بوی معنوی می شنویم نه بوی مادی. کسی که ذکام باشد چه بویی را فهم کند؟ هیچی! دفع کن! تلاش کنیم زدوده بشود تزکیه کن.
این سخنهایی که از عقل کل است بوی آن گلزار و سرو و سنبل است
از آن جا است دنبال همان بدو! بوی گل دیدید؟ از کجا؟ به جایی که گل بود، آنجا که گل بود. جوش مل دیدی که آنجا مل بود
بو قلاویز است و رهبر مر ترا. بو مخبر است. خبر رسان است.
قلاویز یعنی مخبر. یعنی اطلاعاتی یعنی جاسوس. جایی می بینیم بوی خوشی است این بوی در واقع جاسوس این است که برای ما می گوید پشت این دیوار حتماً باید گلهای خوبی باشد اگر نباشد این بوی از آنجا متصاعد نخواهد شد:
بو قلاویز است و رهبر مر ترا می کشد تا خلق و تا کوثر تو را
جایش معین نیست چون بوی از آن گلزار است جلوتر هم می گوید:
بوی آن گلزار و سرو و سنبل است.
نفحت ها، نفحت های حق است. بوی، بوی گل رحمان است. بوی فیض رحمانی است. بوی فیض رحیمی است. پس تا حضرت رحمان می کشد نه پایینتر. اگر مَردی بسم الله! اگر دلت به خودت می سوزد، اگر به خودت احترام دارید، اگر می خواهید که از سود و سرمایۀ وجودی بهره مند باشید بسم الله!
هست مهمان خانه این تن ای جوان.
این شعر را می خوانم دیگر تفسیر نمی کنم.
هست مهمانخانه این تن ای جوان هر صباحی ضیف نو آید در آن
به مهمان خانه هر روزی یک مهمان نوای می آید. دیگر درست است؟ به هتلها مسافرهایش نو به نو است یا نه، کهنه می شوند یا همان جا خانۀ شان می شود؟. نو به نو است.
هر صباحی ضیف نو آید در آن.
هر چه آید از جهان غیب وش در دلت ضیف است. به شرطی دل داشته باشیم که به دل ما از جهان غیب یک مهمانی بیاید.
هر چه آید از جهان غیب وش در دلت ضیف است او را دار خوش
اکرمُ ضّیف کان مُسلما او کان مُخلِصا
در دلت ضیف است او را دار خوش.
هر دمی فکری چو مهمان عزیز آید اندر سینه ات ای با تمیز! فکر را ای جان به جای شخص دان!
شما چه هستید؟ شما چه هستید؟ انسان چه است؟
مل انسان؟ هو الحیوان الناطق درست است؟ پس بگویید: من فکر هستم.
شما چه هستید؟ فکر هستم.
فکر را ای جان به جای شخص دان زان که شخص از فکر دارد قدر و جان
شما از فکر دارای منزلت انسانی شده اید یا از چیز دیگری؟
زانکه شخص از فکر دارد قدر و جان
فکر در سینه درآید نو به نو خند خندان پیش او تو باز شو!
استقبال کن. از فکر نو، خنده کنان به جلویش برو، به استقبالش برو، بَه بَه بَه
تا که چون با اصل گردد متصل شکر گوید از تو با سلطان دل
وقتی تو رفتید و از فکر استقبال کردید و در آغوش باز گرفتید و خندان کریمش کریمانه کرامتش بخشیدید اکرامش کردید؛ در برگشت به پیش سلطان خرد، به پیش سلطان دل از تو تعریف می کند:
بلی مرا فرستادید نفحه را فرستادید از این رسولت از این پیام آورت از این جاسوس تو استقبال شایانی کرد و شکرگذاری در محفل او. بله!
شکر نعمت نعمتت افسون کند.
* خوب بحث های ما در رابطۀ با عرفان عملی حضرت مولانا علیه الرحمة| و قرآن| پس از حدود دو سال و خرده ای به پایان رسید.
اگر عمری باقی بود و خداوند توفیقی عنایت کرد و نفحت های الهی را توانستیم قدر بدانیم و استقبال کنیم؛ بحث های آینده را روی یک موضوعی قرار خواهیم داد که تقریباً در بعد از حضرت مولانا عبدالرحمان جامی در هرات کسی متشبث نشده و در دورۀ حضرت جامی هم درس خیلی خصوصی بوده برای عده ای شش هفت نفره بوده. ما می کوشیم که آزادترش بگذاریم ببینیم که توفیق با ما چه خواهد کرد.
از اینکه در هوای گرم در هوای سرد در هوای غیر شایسته ای، حضرات شما عزیزان همۀ شما را گاهی بیشتر از حد معمول رنجانده ایم و زحمت داده ایم عذر می خواهیم و از کرامت شما متمنی آنکه بر این بندۀ حقیر فقیر و بر نارسائی هایش ببخشااید و با چشم بخشش بر او بَنَگرید؛
تا بحث های آینده که انشاء الله در آیندۀ نزدیک شروع خواهد شد همۀ عزیزان را به حضرت دوست می سپاریم و السلام علیکم و علینا و علی عباد الله الصالحین. بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد و آل محمد.

 

دسته‌ها
مولوی شناسی

ارزش عمر – بخش اول

اعوذ بالله سمیع العلیم من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین. الحمد الله اول الا اولاً کانه قبله و الاخر الا آخر یکون بعده الذی قصرت ان یرتهی افشاراً ناظرین و عجرت ان یأتهی اوهام الواسفین ابتدءِ بقدرته الخلقه ابتداعا و خرتعهم الا معیشتهی اختراعا ثم سلک بهم طریق ارادة و بعثهم فی سبیل محبت ثم صلاة و السلام علی خیره خلقه و اشرف بری ایت الذی ثم اف السماء بالاحمد و العظیم اباالقاسم مصطفی محمد (ص). صلاة الله و سلامه علیه و علیه عبن نهی سید الموحدین امام العارفین علی بن ابی طالب اولاده المنتجبین اما بعد قال مولانا فی المثنوی.

داد حق عمری که هر روزی از آن کس نداند قیمت او در جهان
عمر تو مانند همیان زر است روز و شب مانند دینارش مر است
می شمارد می دهد زر بی وقو تا که خالی گردد و آید خسوف
گر ز کوه بستانی و ننهی به جای اندر آید کوه از آن دادن ز پای
پس بنه بر جای هر دم را عوض تا ز عمر خویش وا یابی غرض
هر زمان خوش، هراسان باش تو همچو گنجش خفیه کن نه فاش تو.

بحث امروز ما از مباحث مربوط به عرفان عملی حضرت مولانا که شاید آخرین بحث باشد و بعد از این ببینیم که روزی ما و شما را حضرت دوست چه حوالت خواهد کرد؛ وقت شناسی و ارزش نهادنِ به عمر است. درین رابطه مولانا حرفهای بسیار زیبایی دارد و ما هم می کوشیم بیشتر در خود کلام مولانا متمرکز باشیم. دراین قسمت اول موضوع روشن است. منتها، واقع مطلب این است نمیدانم برای بنده شاید بیش از چند هزار بار اتفاق افتاده باشد: یک چیزی را جای امنی مثلاً گذاشته بوده ام، به خیال خودم بعد ورش داشتم جلوی روی خودم گذاشتم بعد دنبالش می گردم همین جلوی رو را نگاه نمی کنم این ور و آن ور را نگاه می کنم هر چه هم می پالم نیست؛ چرا؟ چون پیش روی را نمی بینیم.
آنچه دم دستی است ما متوجهش نمی شویم نزدیک ترین سرمایۀ انسان به انسان همین، هه، چه است این؟ نفس است. این نفس چیه؟ باد را من چندی می فروشند؟ وقتی لاستیک ماشین شما یا موتور شما یا بایسکل شما کمباد می شود میروید مثلاً سه کیلو باد می خرید چندی می دهید؟ پنج روپیه، ده روپیه دیگر بیشتر که نمی دهیم چون ارزان به دست ما افتاده و بخصوص مثل بنده که: نه بایسکلی دارد، نه موتوری دارد، نه ماشینی دارد؛ مفت به دست ما افتاده، قیمتش را نمی دانیم. خوب فکر کنیم این چیه که حیات ما از همان است.
اگر یک ریزه دستمالی را به بینی ما بکنند و دهن ما را هم یک چسبی بزنند؛ چه نخریدی که مردید؟ چیزی که مفت بود. دراین چیزی که مفت بود چه بود؟ حیات بود.
اگر کسی کلیه اش عفونت می گیرد و باید برش دارند و اگر بر داشتند اگر هر دو تا باشد باید یکی عوضش بگذارند یک دانه گرده به چند می خریم؟ من نمی دانم هرات دارد یا ندارد؟ که هرات ندارد کابل دارد؟ نیم سیر گوشت را می خریم به سی لک کالدار بعد به هر جا نشستیم صحبت می کنیم به اصطلاح داد و قال راه می اندازیم با کّر و فّر هم صحبت می کنیم که چه اتفاقی افتاد، کِی دست به دست کِی داد، چه کارها شد، خدا می خواست که برای ما کلیه ای پیدا شد.
و بلاخره ما ماندیم آقا این کلیه تو را نگاه نمی دارد. آن چیزی که مفت است تو را نگاه می دارد. چیزی که هیچی قیمت ندارد هیچ وقت هم نمیخرید ولی چون دم دستی است و مفت است اصلاً تا به حال عدۀ زیادی از ما روی همین مسئله فکر نکردیم که خداوند تبارک و تعالی درین باد از این باد چگونه آدم می سازد. از چه آدم می سازد؟ هر نوع ویتامین پروتئین و سایر چیزهای لازمۀ بدن را به این انسان بدهیم اما باد ندهیم چه کار می شود؟ آیا پروتئین است که انسان را رشد می دهد یا نه باد است؟
به هر حال اگر می بینیم بعضی از بزرگها مثل حضرت مولانا روی چیزهایی که به عقل مان نمی رسد و همیشه عادت کرده ایم سرسری بگیریم بی ارجش حساب کنیم با بی خیالی بسیار، بسیار شرم آور از او بگذریم توقف فیلسوفانه و حکیمانه و عارفانه می کنند. خوب است ما هم یک کمی دقت کنیم یک کمی وقت بگذاریم رویش فکر کنیم.
داد حق عمری که هر روزی از آن کس نداند قیمت او در جهان
و این واقعیتی است این عمر را حق می دهد عمر ارزشمندی هم است که قیمتش معین نیست شاید بتوانیم برای بعضی ها برای عمر بعضی ها یک قیمتی معین کنیم ولی خوب از بعضی ها معین نیست مثلاً قیمت عمر بنده پنجاه سالش به سه قران است. ولی یقیناً قیمت عمر حضرت آیت الله العظمی ناحض هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات؛ پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی دو شکر واجب.
از دست و زبان که برآید که از عهدۀ شکرش بدر آید
عده ای هستند که به بشریت نافع هستند به آدمیت نافع هستند به کمالات انسانی نافع هستند عمرشان هم قیمت ندارد؛ عده ای هم که مثل بنده هستند که خوب باز هم بی قیمت است؛ به مفهوم منفی کلمه.
این بخشها تا حدودی روشن است.
خوب دقت کنید
عمر تو مانند همیان زر است!
عمر از یک طرف به یک گونی ای، به یک انبانی به قول ما و شما همیان اصلش همیان است البته به زبان محلی انبان می نویسند و می خوانند انبان هم درست است ولی ادبی اش همیان است عمر را از یک طرف به همیان تشبیح کرده به انبان تشبیح کرده و از طرف دیگر همین عمر را به یک حسابگر تشبیح کرده کسی که کار حسابگری می کند. حسابدار است در مصرع اول تشبیح به همیان کرده در مصرع دوم به حسابرس کرده
عمر تو مانند همیان زر است روز و شب مانند دینارش مر است
دینار شمار، کسی که حسابرس است دینارها و درهم ها را شمارش می کند. دینار و درهم در قدیم در جاهای دیگر هم بوده. البته حالا به لفظ خودش. درهم یک سکه ای بوده که یک مثقال نقره بوده و دینار سکه ای بوده که از او بالاتر دیگر نبوده در قدیم از درهم کوچکتر بوده ولی از دینار بزرگتر نبوده. دینار معادل یک مثقال طلا است.
این عمر به یک همیانی می ماند که در او زر نهفته است برای چه زر؟ برای اینکه: در قدیم چیزی را بهتر از زر از طلا نمی شناختند. ولی امروز خوب چیزهای زیادتری پیدا شده و شناخته شده که قیمتش از طلا خیلی بیشتر، خیلی بیشتر است؛ نه اینکه بگوییم از جسم آدمیزاد نه از همین مواد معدنی مثلاً الماس قیمتش بالاتر است و حال که باز بخصوص اورانیم است می بینیم از الماس هم قیمت اورانیم باز بیشتر است و این کاری که این عمر می کند دینارهای تو را شمارش می کند.
ما در بعضی از روایات داریم که برای هر انسانی به تعداد نفس هایش عمر داده اند! به یکی مثلاً پنج میلیون بار نفس بکشد به یکی هشت میلیون بار به یکی دو میلیون بار به یکی بیشتر به یکی کمتر و هر نفسی چون یک دینار است و این عمر این دینارها را می شمارد تا کی به ته همیان برسد و بعد ببیند که دیگر دیناری در آنجا نیست.
می شمارد، کی؟ این دینارشمر، عمر.
می شمارد می دهد زر بی وقوف
نفس هی بالا و پایین می آید با هر نفسی که ما پس می دهیم چه می دهیم؟ عمر! چه می گیریم؟
شما از صبح تا حالا چند نفس کشیده اید؟ چه گرفته اید؟ نه، نفس که داده چه گرفته؟ این زر را داده چه گرفتید؟ باد که گرفته که باز پس داده. این مشکل است و اینجا است که دیگر آدم باید اگر کسی دلش برای خودش بسوزد این که می گویند: هیچ آنی حداقل بی ذکر خفی نباشد برای همین است.
آقا! ما به یاد خدا نیستیم! خوب، خدا به قول نیچه مرد؛ تمام شد، دفن کردند رفت به دنیای خودش! خودت که هستید؟ بله! خودت که نمرده اید؟ نه! این زرهای به این قیمتی را می دهید چه می گیرید؟
من بگویم فکر تو و خیال تو ـ فکر که ما کمتر داریم الحمد لِلّه ـ
فعلاً چهل تا از کشورهای پیشرفتۀ متمدن، می فهمید که چه عرض می کنم؟ آنهایی که به قول مردم عوام ما به کرّۀ ای مهتاب رفته اند و آپولو را به کرّۀ ای مریخ روانه کرده اند، نه به کره کجا؟ به کره ای او و اینها آمده اند تا برای ما فکر کردن بیاموزند؛ ما را اهلی بسازند؛ تا ما فکر کنیم، حالا فکر که نداریم حالا تا انشاء الله اینها پیروز بشوند این انقلابی که برای ما آورده اند، آزادی هایی که آورده اند، افتخارهایی که آورده اند، احترام هایی که آورده اند به یک جایی بَکشد. حداقل توهم داریم از خودمان بپرسیم این یک ساعت یا دو ساعت گذشته را من روی چه چیزی متوهم بودم؟ توهمات من و تخیلات من حول چه چیزی دور می زد؟ چه دادید؟ عمر! چه گرفتید؟ همان خیالات! و معمولاً تا جایی که این حقیر فقیر متوجه است.
خوب دقت کنید
کسی که فکر نمی کند حتی فیلسوف که فکر می کند کسی که فکر نمی کند توهم و تخیلش روی صور حقایق است. صور امور است نه خود حقایق و خود امور!
ما در ذهن خودمان یک سلسله صورتها را خلق می کنیم به طور مثال:
اینجا نشسته ام پشت ما به حالا وقت کرسی است دیگر به متکا تکیه دادم با خود تخیل می کنم که اگر هوا گرم شد موتور را سوار می شویم یا ماشین را سوار می شویم گوشت و پوست هم ور می داریم می رویم بخیر به همین شیدایی. خوب کجا است؟ دیگر جایی که ما نمی فهمم من قدیمی ها را به یاد دارم قلعه شربت می رویم به همین قلعه شربت این دیگ را پخته می کنیم می رویم گشت می زنیم می رویم کوه ها را نگاه می کنیم عکاسی می کنیم از این جاهایی که دریاچه هایی که است؛ اینها همه چه است؟ صورتهای محض است صورتهای تخیلی!
شما در همین قلعه شربت که رفتید با فکر خود بنشینید از آن ماهی های درجه یک بگیرید پخته کنید بخورید، سیر می شوید؟ با دوستی که دارید به گردش بروید و عشق کنید راضی می شوید؟ نه! برای چه؟ برای اینکه: ما درگیر صور اشیاء هستیم و حضرت مولانا و امثال مولانا هر چه تلاش دارند و حتی شمس که هنر کرد و از یک آدم معمولی مولاناای ساخت؛ تلاشش این بوده است که:
ای انسان! خودت را از صور اشیاء و امور آزاد کن؛ تا در بند صُوَری پوچ اید!
یک آیینه بزرگی را می گذاریم. یک قاب خوردنی ـ حالا هر کس هر چه دوست دارد. بنده معین نمی کنم. کسی یک چیزی دوست دارد کسی چیز دیگری را دوست دارد ـ این قاب خوردنی را جلوی آیینه می گذاریم برای طرف می گوییم می بینید؟ داخل آیینه را نشان می دهیم. می گوید: چه است؟ می گوییم: فُلان چیز خوردنی است. می گوییم بخور از داخل آیینه. تا کی بخورد که سیر بشود؟ آیا می شود که از داخل آیینه انسان چیزی را بخورد و سیر بشود؟ چون صورت محض است صورت محض یعنی هیچ هیچ!
از صبح چند تا نفس کشیدید؟ صد و پنجاه و دوازده تا! چه گرفتید؟ خیالات پوچ! هیچ در هیچ در هیچ! جامعۀ افغانستان از نظر فرهنگی پیش است یا عقب است؟ عقب است همه قبول داریم. ولی همین جامعۀ عقب افتادۀ عجیب و غریب نمی خواهیم خدای نخواسته، خدای نخواسته، خدای نخواسته، خاک به دهن این حقیر فقیر به کسی توهین کرده باشیم؛ ما در همین جامعۀ عقب افتاده دکتور زیاد داریم. آیا میلانی است که در آن تابلویی از دکتور نباشد؟ بسیار به ندرت است.
مهندس هم زیاد داریم روزنامه نگار و روزنامه چی هم زیاد داریم ـ به قول بعضی شوخها، (روزی نامه) ـ از اینها هم زیاد داریم. معلم هم زیاد داریم. حرفه ای هم زیاد داریم مسگر و نمی دانم آهنگر و برق کش و لوله کش و فلان و بهمان.
خوب دقت کنید!
چرا نویسندۀ خوب، چند تا داریم؟
چرا خطاط خوش نویس خوب، به کل افغانستان چند تا داریم؟ یعنی اگر بگویند هر دو دست را بلند می کنید یا یکی را؟ چرا؟
چرا شاعری که در سطح زبان: ایران، افغانستان، پاکستان، ترکمنستان، تاجیکستان و جاهایی که زبان فارسی هست سرآمد باشد چند تا داریم؟ علت چه است؟ علت این است که:
ماها همه روی صور باطله ذهنمان متمرکز است.
دکتور کارش ساده است. یک سلسله محفوضات را به حافظۀ مبارک خودش می سپارد. آنقدر این حافظ اش پر می شود که دیگر نیازی ندارد. مهندس هم همینطور از «حافظه» استفاده می کند؛
ولی، نویسنده «از فکر، از تعقل» باید استفاده بکند.
خوش نویس یا نقاش خوب، او هم با صور کار می کند؛ ولی با «صور متعالی و قدسی» در ارتباط است. و لذا، وقتی که کلام را می دهیم به دستش، مراجعه می کند به «مخزن صورتهای قدسی» از همین خطی که بنده می نویسم هیچ معلم باصطلاح بسیار با تجربه ای درست خوانده نمی تواند؛ آن نقشی می آفریند که جان انسان را مبتهج می کند؛ نقاش هم همینطور.
موسیقی دان خوب در طول این هفتاد سال اخیر در افغانستان بجز مرحوم مبرور مسرور «استاد سرآهنگ» ما دیگر چه کسی را داشته ایم؟ و از تار نوازان جز مرحوم استاد محمد عمر؛ اینها هم ذهنشان روی صورتهای نوایی و صوتی کار می کند ولی همه صورتهای قدسی است.
موسیقی دان های ما هم، موسیقی را؟ ماها چه را می زنیم؟ برگردیم حالا به جان خود ما! هاء! عمر نازنین را آتش می زنیم؛ هاء، این هنر ماها است:
عمر تو مانند همیان زر است روز و شب مانند دینارش مر است
می شمارد می دهد زر بی وقوف تا که خالی گردد و آید خسوف
مثال زیبایی می آورد حضرت مولانا:
گر ز کوه بستانی و ننهی به جای اندر آید کوه از آن دادن ز پای
درست است یا نیست؟ اگر از یک کوهی هی خاک بر داریم سنگ بر داریم آخرش چه کار می شود؟ یک کوه که نمی شود گفت، ولی یک تپۀ سنگی در قندهار ما داشتیم که از این سنگ شاه مقصود می گرفتند، الآن کجا است؟ دیگر نیست. سنگ رخام لشکرگاه، چه قدر از سنگ رخام باقی مانده؟ به تمام دنیا بردند. الآن دیگر رخامی ما نداریم اگر هم داریم رگه های بسیار بی رنگ و رویش است و بعد چون روش استخراج را ما یاد نداشتیم؛ مثل بنده که عمر خویش را منفجر می کنم؛ این تپه گگ های بسیار زیبا را منفجر کردند که سنگ بر دارند؛ چه بر داشتند؟ چه باقی ماند؟
گر ز کوه برداری و بستانی و ننهی به جای اندر آید کوه از آن دادن ز پای
پس بنه بر جای هر «دَم» را عوض. دَم اینجا به معنای نفس است.
از این مخزن قدسی هر نفسی را که بر می دارید باز به جایش یک چیزی بگذار؛ که این مخزن قدسی، این مخزن ربوبی خلاص نشود، به ته نزند.
در قدیم خیلی کار خوبی بود؛ من امسال یک بار دیدم ولی خیلی خوشحال شدم واقعاً خوشحال شدم: به یکی از زیارتها رفته بودیم. دیدم در آن زیارت هنوز جای سه نفر خلوت خانه، سه تا خلوت خانه تک نفری وجود دارد و جالب این بود خوشحالی بنده به این بود که در هر سۀ این خلوت خانه، به اصطلاح اهل ذکر نشسته بودند. این خلوت خانه حدوداً به اندازۀ یک متر، یک متر و نیم در دو متر همین قدر است که طرف بتواند جای نماز خودش را بندازد. و اگر خسته می شود یک سنگی، معمولاً قدیمی ها سنگی با خود می بردند، نه بالیشتی به زیر سر بگذارد و خستگی بگیرد وگرنه به شکل نشسته می خوابیدند؛ به شکلی که پشتشان به اصطلاح دراز کش نباشد؛ چرا؟
کسانی که می خواستند تمام ذهنشان هم خیال، هم وهم و حتی هم عقل از صور باطلۀ اشیاء و امور جمع بشود و متمرکز بشود و به یک نقطه قرار بگیرد به آنجا می رفتند.
وقتی به خلوت خانه می رفت به اندازۀ یک خشت از بالا یا دو خشت، هم هواگیر بود و هم نورگیر؛ نور دیگری آنجا نیست. چون آنها به نور نیاز ندارند. اگر گاهی نیت می کنند و قصد می کنند که قرآن بخوانند همان وقتی که می خواهند قرآن بخوانند می آیند بیرون؛ متباقی وقت دو زانو یا گاهی بلند شده یک پا را هم بلند گرفته، یک دست بالا و یک پا بالا است ذکر می گوید.
در همان خلوت خانه هم باز چشم را می بندد؛ چون چشم انسان باز به نور عادت می کند، به همان تاریکی عادت می کند؛ ممکن درزهای خشت ها و چیزهارا ببیند مشغول بشود. چشم را می بندد و متناسب با دستور استاد روی حروف متمرکز می شود؛ مثلاً می گوید: الحمد لِلّه! تسبیح به دستش است هزار بار الحمد لِلّه که می گوید، ذهنش روی الف الحمد است. باز فردا روی لام است. باز پس فردا روی ح است. باز دیگر فردا روی م است بعد به دیگر فردا روی دال است؛ همینجور دور می زند. ذهن را متمرکز می سازد که این صور باطله، این بهشت ربانی را آلوده نکنند؛ تا جانش به آن وحدت لازمه و به آن اتحاد واقعی دست پیدا بکند؛ از دست بُرد صور باطله آزاد بشود و مصئون باقی بماند.
ماها خیال می کنیم همۀ این مریضی ها همین دل درد و گرده درد و نمی فهمم بعضی ها که مثل بنده ریش شان درد می کند. نه آقا! کاش که همۀ دردها معده درد باشد گرده درد باشد. کاش انسان فقط قلبش نارسائی داشته باشد ولی فکرش خوب باشد، عقلش خوب باشد روانش آرام باشد آزاد باشد روحش آزاد باشد که نیست! همۀ حرف مولانا این است:
پس بنه بر جای هر «دم» را عوض
هر نفسی که دادید بگیر یک چیزی عوضش اگر نگرفتید باختید!
تا ز عمر خویش وا یابی غرض. «غرض» یعنی هدف.
هدف عمرت به دستت بیاید. بنده آن دوره هایی که جوان بودیم و بی عقل بودیم به قول هراتی ها سر ما بوی قورمه می داد؛ کتابی نوشتم بنام: «هدف داری و هدف گریزی» حدود چهار صد صحفه با قطع بزرگ.
چند نفر از ماها نشستیم پیش خود، برای خود یک هدفی تعیین کردیم که قیمت آن هدف از عمر ما بهتر و بیشتر باشد؟ اصلاً شده بیاییم بنشینیم بگوییم خوب، من زنده ام؟ بله حالا چند ساله ام؟ بیست و پنج ساله! خوب اگر قرار شد خدای نخواسته، خدای نخواسته چهل سال دیگر خدا به ما عمر داد آن وقت چه کار کنیم؟ می خواهم به چه برسم؟ این چهل سال را نفس بکشم، جان بکنم، غم بخورم، رنج ببرم، دردسر بکشم می خواهم به چه چیزی دست پیدا کنم؟
در تاریخ، از شماها نمی پرسم از حضرت استاد فرهنگ می پرسم. ایشان در بین کتاب نفس کشیدند در بین کتاب خوابیدند. در بین کتاب جوانی را خاک کردند و الآن هم هنوز الحمد لِلّه ادامه می دهند! چند تا کتاب در رابطة با هدف و هدف داری و هدف گریزی شما سراغ دارید؟ هیچ!
ما چه هستیم؟ ما چه می خواهیم؟ چرا نَفس می کشیم؟ چرا رنج می بریم؟ کسی هست که بی رنج باشد؟ از بچۀ سه ساله تا مرد سیصد ساله؟ ولی نمی فهمیم برای چه اینهمه درد و رنج و مصیبت و برو بیاها را تحمل می کنیم؟ هدفی برای زندگی خود معین نکرده ایم و نمی کنیم. نمی دانم اصلاً غرضی هم در کار است، هدفی هم در کار است؛ در پایان کار ما می خواهیم چه کاره بشویم؟
یکی می گوید می بینیم تلاش می کند که پولهایش اضاف بشود خیلی خوب. پولهایت که اضاف شد که چه کار کنید؟ ده تا خانه درست می کنم. خوب که چه کار بشود؟ بیست تا ماشین می خرم. خوب باغ درست می کنم. خوب می خوریم خوب می گردیم می رویم دنیا را می بینیم. که چه کار بشود؟ هیچی دیگر تمام می شود بادهایش ته می شیند به قول قدیمی ها؛ خیلی مهم است این بیت حضرت مولانا یک دفتر حرف دارد.
پس بنه بر جای هر دم را عوض تا ز عمر خویش وا یابی غرض
و بیت بعدی بسیار تکان دهنده است بسیار تکان دهنده است زیاد رویش معطل نمی کنم.
هر زمانِ خوش، هراسان باش تو.
چون خوشی انسان را غافل می سازد. وقتی خوش بودی بیشتر بترس؛ و برای همین هم است که اهل معرفت در محله های خوش گذرانی، در محافل خوش گذرانی شرکت نمی کنند. شاید بگویید چرا پیامبرها و جانشینانشان موالیانشان اینها بیشتر وقتی کار جدی ای نداشتند وظیفۀ جدی ای نداشتند می رفتند به خلوت دعا می کردند ـ یک ـ
و گریه می کردند برای چه؟ برای اینکه:
خوشی گمراه کننده است؛
خوشی غفلت آور است؛
خوشی انسان را فریب می دهد؛
جانش را از او می گیرد؛ و وقتی گرفت چیزی که به او می دهد چه است؟ هیچ هیچ هیچ.
از خوشی ها ترسان باشید، هراسان باشید. اگر به عروسی ها می روید اگر به تفریحگاهها می روید به مجردی که خنده ها زیاد شد؛ بلند شوید. بلند شوید بروید راه بروید.
اگر بازی ها بازی های باصطلاح سرگرم کننده طولانی شد رها کنید در همان حینی که بسیار جدی شده و بسیار گرم شده و بسیار داغ شده بلند شوید رها کنید؛ بروید راه بروید. خوشی خوب است منتها با کی انسان خوش باشد؟
شیرین ترین لحظات عمر آنی است که انسان خودش، خودش را در حضرت دوست فراموش کند و گم کند، نیابد.
بود چندی که از یادش سراغ خویش می گیرم.
وقتی یادش به دیدار من می آید از یادش می پرسم من را ندیدید؟ نمی دانید من کجا هستم؟ خوشی این است.
خوب دقت کنید
خوشی به عنوان حرف عرفاء!
خوشی، واقعیت خوشی اگر بگیریم خوشی را عصاره کشی بکنیم و عصاره اش را عصاره کشی بکنیم و آن عصارۀ عصاره را هم عصاره کشی بکنیم این می شود:
خوشی در بی خویشی به حضرت دوست است و لاغیر.
این خوشی های دیگر همه خوشی های نفس است و نفس در همان لحظات عقل را افسار زده و از عقل دارد سواری می گیرد؛ بترسید.
هر زمانِ خوش هراسان باش تو همچو گنجش خفیه کن نه فاش تو
تو خوشی را بگذار، پنهانش کن، دورش بینداز، دفنش کن؛ منظور اینجا دفن کردن است؛ مثل اینکه گنج را دفن می کنید. خوشی را دفن کن. دفن کن که نه خودت ببینید نه دیگران ببینند.
و جالب این است که برای عدۀ زیاد زیادی از ما گلاب بصورت بنی النوع انسان «خوش زیستن» هدف شده یعنی چه؟ یعنی «غافل زیستن» هدف شده.
خوب دردسرتان زیاد دادم بخش های بعدی بماند به روزهای دیگر.
و السلام علینا و علیکم و علی عباد الله الصالحین. بر خاتم انبیاء محمد صلوات.
الهم صل علی محمد و آل محمد.