دسته‌ها
آرمان های حضرت فاطمه زهرا (س)

25- دیدار خداوند در قیامت

سخنرانی آرمان های فاطمی (س)

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

دسته‌ها
آرمان های حضرت فاطمه زهرا (س)

24- توفیق دیدار وجه خدا

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

دسته‌ها
آرمان های حضرت فاطمه زهرا (س)

20- شوق لقای الهی

برای دانلود این جلسه، روی دکمه مورد نظر کلیک کنید

دسته‌ها
آرمان‌های فاطمی (س)

بهای لقاء

حال، چه وقت بنده به این مرتبۀ از بینش و شهود می رسد؟! خدا میداند؛ منتها نظر برخی از اهل معرفت آنست که: عبد صالح مطیع… اول به نور الهی و مشاهدۀ نور الهی نائل ساخته شده، اول به مشاهدۀ وجه الله مفتخر شده و بعد، اگر تلاشها کرد و لطف و رحمت ویژۀ حق هم شامل حال وی شد، به لقاء الهی نائلش می آورند!
بعضی از بزرگان ـ بر مبنای احادیثی که دیده شده ـ می گویند: بهشت دارای هشت مرتبه بوده و بر در هر بهشتی یک درخت ویژه وجود دارد؛ و هر درختی نیز اسمی دارد که همان بهشت را به اسم همان درخت می شناسند.
باید یادآور شوم که آن درختها، از جنس این درختهائی که ما و شما می بینیم و می شناسیم نمی باشند. گر چه این درختها هم، همه مسبح اند و همه ذاکر و عابد و مطیع! و اینکه ما، این حقایق را در نمی یابیم، امر و حسابش جداست! ولی آن درخت هایی که در بهشت می باشند، علاوه بر اینکه «زنده» بوده و مکالمه می کنند، خودشان و جنس و هویت شان، از جنس عالیترین نوعِ از فهم، از کشف، اشراق و شهود می باشد! و هر یک از آن درختها ـ و به ویژه آن درخت اولی ـ یکی از ملکاتِ ربانی وجود انسان مؤمنِ مخلص است؛ به طور مثال، یک درخت، درخت عدالت است؛ بدین شرح که وقتی ملکۀ عدالت در جان انسان ها آنقدر قوی و شاداب و پویا شد که مانند خداوند(ج)عدالت را در همۀ زمینه ها و امور رعایت کرده و هر چیزی را دقیقاً بجایش نهاده و هر کاری را درست به جا و به موقعش انجام دادند، چون خود این ملکۀ عدالت هستی آنها را فراگرفته و در جانشان متمکن می شود، لذا، بهشتی هم که این بزرگواران می روند، بهشت «عدل» است؛ و درختی که دم در این بهشت می باشد درختی عدال است. یعنی جنس این درخت از عدل می باشد.
اولین درختی که کنار در یکی از بهشتها قرار دارد «درخت لقاء» می باشد؛ و این بهشت متعلق به کسانیست که اینجا (در حیات دنیوی) به زیارت وجه الله رسیده و به مشاهدۀ نور الهی نائل آمده، نور حضرت حق و جهتِ قیومیت او را در همه چیز مشاهده کرده و به اندازۀ سعۀ وجودی خود، به این نور، منور و مجهز شده اند.
و این یعنی: تا مؤمن در این نشئه به لقاء نور الهی نرسد، به لقاء حضرت حق رسیده نمی تواند؛ و مهمتر از آن، تا به لقاء نور الهی نرسد، هیچ چیز را واقعاً و چنانکه هست، فهم و دریافت کرده نمی تواند!
برای اینکه دریافت موضوع کمی روشن تر گردد، اجباراً به یکی ـ دو تا مثال پناهنده می شوم؛ اگر کسی از شما بپرسد که: این، چیست؟ همه می گوئید: استکان آب می باشد؛ ولی من، به خلاف همۀ شما می گویم: نه خیر، این سنگ است! و برهان من اینست که: مگر این غیر از سنگ شیشه بوده است که پس از تصفیه و… به شکل استکان تظاهر کرده است؟! منتها، چون ما در موقعیت کنونیِ و هیأت و هویتِ کنونی او ـ به دلیل عادت به ظاهر نگری ـ سنگ را دیده نتوانسته و فقط شیشه و آب و… می بینیم، از دریافت حقیقت اصلی او محروم می مانیم.
اگر پس از سر کشیدن محتوای این لیوان، از شما بپرسم که: چه خوردم؟! حتماً همه می گوئید که آب خوردی! و این پاسخ با همۀ درستی، خطائی حقیقی می باشد.
اگر یاد دوستان باشد، ما در مباحث مولوی شناسی ثابت کردیم که انسان چیزی جز نور، نمی خورد! اگر چه در محاوره های معمولی، سطح نگرانه و… مثلاً گفته می شود که خربوزه، انگور، برنج، شکلات و… خورده و می خورد. ما در نگرشهای ظاهر بینانه، این گفته ها را می پذیریم؛ ولی در نگرشهای واقع نگرانۀ حقیقت یابانۀ حقیقت بینانه، واقعیت نهایی اینست که او غیر از «نور» چیزی خورده نمی تواند! چرا که در غذای حقیقی انسان ـ چه علمی بیندیشیم و چه ایمانی ـ نور است! اینکه ما روی مظاهر و مجالی نور اسم هائی می گذاریم تا مثلاً کدو از شلغم فرق شود، برای افهام و تفهیم در حوزۀ حضور مظاهر و مجالی می باشد؛ وگرنه چون انسان جز نور، چیزی نمی باشد، غیر از نور هم چیزی خورده نمی تواند. و لذا، تا واقعاً به این نور نرسد، هیچ چیزی را ـ واقعاً چنانکه حقِ شناخت می باشد ـ نشناخته و فقط خیال می کند که شناخته است!
در همان جلسه (جلسۀ مولوی شناسی) در بحث وحدت وجود، برای نزدیک کردن اذهان به زمینه و شکستن استبعاد نظر برخی از یاران به زمینه و موردی عینی و عملی توجه دادیم و آن، آوردن مجمعه ئی که بیش از بیست رقم اشیاء پلاستیکی در آن گذاشته شده بود! پس از نمایش اشیاء داخل آن، پرسیدیم که: این چیست و آن چیست؟ و دوستان، چون با اشیاء آشنائی داشتند، پاسخ داده و مثلاً گفتند که: این پارچ است و آن لیوان و دیگری عروسک و…!
بنده عرض کردم که همۀ شما اشتباه می کنید، زیرا که در ظرف غیر از پلاستیک چیز دیگری نیست؛ آنچه شما بر آنها نام می گذارید، مظاهر و مجالی پلاستیک می باشد و بس! بعد یاران فرمودند که: درست است!
بعد عرض کردم: حال با در نظر گفتن روح مطلب و جانمایۀ حقایق از شما می پرسم که در مجمعه چه قرار دارد؟ گفتند که: پلاستیک! عرض کردم که باز هم اشتباه فرمودید؛ چرا که در ظرف جز «نفت» چیزی وجود ندارد! مگر پلاستیک در تحلیل ویژه غیر از نفت می باشد؟! فرمودند که درست می باشد!
باز گفتم: حالا که با درون بینی مقدارکی آشنا شده اید، باز هم از شما می پرسم؛ ولی به شرط اینکه قدری بیشتر تأمل نموده و پاسخ ارائه دهید؛
بگوئید که در ظرف چه وجود دارد؟! باز همه گفتند: نفت و مظاهر و مجالی نفت! عرض نمودم که نه خیر! در ظرف فقط «آتش و انرژی» حضور دارد ولاغیر! مگر نفت و مظاهر آن غیر از انرژی و آتش می باشد؟!
فرمودند واقعاً اینطوری می باشد! برای بار آخر عرض کردم که: دوست دارم قدری مشاعرتان را بیشتر بکار اندازید و عالمانه پاسخ دهید که در ظرف چه وجود و حضور دارد؟! همه گفتند: فقط انرژی!
به شوخی عرض کردم: ای بی شعورها! مگر انواع انرژیها، جز مظاهر و مجالی نور ـ نه نور حسی، بلکه نور حقیقی ـ می باشند؟!
ای بی شعورها! چرا نمی گوئید که در مجمعه جز نور و مظاهر آن چیزی وجود ندارد! همه خندیدند و مسرور شدند! بگذریم.
این که قرآن مجید می فرماید: اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ… مؤمن، وقتی در سایۀ طاعت و عبادت و اخلاص و… به لقاء حضرت دوست رسید، در هستی شلغم و تره تیزک و کدو و… ندیده بلکه فقط نور می بیند! آنهم نور مسبح!
در واقع برای همین هم هست که از پیامبر اکرم(ص)برایمان رسیده است که: اِتَّقُوا فَراسَةَ الْمُؤْمِنِ فَاِنَّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللهِ!
از فراست مؤمن پروا کنید؛ چرا که او در پرتو نور الهی به اشیاء و امور نگاه می کند. و این مؤید آنست که وقتی اشیاء و امور در پرتو نور الهی به نظاره گرفته شوند، هر چیزی واقعاً همانیکه هست شناخته می شود ولاغیر بگذریم!

دسته‌ها
آرمان‌های فاطمی (س)

معنای لقاء

مجدداً تأکید میداریم که: لقاء ـ همانطوریکه عرض شد ـ در لغت به معنای دیدن و دیدار است؛ اما در عرفِ عرفاء و بزرگان اهل معرفت ـ مثل حضرت امیر(ع) و حضرت زهرا(س)معنایش کمی فرق می کند. آنهم به این معنا که: لقاء، عبارت است از «تجلی و ظهور معشوق و معبود» در باطن عبد!
یعنی، بنده کارش به جائی و به حدی از کمال و شرافت و طهارت و… می رسد که: نه تنها مشاهده و یقین می کند که خدا در باطن و در هستیِ او جایگزین شده، بلکه فقط او را و ظهور و حضور هستیِ او را می یابد و بس!
اگر جوانترهای مجلس ما بیشتر توجه نمایند، کوشش خواهم کرد تا برای موضوع مورد نظر، مثالی بیاورم که مقدارکی «حسی نما» باشد. مثلاً:
یکی از دوستانرا مخاطب قرار داده و می پرسیم که: گوش شما به کجاست؟! آیا میدانیدکه به کجا و از کی هست؟! آیا او را می بینید؟! آیا خودتان، گوش خودتان را می شنوید!
پاسخها، تقریباً برای همگان روشن می باشد؛ زیرا انسان به سرمایه های وجودی خود، اگر چه کور مادر زاد باشد، آشنائی نزدیک دارد و آنها را شهود می کند.
در مورد ـ مثلاً ـ دست هم قضیه بهمین نحو می نماید؛ زیرا، حتی وقتیکه چشمهای خود را می بندیم، باز هم خیلی راحت می فهمیم که مثلاً دست من این و کجا و گوش و… هم کجاست!
از آنچه آمد، این نکته ثابت می شود که آدم سالم، در شرایط و مکانهای متنوع و مختلف خودش و امکانات وجودیش را گم نکرده، به نحو حضوری بر آنها اشراف داشته و آنها را شهود می نماید.
آیا شده است که آدمی سالم، خودش را در کوچه و بازار و…، با آنکه به اشیاء و افراد و… می نگرد ـ و نه به خود ـ ، گم کرده و مثلاً ببیند که: خودش نیست؟!
به هر حال، اگر بپذیریم که انسان خودش را و امکاناتِ وجودی خودش را گم کرده نمی تواند، نتیجه آن تواند شد که باور می کند: من، منم! مثلاً من زید و یا بکر بوده و هرگز «آهو و یا شاهین و…» نمی باشم!
حال، آیا همۀ این دریافتها، کشفها، دیدن و دیدار و زیارت ها فقط با چشم صورت گرفته و تحقق پیدا می کند؟!
با در نظر گرفتن آنچه آمد، اگر کار انسان از طریق تسلیم و عبودیت و محبت و تخلیص و رضا و… از سوئی؛ و رهائی از دام هوسها و لذتها و خواسته ها و نگرشها و برداشتها و خودبینی ها و صلاحدیدهای وهمی و انانیت و… بجائی رسد که «رشد» کامل و همه جانبۀ او را محقق سازد، وقتی به نور حق و در پرتو تابش نور حق به خودش نگاه کند، چون در اینحالت خودش، خودِ پنداری ـ وهمی خودش را ندیده، بلکه آنکه را درین مجلا و مظهر ظهور و تجلی داشته و «واقعاً» ظاهر می باشد مشاهده میدارد؛ و به عبارتی: وقتی مشاهده میدارد که خدا در قلب او و هستیِ او حضور و تشخص کامل دارد «لقاء» تحقق پیدا کرده و به چنین شهود، دیدار و زیارتی می گویند لقاء.
و این یعنی: خود را ـ و سایر موجودات را ـ مظهر و مجلای حق یافتن. و قوای وجودیِ خود ـ مانند سمع و بصر و… ـ را مظاهر و مجالی صفات او یافتن! و از همین روی است که در حلاجیهای ویژه و گزارشها و تحلیل های ویژۀ عقلانی و نه بالاتر ـ درست دقت شود تا اشتباه رخ ننماید ـ متوجه می شود که: سمع من، همان مظهر و مجلای سمع الهی است ولاغیر! در واقع، در پرتو رسیدن به چنین مقامی است که «در زمان تحلیل و تفسیر» متوجه می شود که: وقتی من تسبیح مثلاً این تریبون را می شنوم، در واقع این دیگر سمع من نیست که در می یابد! و وقتی هستیِ واقعی ـ و نه نمودی ـ همه چیز را می بینم؛ وقتی من به زیارتِ و مشاهدۀ نور الهی، در همه چیز و همه جا مشرف و مجهز می شوم، دیگر این چشم و گوش و قوای ـ به اصطلاح من ـ نبوده، بلکه همۀ اینها مجالی و مظاهر سمع و بصر و… الهی می باشند!
وقتی آنچه می گوید ـ که جز از خدا و کسانیکه به لقاء وی نائل شده و در او فانی گشته اند، صادر شده نمی تواند ـ متوجه می باشد که متکلم حقیقی دیگری بوده و من فقط مظهری هستم که کلام او از طریق من ظاهر می شود؛ چرا که در واقع، گویندۀ حقیقی من نبوده و او می باشد.
زیرا، وقتی واقعاً کلام را «می بیند»! موضع کلام را می بیند؛ نورانیت کلام را می بیند؛ لطافتِ کلام را می بیند؛ زنده بودن کلام را دیده و متوجه می شود ـ در می یابد ـ که خود کلام «حیّ» است، در پرتو نور حق به این دریافت نایل می آید که این کلام از من ـ به عنوان موجودی مستقل و… ـ صادر نشده بلکه من کانالی هستم که کلام حق از آن صادر شده است!
نکته ـ همۀ آنچه آمد، گفته هائی بود که «عقل تجهیز شده به نور شهود و در پرتو تأیید حضرت حق، می تواند به نحو دست و پا شکسته ئی تحویل ما بی خبران داده و به نحوی کاملاً کدر و ناصاف و… مسایلی را برایمان ـ باز هم گنگوار ـ ارائه نماید.